بـیـگـنـــاهـــان ...

«حسین پناهی» : و سکوت می‌کنی ، و فریاد زمانم را نمی‌شنوی. یکروز سکوت خواهم کرد. و تو آن روز برای اولـین بار مفهوم دیر شدن را خواهی فهمید!…

بـیـگـنـــاهـــان ...

«حسین پناهی» : و سکوت می‌کنی ، و فریاد زمانم را نمی‌شنوی. یکروز سکوت خواهم کرد. و تو آن روز برای اولـین بار مفهوم دیر شدن را خواهی فهمید!…

عینک مُلا وَ دانشمند غریبه ...


 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s3.picofile.com/file/8204454076/F3L_DAR_T8R3KY_B3NESH_2.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8204454450/F3L_DAR_T8R3KY_B3NESH_3.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8204454750/F3L_DAR_T8R3KY_B3NESH_4.jpg

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 روزی دانشمندی به شهر ملانصرالدین وارد می‌شود و می‌خواهد با دانشمند آن شهر گفتگویی داشته باشد. مردم، چون کسی را نداشتند، او را نزد ملانصرالدین می‌برند. آن دو روبروی هم می‌نشینند و مردم هم گرد آنها حلقه می‌زنند. آن دانشمند دایره‌ای روی زمین می‌کشد. ملانصرالدین با خطی آن را دو نیم می‌کند. دانشمند تخم مرغی از جیب درمی‌آورد و کنار دایره می‌گذارد. ملانصرالدین هم پیازی را در کنار آن قرار می‌دهد. دانشمند پنجة دستش را باز می‌کند و به سوی ملانصرالدین حواله می‌دهد ...
ملانصرالدین هم با دو انگشت سبابه و میانی به سوی او نشانه می‌رود. دانشمند برمی‌خیزد، از ملانصرالدین تشکر می‌کند و به شهر خود باز می‌گردد. مردم شهرش از او درباره ی گفتگویش می‌پرسند و او پاسخ می‌دهد که: ملانصرالدین دانشمند بزرگی است. من در ابتدا دایره‌ای روی زمین کشیدم که یعنی زمین گرد است. او خطی میانش کشید که یعنی خط استواهم دارد. من تخم مرغی نشان او دادم که یعنی به عقیده ی بعضیها زمین به شکل تخم مرغ است. و او پیازی نشان داد که یعنی شاید هم به شکل پیاز. من پنجة دستم را باز کردم که یعنی اگر پنج نفر مثل ما بودند کار دنیا درست می‌شد و او دو انگشتش را نشان داد که یعنی فعلاً ما دو نفریم.
مردم شهر ملانصرالدین هم از او پرسیدند که گفتگو در مورد چه بود و او پاسخ داد: آن دانشمند دایره‌ای روی زمین کشید که یعنی من یک قرص نان می‌خورم. من هم خطی میانش کشیدم که یعنی من نصف نان می‌خورم. آن دانشمند تخم مرغی نشان داد که یعنی من نان و تخم مرغ می‌خورم. و من هم پیازی نشانش دادم که یعنی من نان و پیاز می‌خورم. آن دانشمند پنجة دستش را به سوی من نشانه رفت که یعنی خاک بر سرت. من هم دو انگشتم را به سوی او نشانه رفتم که یعنی دو تا چشمت کور شود ‍! 
 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

نظرات 1 + ارسال نظر
شفیعی مطهر چهارشنبه 14 مرداد 1394 ساعت 19:37 http://modara.blogfa.com

با سلام و سپاس
جالب بود.

سلام علیکم استاد شفیعی
این عـبـــد عـا صـی چندین بار از طریق وبلاگهای «بلاگفا» وَ «میهن بلاگ» جنابعالی ، خدمتتان پیام ارسال کردم ، در راستای مقبولیت آن وبلاگها وَ اینکه اینجانب برخی مطالب وبلاگهای مذکور را با ذکر لینک مرجع در وبلاگهای خویش منعکس کرده-ام (البته برخی از آنها را با توجه به ذائقه-ی جوانان فعلی ، باز-نویسی کرده-ام). متأسفانه پاسخی از جانب شما مشاهده نکردم.
با آرزوی خیر دنیا وَ عقبی برای شما وَ جمیع خادمین خلق الله ،
عـبـــد عـا صـی.

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.