X
تبلیغات
رایتل

بـیـگـنـــاهـــان ...
«حسین پناهی» : و سکوت می‌کنی ، و فریاد زمانم را نمی‌شنوی. یکروز سکوت خواهم کرد. و تو آن روز برای اولـین بار مفهوم دیر شدن را خواهی فهمید!…




برای گرفتن فال کلیک کنید


لیست وبلاگهای به روز شده
قالب وبلاگ

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

  درس انسانیت وَ تمدن ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید  

 

http://s9.picofile.com/file/8291712534/DARSE_ENS8NYAT_4.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8291712750/DARSE_ENS8NYAT_3.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8291712842/DARSE_ENS8NYAT_1.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8291713018/DARSE_ENS8NYAT_2.jpg

 

«پائولو کوئیلو» :  در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است،سینی غذایش را تحویل می‌گیرد وَ سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد وُ چنگال برنداشته، وَ بلند می‌شود تا آنها را بیاورد. وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست آنجا نشسته وَ مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!
بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد وَ فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی وَ حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند وَ با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد. دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود.
به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی وَ زن راحت، دلگرم‌کننده وُ با مهربانی لبخند می‌زنند.
آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد.
وَ اینجاست که کمی آن وَرتر پشت سر مرد سیاه‌پوست، در کنار میز بغلی کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند! ... وَ ظرف غذایش را که دست‌ نخورده وَ روی آن یکی میز مانده است! ...
توضیح پائولو کوئلیو:
من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس وُ احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند.
داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.
چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وَگرنه احتمال دارد مثل کوته فکران رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانش‌ آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد.
: زمین بهشت می شود...
روزیکه مردم بفهمند هیچ چیز عیب نیست جز قضاوت وَ مسخره کردن دیگران! ... هیچ چیز گناه نیست جز حق الناس! ...
هیچ چیز ثواب نیست جز خدمت به دیگران! ...
هیچ کس اسطوره نیست الا در مهربانى وُ انسانیت! ...
هیچ دینى با ارزشتر از انسانیت نیست! ...
هیچ چیز جاودانه نمی ماند جز عشق! ...
هیچ چیز ماندگار نیست جز خوبى ...

 

  تهیه وَ تدوین: عـبـــد عـا صـی

 

برچسب‌ها: انسانیت
[ دوشنبه 21 فروردین 1396 ] [ 23:14 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 بلانسبت شمآ ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید  

 

http://s8.picofile.com/file/8291520176/SY8SAT_VA_HOKUMAT_4.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8291520350/SY8SAT_VA_HOKUMAT_3.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8291520518/SY8SAT_VA_HOKUMAT_1.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8291520692/SY8SAT_VA_HOKUMAT_2.jpg

 

  بچه ای از پدرش پرسید سیاست یعنی چه؟ پدر میگه یه مثال در مورد خانواده خودمون برات میزنم: «من حکومت هستم ، چون همه چیز رو من تعیین میکنم. مامانت جامعه هست چون کارهای خونه رو اون اداره میکنه. کلفت مون ملت فقیر وُ بیچاره-ست چون از صبح تا شب کار میکنه وُ هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس میخونی وُ پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست نسل آینده-ست ...».
پسرک نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب بیدار میشه و می‌بینه که زیرش رو کثیف کرده،
میره تو اطاق پدر وُ مادرش، بعد میبینه پدرش تو تخت نیستش، وَ مادرش به خواب عمیقی فرو رفته، وَ هر کاری میکنه مآدرش از خواب بیدارنمیشه. میره تو اطاق کلفت شون که اونو بیدار کنه، می-بینه پدرش با کلفت شون خوابیده! ...
 فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم فهمیدی سیاست یعنی چه؟
پسر میگه: بله پدر؛ سیاست یعنی اینکه حکومت خدمت ِ ملت فقیر وُ بیچاره رو میده ، در حالی که جامعه به خواب عمیقی فرو رفته، وَ روشنفکر هر کاری میکنه نمیتونه جامعه رو بیدار کنه، در حالیکه نسل آینده داره تو کثافت دست و پا میزنه! ...

 

  تهیه وَ تدوین: عـبـــد عـا صـی

 
[ شنبه 19 فروردین 1396 ] [ 23:59 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 دختران فراری چهارساعته جذب باندهای فساد میشوند ...  

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید  



http://s9.picofile.com/file/8291353592/DOXTAR8NE_FAR8RY_1.jpg

http://s8.picofile.com/file/8291353234/DOXTAR8NE_FAR8RY_11.jpg

http://s9.picofile.com/file/8291353442/DOXTAR8NE_FAR8RY_12.jpg

http://s8.picofile.com/file/8291353192/DOXTAR8NE_FAR8RY_2.jpg

http://s9.picofile.com/file/8291353384/DOXTAR8NE_FAR8RY_3.jpg

http://s9.picofile.com/file/8291353342/DOXTAR8NE_FAR8RY_4.jpg

http://s8.picofile.com/file/8291353334/DOXTAR8NE_FAR8RY_5.jpg

http://s8.picofile.com/file/8291353300/DOXTAR8NE_FAR8RY_6.jpg

http://s9.picofile.com/file/8291353400/DOXTAR8NE_FAR8RY_7.jpg

http://s9.picofile.com/file/8291353076/DOXTAR8NE_FAR8RY_8.jpg

http://s8.picofile.com/file/8291353534/DOXTAR8NE_FAR8RY_9.jpg



  به گزارش ایلنا، در نخستین همایش طرح «مادرانه»، که برای طرح معضل مادران آسیب‌دیده باردار، معتاد و حاشیه‌نشین، به همت اعضای جمعیت امداد دانشجویی- مردمی امام علی (ع)، برگزار شد. زهرا رحیمی مدیر عامل جمعیت امام علی در توضیح عوامل موثر در افزایش ازدواج دختران در سنین پایین و بارداری‌های زود هنگام در مناطق حاشیه‌ای گفت: مشکلات نگرشی و فرهنگی و همچنین مشکلات اقتصادی و حقوقی از جمله دلایل این ازدواج‌ها است.
 وی ازدواج در سنین پایین را بر میزان فرار دختران از خانه تاثیر گذار دانست و افزود: بسیاری از زنان کارتن خواب به دلیل همین نوع ازدواج‌ها از خانه فرار کرده‌اند و چون آموزشی ندیده‌اند، کمترین آگاهی از وضعیت جامعه ندارند.
 مدیرعامل جمعیت امام علی گفت: بر اساس نظر کار‌شناسان از زمان فرار یک دختر از خانه تا زمانی که به دست باند‌های فساد بیفتند در تهران تنها ۴ ساعت طول می‌کشد.
 رحیمی گفت: زنان اولین کسانی هستند که از چرخه تحصیل حذف می‌شوند بنا بر این توانمندی اقتصادی و توانمندی برای تصمیم گیری صحیح برای زنان محروم از تحصیل دور از دسترس قرار می‌گیرد و سبب می‌شود که بیش از دیگران در معرض آسیب‌های اجتماعی قرار بگیرند.
 وی با اشاره به اینکه زنان باردار کارتن خواب و زنان مناطق محروم در وضعیت بحرانی قرار دارند گفت: این افراد به دور از امکانات بهداشتی و پزشکی دوران بارداری و زایمان خود را طی می‌کنند و بسیاری آنان فرزندان معلولی به دنیا می‌آورند.
 مدیر عامل جمعیت امام علی ادامه داد: محدودیت‌های ایجاد شده برای جلو گیری از بارداری سبب شده است که این تعداد نوزادانی که به بهزیستی داده می‌شوند وبه باندهای خلاف فروخته می‌شوند افزایش پیدا کند.
 وی هشدار داد: مادران معتاد نوزادان معتاد و بیمار به دنیا می‌اورند و نکته قابل تامل این است که زنان معتاد به شیشه تمایل زیادی به فرزند آوری دارند به طوری که ممکن است هر سال یک بچه به دنیا بیاورند.
 در ادامه طراوت مظفریان، از اعضای جمعیت امام علی با اشاره به آماری که اعضای این گروه از وضعیت زنان در روستاهای سه منطقه شهرری، ورامین و اسلامشهر بدست آورده‌اند، اعلام کرد: ۵۶ درصد زنان زیر ۱۸سال ازدواج کرده‌اند و باردار شده‌اند که بیشتر آن‌ها درسین ۲۴، ۲۵ سالگی پنج یا شش فرزند دارند.
 وی افزود: ۶۱ درصد این مادران نیز بی‌سوادند که دلیل عمده این بی‌سوادی، عدم دسترسی به آموزش و نداشتن شناسنامه است.
 او تصریح کرد: رابطه مستقیمی بین افزایش سن و افزایش تعداد موالید در میان این زنان وجود دارد. هرچه سن مادر بیش ترشود، تعداد فرزندان بیش تری خواهد داشت.
 مظفریان گفت: طبق آماری که درباره اطلاعات مادران از روش‌های جلوگیری از بارداری به دست آمده است، اکثر آن‌ها به این روش‌ها دسترسی ندارند و راه حل پیش روی آن‌ها، فروختن یا اجاره دادن بچه‌های‌شان است.
 

  تهیه وَ تدوین: عـبـــد عـا صـی

 

برچسب ها: مادران آسیب‌دیده، بارداری‌های سنین پایین، فرار دختران، مادران معتاد، نوزادان معتاد، بی‌سواد، فروختن بچه‌ها،
[ جمعه 18 فروردین 1396 ] [ 17:29 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

  برو کشک تو بساب ....

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 

http://s9.picofile.com/file/8291219450/KASHKS8B_1.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8291219768/SERWATMAND_SHODAN_ELME_1.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8291220242/KET8BX8NY_OFTE_ARZESHE_1.JPEG

 

  می گویند روزی مرد کشک سابی نزد شیخ بهائی رفت و از بیکاری و درماندگی شکوه نمود و از او خواست تا اسم اعظم را به او بیاموزد. چون شنیده بود کسی اسم اعظم را بداند درمانده نشود و به تمام آرزوهایش برسد. شیخ مدتی او را سر گرداند بعد به او گفت :
 اسم اعظم از اسرار خلقت است و نباید دست نااهل بیافتد وَ ریاضت لازم دارد وَ برای این کار به او دستور پختن فرنی را یاد می دهد وَ می گوید آن را پخته وَ بفروشد بصورتی که نه شاگرد بیاورد و نه دستور پخت را به کسی یاد دهد.
مردک رفته پاتیل و پیاله ای خریده شروع به پختن و فروختن فرنی می کند وَ چون کار وُ بارش رواج می گیرد طمع کرده و شاگردی میگیرد وَ کار پختن را به او می سپارد.
 بعد از مدتی شاگرد رفته بالا دستش دکانی باز کرده مشغول فرنی فروشی میشود به طوری که کارش کساد میگردد. کشک ساب دوباره نزد شیخ بهائی میرود با ناله و زاری طلب اسم اعظم می کند. شیخ چون از چند وُ چون کارش خبردار میشود به او میگوید :
تو راز یک فرنی پزی را نتوانستی حفظ کنی، حالا میخواهی راز اسم اعظم را حفظ کنی ؛ برو همون کشک تو بساب ...

  تهیه وَ تدوین: عـبـــد عـا صـی

 
[ چهارشنبه 16 فروردین 1396 ] [ 19:22 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

    بسم الله الرحمن الرحیم  

 کفشهای لنگه به لنگه ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید


http://s8.picofile.com/file/8291043468/KAFSH_H8YE_LENGEH_BE_LENGEH_1.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8291043676/W8QE3YAT_HAA_PAZ3RESHE_2.JPG

 

http://s9.picofile.com/file/8291043934/KAFSH_H8YE_G8NDY_1.jpg

 

 میگن زمانی که گاندی میخواست خودشو به جلسه ای برسونه که قرار بود اونجا از حق ملتش در برابر انگلیسی ها دفاع کنه به قطار دیر میرسه و قطار در حال حرکت بوده که مجبور میشه دنبال قطار بدوه بالاخره به قطار میرسه و سوار میشه اما یک لنگه کفشش از پاش در میاد و میفته کنار ریل و خودش اون یکی لنگه رو هم میندازه وقتی میرسه به مقصد و وارد جلسه میشه تمام حضار به گاندی پابرهنه میخندن و یکی از انگلیسیها میگه آقای گاندی کفشهایتان کو؟ نکنه با پای برهنه میخواین از حقوق ملتتون دفاع کنید؟!!! مجددا همه خنده ی بلند و طولانی سر دادند و گاندی با نگاهی آرام و لبخندی بر لب آنها را نظاره میکرد وقتی خنده ی آنها تمام شد گاندی گفت وقتی به علت تاخیر بدنبال قطار میدویدم تا به اینجا برسم یک لنگه کفشم از پایم در آمد و من آن یکی لنگه را نیز درآوردم و نزدیک لنگه ی دیگر انداختم که اگر پابرهنه ای پیدایشان کرد یک جفت کفش داشته باشد نه یک لنگه ...  

 

  تهیه وَ تدوین: عـبـــد عـا صـی

 
[ سه‌شنبه 15 فروردین 1396 ] [ 13:07 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 از همه اینها تلخ تر چیست؟ 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

http://s9.picofile.com/file/8290980734/SHARM_HAYAA_6.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8290980784/SHARM_HAYAA_2.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8290980884/SHARM_HAYAA_1.JPEG

 

http://s9.picofile.com/file/8290980984/SHARM_HAYAA_7.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8290981034/SHARM_HAYAA_5.jpEg

 وقتی همسرم را انتخاب کردم در نظرم طوری بود که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده.  وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند.  وقتی ازدواج کردیم، خیلی ها را از او زیباتر یافتم. چند سالی را که را با هم زندگی کردیم، دریافتم که همه زنها از همسرم بهترند.
 شیخ از او پرسید: آیا دوست داری بدانی از همه اینها تلخ تر و ناگوار تر چیست؟
 گفت: آری.
 شیخ گفت: اگر با تمام زنهای دنیا ازدواج کنی، احساس خواهی کرد که سگهای ولگرد محله ی شما از آنها زیباترند.
 لبخندی زد و گفت: چرا این حرف را زدی؟
 شیخ گفت: چون مشکل در همسر تو نیست،
مشکل اینجا است که وقتی انسان قلبی طمع کار وَ چشمانی هیز داشته باشد و از شرم خداوند خالی باشد، محال است که چشمانش را بجز خاک گور چیزی دیگر پر کند ...
 آیا دوست داری دوباره همسرت زیباترین زن دنیا باشد؟
 مرد گفت: بله.
 شیخ گفت: چشمانت را حفاظت کن ...

 

  تهیه وَ تدوین: عـبـــد عـا صـی

 
[ دوشنبه 14 فروردین 1396 ] [ 13:59 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]


  بسم الله الرحمن الرحیم  

 ﺧﺪﺍ ﮔﺮ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﺩﺍﺭﺩ ﺯ ﺭﻭﻱ ﻛﺎﺭ آﺩﻣﻬﺎ! ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 

http://s8.picofile.com/file/8290851418/SABRE_XODAA_1_png.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8290851434/AABEDE_F8SEQ_1.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8290851468/MOQAD_DASNAMAA_2.jpg

 

 

 

http://s8.picofile.com/file/8290851484/MOQAD_DASNAMAA_1.jpg

 

 

 ﺧﺪﺍ ﮔﺮ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﺩﺍﺭﺩ ﺯ ﺭﻭﻱ ﻛﺎﺭ آﺩﻣﻬﺎ! / ﭼﻪ ﺷﺎﺩﻳﻬﺎ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮﻫﻢ ... ﭼﻪ ﺑﺎﺯﻳﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﺳﻮﺍ ... 
 ﻳﻜﻲ ﺧﻨﺪﺩ ﺯ آﺑﺎﺩﻱ ... ﻳﻜﻲ ﮔﺮﻳﺪ ﺯ ﺑﺮﺑﺎﺩﻱ ... ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﻛﻨﺪ ﺷﺎﺩﻱ ... ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺩﻝ ﻛﻨﺪ ﻏﻮﻏﺎ ... 

  ﭼﻪ ﻛﺎﺫﺏ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺻﺎﺩﻕ ... ﭼﻪ ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻛﺎﺫﺏ ... ﭼﻪ ﻋﺎﺑﺪ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ  ﻓﺎﺳﻖ ...

 ﭼﻪ ﻓﺎﺳﻖ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﺎﺑﺪ ... ﭼﻪ ﺯﺷﺘﻲ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﻧﮕﻴﻦ ... ﭼﻪ ﺗﻠﺨﻲ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺷﻴﺮﻳﻦ ... 

 ﭼﻪ ﺑﺎﻻﻫﺎ ﺭﻭﺩ پایین ... ﭼﻪ ﺍﺳﻔﻠﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﻠﻴﺎ ... 

 ﻋﺠﺐ ﺻﺒﺮﻱ ﺧﺪﺍ ﺩﺍﺭﺩﻛﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﻧﻤﻴﺪﺍﺭﺩ!!! 
 « سهراب سپهری »

  تهیه وَ تدوین: عـبـــد عـا صـی

 
[ شنبه 12 فروردین 1396 ] [ 16:22 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]


 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

  چه کسانی شعارهای مردمی را کنار میگذارند؟ ...  http://s8.picofile.com/file/8290742342/SHO8RY_KE_T8BE_E_SHO_UR_N3ST_1.jpg

 عـبـــد عـا صـی  

 
برچسب‌ها: شعارهای مردمی
[ پنج‌شنبه 10 فروردین 1396 ] [ 19:10 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

  لطمات فساد اداری بیشتر است یا نفوذ دشمنان اجنبی؟ ... 


http://s8.picofile.com/file/8290663026/R8NTX8RY_2.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8290663192/R8NTX8RY_1.jpg

   عـبـــد عـا صـی  

 
[ چهارشنبه 9 فروردین 1396 ] [ 18:09 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 

﷐  بسم الله الرحمن الرحیم  

 چه رانتی!؟ چه اختلاسی!؟ ... 

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 

http://s8.picofile.com/file/8267751200/FASAADE_EQTES8DY_12.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8267748050/FASAADE_EQTES8DY_2.jpg

 

http://s7.picofile.com/file/8239509542/R8NTE_B_ZANJ8NY_BE_SET8DE_AHMADYNEJ8DYHAA_1.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8272669026/EXTEL8S_B3MEH_1.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8270115392/EXTEL8S_POSHTGARMY_1.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8217434026/EXTEL8S_5.jpeg

 

http://s4.picofile.com/file/8174484500/EXTEL8S_6.jpeg

 

http://s9.picofile.com/file/8267752276/FASAADE_EQTES8DY_1.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8267749218/FASAADE_EQTES8DY_6.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8267749668/FASAADE_EQTES8DY_7.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8267750692/FASAADE_EQTES8DY_9.jpg

 

http://s7.picofile.com/file/8236858192/PAD3DEH_SH8ND3Z_1.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8236859776/PAD3DEH_SH8ND3Z_2.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8290455518/R8NTX8RY_4.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8290455668/R8NTX8RY_3.jpg


 خبرآنلاین، وبلاگ  خبر : شورای شهر بعنوان یک نهاد محلی نتوانست از ابزار نظارت خود به خوبی استفاده نماید چون متاسفانه لابی قدرت و ثروت، تعداد اعضایی که مبارزه با رانت را به منافع اقتصادی و جناحی ترجیح می‌دهند در اقلیت مطلق قرار داد؛ انتظار این بود که مجلس شورای اسلامی به عنوان نهاد بالادست و ناظر، با حساسیت در برابر گزارش‌های مختلف سازمان بازرسی و حسابرسان شورای شهر، تحقیق و تفحص از عمق فساد در شهرداری را رقم بزند که گویا در آنجا هم لابی راهرو در برابر انجام تکلیف قانونی پیروز شد.
مردم محترم تهران و سایر هم‌وطن‌هایی که در ماه‌های گذشته بطور مکرر در جریان گزارش‌های متعدد سازمان بازرسی کل کشور در مورد وجود فساد در شهرداری تهران قرار گرفته‌اید؛ متاسفانه رای اخیر مجلس به رد تحقیق و تفحص از شهرداری تهران همانطور که شما را در ناباوری فرو برد، موجی از افسوس و ناامیدی را در بدنه مستقل شورای شهر تهران هم ایجاد کرد.
مجلس شورای اسلامی بعنوان نهاد بالا دستی و ناظر بر تمام ارکان نظام، همواره بر اصل نظارت در کنار اصل قانون‌گذاری پافشاری کرده است. متاسفانه آنچه در صحن علنی مجلس رخ داد و تنها 90 نماینده با تحقیق و تفحص از شهرداری تهران موافقت کردند یک زنگ خطر جدی است که چرا باید اصلی ترین نهاد نظارتی کشور مخالف نظارت باشد.
نفس تحقیق و تفحص یعنی، اسناد و مدارکی دال بر تخلف‌های احتمالی در یک نهاد وجود دارد و مجلس به عنوان ناظر عالی تحقیق‌ خود را برای بررسی این موارد آغاز می‌کند که می‌تواند تایید یا رد شود.
نمایندگان مجلس به ویژه اعضای کمیسیون عمران با ارتباط مستمر با اینجانب و برخی از اعضاء شورا از گزارش‌های متعدد سازمان بازرسی کل کشور و حسابرسی‌های شورای شهر در باب تخلفات عدیده در شهرداری تهران مطلع بودند. متاسفانه رای منفی به درخواست تحقیق و تفحص، هیچ برداشتی جز برخورد سیاسی مجلس با موضوع فساد را در ذهن مخاطب متبادر نمی‌کند.
زمانی اخبار متناوب از مجلس در مورد لابی‌های گسترده از سوی شهردار تهران به گوش می‌رسد و در آخرین روزهای کاری مجلس طرحی مهم، این گونه به رای گذاشته می‌شود، یعنی عزمی جدی برای حفظ استقلال مجلس و برخورد با فساد در هر جناح و سطحی وجود ندارد.
متاسفانه مبارزه با فساد اگر رنگ و بوی جناحی و سیاسی به خود بگیرد، اولین ضربه را با افزایش بی‌اعتمادی مردم به کارگزاران نظام خواهیم خورد. این مجلس حتی اگر دغدغه‌های سیاسی و جناحی می داشت، کاش برای نشان دادن پاکدستی شهردار تهران بعنوان همفکر سیاسی خود، به این تفحص رای می‌داد تا درعرصه آزمون و سنجش، اثبات شود که تخلف و فساد در بدنه شهرداری تهران رخنه نکرده است.
آنچه متاثر کننده است، تاکیدات مکرر مقام معظم رهبری بر نظارت و برخورد با فساد در هر سطحی و لایه ای است و متاسفانه در مقام عمل، کارگزاران، منافع نظام را با منافع جناحی و شخصی جایگزین می‌کنند تا همچنان سنگر گرفتن پشت ستون‌های استوار نظام، تنها سپرشان در برابر فسادهای سازمان یافته باشد.
اگر رسالتی از رای شما مردم برای برخورد با فساد، هر چند اندک تا آخرین روز کار شورای شهر تهران نبود، همین امروز استعفا می‌دادم تا بار سنگین انجام وظیفه با دستان بسته، اینگونه اینجانب را در برابر رهبری و شما مردم، شرمنده نسازد.

 

  تهیه وُ تدوین عـبـــد عـا صـی

 
[ سه‌شنبه 8 فروردین 1396 ] [ 14:55 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

  ماهی کوچولو، چطور به این اشک حسرت مبتلا شدی؟! 

http://s9.picofile.com/file/8290117626/M8HYE_SOFREYE_7_S3N_1.jpg

 

  _ آخه این طفلکی گناه داره ...

 _ چرا!؟ ...

 _ آخه انداختینش تو قفس ...

 _ تُنگه، تُنگه ماهی! ...

 _خیلی ممنون! حصار حصاره، هر حصاری هم یک جور زندان ...

 _ به ما چه مربوط! یکی دیگه پرورش-اش داده، مآم خریدیم ...

 _ اگه کسی نمی-خرید، از حوضچه-ی پرورشی وُ این حصار هم خبری نبود.

 _ پس اینایی که این همه ماهی وُ گوشت ِ قرمز وُ سفید میخورن چی!؟

 _ بشر برای ادامه-ی حیاتش همیشه به خوردن اینآ احتیاج داشته وُ داره ؛ اصلا خدا برای بشر خلق-شون کرده، خوردن-شون منعی نداره ولی اذیت وُ آزارشون کاملا منع شده.

 _ داری توجیه میکنی آ آ! ... گوشت اون حیوونآ رو برای لذت میخورین، مآ هم برای لذت وُ زیبایی ِ سفره-ی هفت سین، از این ماهی تو تنگ بلور پذیرایی میکنیم.

 _ علم پزشکی هم خوردن این گوشتآ رو توصیه کرده، ولی نشنیدم هیچ عالمی، زندانی کردن هیچ حیوونی رو، اونم به این شکل، توصیه کرده باشه.

  _ جواب منطق ِ «هدف، وسیله رو توجیه میکنه» رو چی میدی؟! ...

 _ در یک کلام «ماکیاولیسم» ...

 عـبـــد عـا صـی

 
[ سه‌شنبه 8 فروردین 1396 ] [ 14:41 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

مادر من بدترین مادر دنیاست

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  مادر من بدترین مادر دنیاست. می دانید آخر او هیچ وقت کارهایی را که مادران فداکار و مهربان انجام میدهند,انجام نداده است.
مثلا هیچ وقت نشده که باقیمانده ی غذای مرا بخورد یا لقمه ی دهنی مرا به دهانش بگذارد. اوهیچ وقت به خاطر خراب کردن امتحانم برای من زار زار گریه نکرده یا مثلا برای اینکه غذایم را تمام کنم بشقاب به دست دنبال من دور خانه راه نیفتاده است. به نظرم او اصلا من را دوست نداشته باشد چون او هیچ گاه فقط برای من بستنی نمی خرد او همیشه همراه من بستنی می خورد و بستنی خوردن من را هم تماشا می کند. یا مثلا وقتی من بازی کرده ام به کناری نایستاده و برایم کف نزده او همیشه خودش همراه من در بازیها شرکت میکند. به نظرم مادرم اصلا شبیه مادران مهربان و ایثارگر داستانها نیست, مادران فداکار قصه ها کمی چاق هستند اما او همیشه مواظب سلامتی و هیکل خودش هم هست یا مثلا هیچ وقت با موهای ژولیده و لباسهای کثیف و نامرتب به تمیز کردن خانه و غذا پختن برای من نپرداخته.
گاه گاهی او بسیاراز من زیباتر بوده! او به جای بوی پیاز داغ همیشه بوی خوب میدهد! هیچ وقت نشده که مادر من به خاطر نبودن من به مهمانی یا گردش نرود یا بدون من اصلا به او خوش نگذرد. هیچ وقت کارهایی را که دوست دارد کنار نگذاشته تا فقط به کارهای من و زندگی من برسد اصلا او کارهایی را که مادربزرگها میگویند انجام نمیدهد.
او هیچ وقت نشده که به من نصیحت کند و ساعتها به من بگوید چه کار کنم و چه کار نکنم.
او به تنهایی همه ی کارهای خانه را انجام نمی دهد تا من خسته نشوم بلکه همیشه از من کمک می گیرد و مرا به کار می کشد. او صبح به صبح مهربانانه اتاق را مرتب نمی کند و انجام کارهای مرا به عهده نمی گیرد. او همیشه دلش را به بافتن موهای من یا درست کردن غذای مورد علاقه ام خوش نمیکند، گاهی به علاقه ی خودش و دیگران هم توجه میکند و برای خودش کتاب می خواند. اصلا او هر کاری را که دلش می خواهد انجام می دهد. شاید یادش رفته که مادر است و مادران نباید کارهای مورد علاقه شان را انجام دهند! ولی در هر حال مادر من اینطوری است . ولی یک چیز را می دانید؟ مادر من مادریست که مرا از مادر شدن نمی ترساند.
حالا خوب می دانم که می شود هم مادر باشم و هم زندگی خودم را از دست ندهم, مادر بشوم و  خودم را به کناری نگذارم. می دانم که لزومی ندارد برای مادر بودن دچار خود فراموشی شوم و ادامه زندگی خودم را در زندگی فرزندانم جستجو کنم. حالا می دانم که هم می شود خودم باشم و هم یک مادر حتی یک مادر خوب! و شاید بشود گفت:
بهترین مادر دنیا ...


«تهمینه میلانی»
 

 

 تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

 

برچسب ها: بدترین مادر، هویت انسانی،
[ یکشنبه 6 فروردین 1396 ] [ 19:31 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 همه آن انتقادات «جنگ زرگری» است! من «سوپاپ اطمینان» رژیم هستم ...

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید


 خبرآنلاین، وبلاگ زیباکلام :  من دو گروه مخالفین بسیار جدی و تندرو دارم: گروه نخست مخالفین سرسخت انقلاب و نظام هستند؛ و گروه دوم موافقین قسم‌خورده انقلاب و نظام. دوگروهی که اتفاقاً مقابل یکدیگر هستند، اما در خصوص مخالفت‌ و بغض و کینه‌شان نسبت به من اتفاق‌نظر کامل دارند.
گروه اول (مخالفین انقلاب) نفرتشان از من به‌واسطه آن است که اولاً متهمم می‌کنند در به وجود آوردن انقلاب؛ ثانیاً، من را شریک و در حقیقت «شریک جرم» همه رویدادهای تلخ و البته به ندرت شیرین که در این ۳۸ساله در کشور اتفاق افتاده می شمارند؛ ثالثاً مقصر در وضعیتی که ایران امروزه به آن گرفتار آمده می‌دانند. جدای از کیفرخواست تاریخی‌ام پیرامون انقلاب، منظما هم به من یادآور می‌شوند که «فکر نکنم خیلی زرنگ هستم و توانسته‌ام آن‌ها را با انتقاداتم از عملکرد نظام و مسئولین فریب دهم».
آن‌ها دست من را خوانده‌اند و کاملاً فهمیده‌اند که همه آن انتقادات «جنگ زرگری» است و من در حقیقت دارم نقش بازی می‌کنم و «سوپاپ اطمینان» رژیم جمهوری اسلامی هستم و «دستم با رژیم در یک کاسه است.» اما گروه دوم یا طرفداران حاکمیت و نظام برعکس گروه اول، من را ضدانقلاب، مخالف نظام و معارض حاکمیت آن می‌دانند و منظما هم انواع فحاشی‌ها و ناسزاها را به‌واسطه موضع‌گیری‌ها و انتقاداتم از سیاست‌ها و عملکرد نظام نثارم می‌نمایند.
 همچون گروه اول که موفق به پی بردن به ماهیت حقیقی من شده‌اند، گروه طرفداران نظام هم موفق به کشف ماهیت حقیقی من شده‌اند که عبارت است از مزدوری، سرسپردگی و وابستگی به دشمنان اسلام، انقلاب و نظام. یقیناً اگر یک مریخی روزی بیاید ایران با این تصور به مریخ بازمی‌گردد که چه وجه تشابه اسمی جالبی در مملکتی به اسم ایران به وجود آمده بوده. دو نفر که درست نقطه مقابل یکدیگر بوده‌اند و یکی‌شان طرفداری از نظام می‌کرده و دومی برعکس نفوذی دشمن بوده، هردویشان اسمشان صادق زیباکلام بوده. آنچه مریخی متوجه نشده بوده که شماره شناسنامه و کد ملی‌شان هم ازقضای روزگار مشابه یکدیگر بوده.
 علیرغم موضع‌گیری متضادشان، اما هر دو گروه چندین ویژگی مشترک دارند. بسیاری از آن‌ها متولدین دهه شصت و هفتاد هستند. بسیاری از آن‌ها حاضرند مدت‌ها در فضای مجازی بحث و مجادله داشته باشند و ساعت‌ها در تلگرام و فضای مجازی سرگرم باشند اما حاضر نیستند دو خط مطلب و دو صفحه کتاب مطالعه کنند. ویژگی دومشان آن است که منبع داوری، ادراک، فهم، آگاهی و اطلاعاتشان بیش از آنکه مبتنی بر مطالعه و تحقیق باشد مبتنی بر عواطف و احساسات فکری و ایدئولوژیکشان است. صدالبته که کسی از کره ماه یا سوئیس عهده‌دار تعلیم و تربیت این نسل نبوده و آن‌ها هرچه هستند، نسل ما عهده‌دار بزرگ کردنشان بوده‌ایم.
 آن‌ها محصولات نظام آموزشی هستند که من و نسل من آن را ساخته‌ایم. نمی‌خواهم با حوالت دادن موضوع به یک مقوله انتزاعی به نام «نظام آموزشی» از خودم و نسل خودم سلب مسئولیت نمایم. نمی‌خواهم با به راه انداختن بازی «کی بود کی بود من نبودم» که مسئولین در جریان «ساختمان پلاسکو»، یا از بین رفتن دریاچه ارومیه یا نابودی جنگل‌ها و... معمولاً به راه می‌اندازند از نقش و مسئولیت دانشگاه فرار کنم. نه نمی‌خواهم مثل شورای عالی انقلاب فرهنگی که بیش از سه ده است که عنان ‌همه برنامه‌ریزی‌های خرد و کلان و کلیه ارکان و نهادهای ریزوُدرشت فرهنگی کشور را در دست داشته اما امروز که کشتی فرهنگی کشور این‌گونه به‌گل‌نشسته و فساد از درودیوار مملکت سرازیر شده ذره‌ای احساس مسئولیت ننموده و ماهواره، هالیوود، GEM TV، من وتو، الگوی توسعه غربی، غرب، لیبرالیسم، اساتید غرب‌زده، آمریکا و صهیونیسم را مقصر می‌شمارد، من هم با ریختن کاستی‌ها بر سر موجودی به نام نظام آموزشی از زیر بار مسئولیت نسل خودم شانه خالی کنم.
 آموزش‌وپرورش که بماند، متأسفانه ما حتی در سطح آموزش عالی در دانشگاه‌هایمان در حوزه علوم انسانی هم نتوانسته‌ایم فارغ‌التحصیلانی فکور، اهل مطالعه، علاقه‌مند به تاریخ و به مسائل سیاسی و اجتماعی تربیت نماییم. من به‌هیچ‌روی نمی‌خواهم بگویم که قبل از انقلاب اوضاع‌واحوال آموزش عالی در ایران بسیار مطلوب بود.
نه واقعیت آن است که قبل از انقلاب هم به قول کرمانی‌ها «شیره-ی گلوسوزی نبود»؛ اما مشکل و مسئله اصلی محصولات آموزشی فعلی‌مان هستند.
ناباوری؛ شک و تردید به همه‌چیز و همه‌کس؛ امیدی به آینده نداشتن؛ سرخوردگی سیاسی و اجتماعی؛ بدون مطالعه و علم و آگاهی پیرامون تحولات و رویدادهای سیاسی و اجتماعی اظهارنظر کردن و نظریه‌پردازی نمودن؛ و بالاتر و دردناک‌تر از همه عادت به مطالعه نداشتن و اساساً اهل مطالعه نبودن ازجمله ویژگی‌های محصولات نظام آموزشی ما می‌باشد.
 ابتدایی‌ترین حجتی که در بطلان استدلال شورای عالی انقلاب فرهنگی کشور که غرب و سیطره علوم انسانی غربی را مسئول نابسامانی علوم انسانی در ایران اعلام می‌دارد (و درنتیجه به دنبال اسلامی کردن علوم انسانی در دانشگاه‌ها می‌باشند) می توان آورد آن است که ای‌کاش اتفاقاً نظام آموزش عالی ما غربی می‌بود. آیا حجم مطالعه فارغ‌التحصیلان علوم انسانی ما هیچ نسبتی به میزان مطالعه دانشجویان غربی پیدا می‌کند؟ آیا تحقیقات، مطالعات، نظریه‌پردازی‌ها، نوآوری‌ها و آثار و مقالات اساتید علوم انسانی ما هیچ تناسبی با اساتید غربی پیدا می‌کند؟
 یکی دیگر از محصولات نظام آموزشی ما رواج فرهنگ سیاسی توهم توطئه است. فرهنگ مخربی که بجای تلاش در فهم اسباب و علل مناسبات پیچیده سیاسی، اجتماعی و اقتصادی پدیده‌های سیاسی و اجتماعی برآید، یکسره به دنبال ریختن فله‌ای رویدادها در قالب تئوری‌های توطئه و فرضیه‌های دایی جان ناپلئونی است. صدالبته که این پدیده هم قبل از پیروزی انقلاب رواج داشته (همان‌گونه که در مورد شاه دیدیم)؛ اما مصیبت بزرگ آن است که اگر در سال۵۷ که انقلاب صورت گرفت، شاه و تعداد انگشت‌شمار دیگری این‌گونه می‌اندیشیدند،
به برکت نظام آموزشی جمهوری اسلامی ایران امروزه میلیون‌ها تن از ایرانیان از تحصیل‌کرده گرفته تا عامی، همانند شاه بجای تلاش در درک اسباب و علل به وجود آمدن تحولات، به دنبال شهرفرنگ و پادشاه جن‌ها در به وجود آوردن تحولات و رویدادهای سیاسی و اجتماعی هستند. به این مقوله در پست بعدی به یاری حضرت باری‌تعالی، خواهم پرداخت.

 

 تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

[ شنبه 5 فروردین 1396 ] [ 13:45 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

  تحمیق ِ عوام الناس بنام خدا وُ اولیا الله ... 

 

http://s7.picofile.com/file/8290238084/EB8DAT_BEJOZ_XED_DMATE_XALQ_N3ST_7.jpg

 در طول تاریخ خیلیها برای رسیدن به منافع وُ مطامع خود چه خزعبلاتی را که به نام «دین» به خورد ِ مردم نداده-اند! ...

 چه اتهاماتی را که با مکر وُ فریب به خدا، پیغمبر، وَ اولیای الله نسبت نداده-اند! ...

 مال دزدی وُ حرام را با دادن خمس آن، حلال وُ مباح اعلام کرده-اند!

 حق ِ سؤال وُ اعتراض را بنام ِ بدعت وُ دشمنی با اسلام به خلق الله ِ ساده وُ عوام، قالب کرده-اند! ...

 توصیه-ها وَ سفارشات پیامبر خدا را که هدفش «مکارم اخلاق وَ انسان-سازی» بوده وُ هست، وارونه جعل کرده وَ بخورد ِ عوام الناس داده-اند، وَ ده-ها امثال اینها ...

 

  عـبـــد عـا صـی

 
[ جمعه 4 فروردین 1396 ] [ 01:11 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

به راستی ما به کجا می رویم ...

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید


http://s7.picofile.com/file/8290209642/EB8DAT_BEJOZ_XED_DMATE_XALQ_N3ST_3.jpg

 

http://s7.picofile.com/file/8290210250/EB8DAT_BEJOZ_XED_DMATE_XALQ_N3ST_4.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8290210650/EB8DAT_BEJOZ_XED_DMATE_XALQ_N3ST_2.jpg

 

http://s7.picofile.com/file/8290210792/EB8DAT_BEJOZ_XED_DMATE_XALQ_N3ST_6.jpg

 

  شرم می کنم با ترازوی کودک گرسنه کنار خیابان، سیری ام را وزن کنم! ای کاش یک ماه نیز موظف بودیم از اذان صبح تا غروب آفتاب فقرا را سیر کنیم نه این که گرسنگی و تشنگی کشیده تا فقط رنج آن ها را درک نماییم! آری هزاران بار افسوس که دیریست وا مانده ایم در ظاهر دین، دهانمان پر شده است از غلظت تلفظ حرف «ض» در کلمه "و لا الضالین" ولی غافل ازآن که خود عمریست در گمراهی به سر می بریم...
به راستی ما به کجا می رویم ...


«حسین پناهی»

 

 تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

 
برچسب‌ها: گرسنگی
[ پنج‌شنبه 3 فروردین 1396 ] [ 17:03 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 کاشکی این هم وجدان-درد مسئولین بود، وَ هم عموم مردم ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  در سالهای اول انقلاب که دانش اموز دبیرستان بودم رادیو برنامه ای پخش کرد که هنوز هم به ان فکر می کنم. خلاصه برنامه این بود که با یک پیر زن فقیر مصاحبه می کرد و در وسط مصاحبه تکه هایی از صحبت یک خانم دکتر را پخش می کرد...
.. مادر شما تا حالا مسافرت رفته اید...نه.
...خانم دکتر اینجا کجاست....الان در رستورانی در شمال هستیم.
....مادر ناهار چی خوردین.....نان خشک.
خانم دکتر. ناهار چی خوردین......من جوجه کباب وهمسرم چلوکباب.
مادر خانه دارین؟....نه یک اتاق است که سقفش خراب شده.
خانم دکترشما..... من اپارتمان 150 متری در تهران دارم.
مادر.....
خانم دکتر.....
خلاصه زندگی ان دو نفر را کلمه به کلمه مقایسه کرد ......
وَ من در ذهن خودم آن خانم دکتر وَ همسرش را محاکمه وَ بخاطر فقر آن پیر زن محکوم کردم وَ متاثر شدم.
سالها گذشت........ وَ من درس خواندم ودرس خواندم و درس خواندم........
تمام وقتی که دوستانم در کوچه بازی می کردند، من درس می خواندم.
وقتی هم سن وسالهایم مهمانی می رفتند، من درس میخواندم. وقتی مسافرت می-رفتند، من درس می خواندم. وقتی سفر به شهرهای دیگرمی رفتند، من درس می-خواندم.
آنها عاشق شدند، من درس خواندم. کار پیدا کردند وُ پول دراوردند، درس خواندم. ازدواج کردند، درس خواندم وُ کشیک دادم.
 صبح جمعه ساعت 5 که از منزل خارج می شدم همسن-هایم را می دیدم که به اسکی می روند، من برای کشیک 48 ساعته به بیمارستان لقمان می رفتم.
بچه دار شدند خارج رفتند خانه و ماشین خریدند ووووووو
 درس خواندم وکشیک دادم وامتحان و امتحان وامتحان وووووو....................
 .........................
 ..........................
 سر انجام روزش رسید، یک روز به خودم آمدم دیدم چهل سالم شده، دکتر شده-ام. یک پزشک متخصص، طرح را تمام کرده ام .مدتی است ازدواج کرده-ام این هفته کشیک ندارم وَ پس از مدتی پولی دارم که اضافه است.
 وقت را تلف نکردم، دست همسرم را گرفتم رفتم شمال. جای شما خالی رفتیم رستوران. من چلوکباب و همسرم جوجه کباب سفارش دادیم. ........  ناگهان بیاد ان مصاحبه کذایی افتادم و از خودم پرسیدم بعد از این همه سال آیا این مسافرت وُ غذا برای من زیادی است؟ ایا من با خوردن این چلوکباب در گناه فقر هموطنانم شریک جرم هستم؟
 از قضاوتی که آن روز در باره آن خانم دکتر کردم ...... شرمنده شدم.

 نمی دانم آیا ان برنامه ساز رادیو هم الان شرمنده است یا نه؟ وَ آیا برنامه سازان امروز صدا وُ سیما فردا که فرزندانشان دانشگاهی بشوند دکتر وُ مهندس وُ استاد دانشگاه بشوند از برنامه سازی امروزشان شرمنده می شوند یا نه؟
«دکتر رامین امامی»

 

 تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

 
برچسب‌ها: وجدان-درد
[ چهارشنبه 2 فروردین 1396 ] [ 01:44 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

  اقتصاد فوق هرمی-ای که به مقاومت هم نیازی ندارد ... 

http://s9.picofile.com/file/8290111792/EQTES8DE_HERAMY_1.jpg

 

 

  عـبـــد عـا صـی

 
برچسب‌ها: اقتصاد
[ سه‌شنبه 1 فروردین 1396 ] [ 21:37 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

  شاخه-ای گل یا تاج گل، کدوم؟! 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

http://s9.picofile.com/file/8289955534/SH8XEH_GOL_1.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8289956142/T8JE_GOLE_AZAA_2.jpg

 

  مرد مقابل گل فروشی ایستاد ... می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. به گاه خروج از گل فروشی، دختری را دید که در کنار در نشسته است وَ گریه می‌کند، به دختر نزدیک شد : چرا گریه می‌کنی؟ دختر گفت: می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل بگیرم ... گل گرون شده ... نمی تونم بخرم ... مرد لبخندی زد : با من بیا یک دسته گل خیلی قشنگ می‌خرم به مادرت بدهی ... دختر هراسان گفت : من گدا نیستم ... جواب شنید : معلومه که نیستی ! گدایی را نمی شناسم که به مادرش گل هدیه بدهد ... بیا!
 وقتی از گل فروشی خارج می‌شدند دختر دسته گل را به سینه می فشرد وَ لبخند می زد ... مردگفت: می‌خواهی با ماشین برسانمت؟ دختر گفت: ممنون ... قبرش تو همین قبرستون پشت میدونه ...
 مرد ایستاد ... برای چند لحظه به دختر که به سمت دیگر میدان می دوید چشم دوخت ... به گل فروشی برگشت٬ دسته گل سفارش داده-اش را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد ... مادرش از دیدن پسر بیشتر خوشحال شد تا دسته گل ... اما گفت : زیباترین دسته گلیه که تو عمرم هدیه گرفتم! ...
 «شکسپیر می‌گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می‌آوری، شاخه ای از آن را همین امروز بیاور» ...

 

 تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

 
برچسب‌ها: دسته گل، مادر، حیات، ممات
[ یکشنبه 29 اسفند 1395 ] [ 16:34 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]


  بسم الله الرحمن الرحیم  

  از جیب مردم وَ غالبا به سود دیگران ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید


http://s9.picofile.com/file/8289865242/JEN8H_PARASTY_I_R_I_B_3.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8289865526/JEN8H_PARASTY_I_R_I_B_5.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8289865784/JEN8H_PARASTY_I_R_I_B_6.gif

 

http://s9.picofile.com/file/8289866084/JEN8H_PARASTY_I_R_I_B_7.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8289866342/JEN8H_PARASTY_I_R_I_B_8.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8289868676/JEN8H_PARASTY_I_R_I_B_4.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8289869076/JEN8H_PARASTY_I_R_I_B_1.jpg

 

  عصر ایران؛ مصطفی داننده- سال 95 به آخرین روزهای خود رسیده است. صداوسیما اما همچون سال‌های اخیر همچنان مورد انتقاد جامعه ایرانی است. در اصل یک صدو پنجاهم قانون اساسی آمده است« در صدا و سیمای‏ جمهوری‏ اسلامی‏ ایران‏، آزادی‏ بیان‏ و نشر افکار با رعایت‏ موازین‏ اسلامی‏ و مصالح‏ کشور باید تأمین‏ گردد.» بر اساس همین اصل بسیاری از افرادی حقیقی و حقوقی اعتقاد دارند که رسانه ملی به هیچکدام یک از این شرایط عمل نمی‌کند و تبدیل به رسانه گروه خاصی شده است.
با توجه به جایگاه فراجناحی صداوسیما در ساختار قانون اساسی ایران، این نهاد باید به گونه‌ای رفتار کند که تمام مردم از عملکرد و رفتار آن احساس رضایت کنند و به این فکر نکنند
رسانه‌ای که باید نظرات آنها را منعکس کند تبدیل به تریبون عده‌ای یا یک جریان خاص شده است.
رفتار و عملکرد صداوسیما اما در سال‌های اخیر به ویژه بعد از انتخابات سال 88، انتقادهای بسیاری را به همراه داشت و کار به جایی رسید که حتی برخی از مردم اعلام کردند که به صداوسیما اعتماد ندارند و آن را رسانه ملی نمی‌دانند و سیاسیون نیز به بهانه از بین رفتن منافع سیاسی خود، صداوسیما را یک رسانه جناحی می‌دانند.
 بسیاری از رفتارهای سیاسی صداوسیما در این سال‌ها فقط به سمت یک جریان خاص بوده است. جریانی که این روزها شبکه‌ای به نام افق دارد که در آن بنا بر استدلال‌های شخصی و جناحی همه را نقد می‌کنند بدون اینکه تلاش کنند واقعیت جامعه را نشان دهند.
صداوسیمای 95 مردود مانند سال‌های قبل
صداوسیما در حالی که سال‌ها هاشمی رفسنجانی را بایکوت خبری و تصویری کرده بود. بعد از درگذشت او اکثر زمان خود را به هاشمی و تلاش‌های او برای انقلاب اختصاص داد.
رفتاری که باعث شد مردم بگویند در صداوسیما فقط پهلوان مرده را عشق است.
 صداوسیما در ماجرای توافق هسته‌ای نتوانست رضایت مردم را جلب کند. صداوسیما بدون کم ترین توجه به دستاوردهای ایران، از امتیازهایی که ایران به طرف مقابل داده بود سخن گفت و همین استراتژی باعث شد تا صدای دولت و طرفداران آن از نحوه رفتار صداوسیما به آسمان برود.
 صداوسیما در حالی که در زمان دولت قبل در برابر بسیاری از کاستی‌ها سکوت کرده بود. این روزها تمام تلاش خود را انجام می‌دهد تا نشان دهد اوضاع اقتصادی کشور خوب نیست. مردم از خود می‌پرسند صداوسیما در آن 8 سال کجا بود و چه می‌کرد؟
 رسانه ملی نه تنها در زمینه سیاسی بلکه در زمینه فرهنگی نیز با علاقه‌ها و سلیقه‌های غالب مردم فاصله‌های زیادی دارد. در زمان‌های نه چندان دور، شبکه های ماهواره‌ای برای عقب نماندن از صداوسیما سعی می‌کردند با ارائه برنامه‌های جذاب، گوی سبقت را از صداوسیما بربایند. شبکه‌های ماهواره‌ای با هزینه‌ و تولید برنامه‌های متنوع توانستند به راحتی صداوسیما را جای بگذارند و به خانه‌های مردم نفوذ کنند تا جایی که امروزه بسیاری از زنان خانه‌دار، ساعت برنامه‌های شبکه‌های ماهواره‌ای را بهتر از ساعت برنامه‌های صداوسیما بلد هستند!
 ضعف صداوسیما به حدی است که شبکه‌های ماهواره‌ای نیز دیگر دست از تلاش بیشتر کشیده‌اند و با پخش سریال‌های کم کیفیت کره‌ای و ترکیه‌ای با دوبله‌های مبتدی و ضعیف، صداوسیما را از سکه انداخته‌اند.
 صداوسیما نه تنها قافیه را به رقیب واگذار کرده بلکه خود به کپی کننده برنامه‌های ماهواره‌ای تبدیل شده است. چرا که این روزها می‌شود در صداوسیما تقلید از تبلیغات، سریال‌ها، مسابقات و حتی پوشش برنامه‌های سیاسی از شبکه‌های ماهواره‌ای را مشاهده کرد. آیا جام جم نشینان برای جبران اشتباهات خود تصمیم گرفته اند که خود را شبیه شبکه‌های آن سوی آب کنند؟ اگر چنین باشد بزرگ ترین اشتباه تاریخی را مرتکب می شوند.
 مردم از خود می پرسند چرا باید هزار و چهار صد میلیون تومان از بودجه عمومی که بخشی از آن از مالیات تامین می شود صرف ناکارآمدی و تورم نیروی سازمانی شود که همه افکار و عقاید ایرانیان را باز نمی تاباند.
 این واقعیت قابل انکار نیست که بسیاری از مردم از عملکرد صداوسیما راضی نیستند اما این ناخرسندی انگار تاثیری بر رفتار مدیران این سازمان نداشته است و آنان همچنان رفتاری برخلاف نظر غالب مردم دارند. رفتاری که بیانگر مدیران یک رسانه «ملی» نیست و بیشتر به رفتار مدیر مسئول یک رسانه حزبی شبیه است

 

 تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی


[ شنبه 28 اسفند 1395 ] [ 19:04 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 دانشی که تو را از مردم دور میکند ...  

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

http://s9.picofile.com/file/8289765084/NAFAHM_3.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8289766034/NAFAHM_4.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8289766234/NAFAHM_6.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8289766392/NAFAHM_5.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8289766792/NAFAHM_8.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8289767150/NAFAHM_7.gif

 

  پدری پسرش را برای تعلیمات مذهبی به صومعه‌ای فرستاد. پس از چند سال که پسر به روستای خود بازگشته بود، روزی پدرش از او پرسید: «پس از این همه تعلیمات مذهبی، آیا می‌توانی بگویی چگونه می‌توان درک کرد که خدا در همه چیز وجود دارد؟»
پسر شروع کرد به نقل از متون کتاب مقدس، اما پدرش گفت: «این‌هایی که می‌گویی خیلی پیچیده است، راه ساده‌تری نمی‌دانی؟»
پسر گفت: «پدر من فرد دانشمندی هستم و برای توضیح هر چیزی باید از آموخته‌هایم استفاده کنم.»
پدر آهی کشید و گفت: «من تو را به صومعه فرستادم و فقط پولم را هدر دادم.»
پدر دست پسر را گرفت و او را به آشپزخانه برد. ظرفی را پر از آب کرد و در آن مقداری نمک ریخت. از پسر پرسید که آیا نمک را در آب می بیند؟ پسر هم گفت که بله، نمک‌ها ته ظرف جمع شده است. سپس پدر قاشقی برداشت و آب را هم زد تا نمک‌ها در آب حل شدند. از پسر پرسید: «نمک‌ها را می‌بینی؟»
پسر گفت: «نه، دیگر دیده نمی‌شوند!»
پدر گفت: «کمی از آب بچش.»
پسر گفت: «شور است.»
پدر گفت: «سال‌ها درس خواندی و نمی‌توانی خیلی ساده توضیح بدهی خدا در همه چیز وجود دارد. من ظرف آبی برداشتم و اسم خدا را گذاشتم نمک، و به راحتی این را توضیح دادم که خدا چگونه در همه چیز وجود دارد طوری که یک بی‌سواد هم بفهمد. پسرم دانشی که تو را از مردم دور می‌کند کنار بگذار و به دنبال دانشی برو که تو را به مردم نزدیک کند.

 

 تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

 
[ جمعه 27 اسفند 1395 ] [ 14:17 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 ما رو چه به این فضولیها ...  

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 خبرآنلاین: وبلاگ پورمحبی، فرزین :
از ملانصرالدین پرسیدند: شبها موقع خواب ریشتو زیر لحاف می ذاری یا روش؟ بنده خدا از اون شب به بعد دیگه نتونست بخوابه چون می خواست ببینه موقع خواب دقیقا ریشش رو کجا می ذاره!
 حالا شده حکایت تعیین تکلیف واسه حقوق های نجومی ... تا حالا این مدیران دلسوز یا بهتر بگیم «دوگانه سوز» داشتند بدون دردسر حقوق های نجومی شون رو می گرفتند و می خوردند و یه لیوان آب هم روش؛ ما هم انگار نه انگار که خانی اومده وُ رفته، شبها با خیال راحت سرمون رو می ذاشتیم زمین وُ خواب هفت پادشاه و کلی مدیر ساده زیست متعهد رو می دیدیم. اما حالا که بساط نجومی بودن حقوق ها باز شده عالم و آدم شدن منجم و کار خودشون رو ول کردند و شب تا صبح به جای «دُب اکبر و دُب اصغر» دارند با حرص وُ جوش فیش «دکتر اکبر و مهندس اصغر» رو رصد می کنند. یعنی دیگه خواب بی خواب. اینجاست که می گن: بی خبری ... خوش خبری. بخدا داشتیم زندگی-مون رو می کردیم و راضی هم بودیم.
 حالا حقوق های نجومی تو سرشون بخوره؛ الان هم باید دلواپس میزان حکم حقوق غیر نجومی-شون باشیم که مثلا چقدر باشه تا اموراتشون بگذره و بهشون هم سخت نگذره؛ چون ترک عادت موجب مرض است! قبول بفرمایید مسئولین، خیلی حساس پیچیده هستند و به همین خاطر باید باهاشون سنجیده وُ ظریف برخورد کرد. بعبارتی مثل گنجشک-اند نه باید خیلی سفت نگهشون داشت که له بشند وَ نه خیلی شُل گرفتشون که بپرند! اگه دو تابعیتی هم که باشند وقتی می پرند دیگه پریدند! با این حساب از چاله دراومدیم و افتادیم ته چاه و ته چاه هم باید به ساز این و اون برقصیم.
 یکی می گه با ده میلیون کارشون راه می افته و اون یکی می گه زیر بیست و چهار میلیون براشون صرف نداره! یکی هم می گه نگران نباشید اگه به یه مدیر کار بلد 3 میلیون بدید خودش می دونه چطوری با صد تا تبصره، صد جور مزایا واسه خودش بتراشه!
 خلاصه هر کی یه چی می-گه وُ آروم قرار رو از ما گرفتن. حالا خودتون قضاوت کنید بهتر نبود می ذاشتیم این حضرات همچنان حقوق های نجومی-شون رو می گرفتند و ما هم سر فرصت به زار وُ زندگی مون می-رسیدیم؟ اصلا اینطور فضولی ها و سرک کشیدن ها به ما نیومده،
مثلا وقتی لیست تک تک آقازاده ها افشا شد(!) ما چه گلی به سرمون زدیم و چی به ما رسید؟
 نکنه نسل آقازاده ها منقرض شد و ما خبر نداریم؟ خواهشا همون حقوق های نجومی رو بهشون بدید و دست از سر کچل ما بردارید. ما به همین یه قرون دو زاری که هر ماه می ذارند تو سبد خانوارمون قانعیم و کاری هم به کار کسی نداریم.
همین که جیب ما رو نزنند؛ از سرمون هم زیادیه، مبارزه با فساد و اصلاح ساختار اداری هم پیش کش! ...
 

 تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

 
[ پنج‌شنبه 26 اسفند 1395 ] [ 19:41 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

  از محبت خار هم گل میشود! ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید


http://s9.picofile.com/file/8289587368/NEEKY_3.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8289587800/NEEKY_4.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8289588326/NEEKY_5.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8289588618/NEEKY_1.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8289588926/NEEKY_2.gif

 

  قاتلی فراری وُ ژنده-پوش، از شدت گشنگی وقتیکه به میوه-فروشی-ای رسید، پاهاش سُست شد وُ همینطور زُل زد به میوه-ها ... دو-دل بود که چطور میوه-ای بگیره، با التماس وُ گدایی، یا با زور ...  دست تو جیب، داشت چاقو رو تو مُشتش فشار میداد که مَرد فروشنده سیبی رو با لبخند بطرف او گرفت. او هم سیب رو با لبخندی گرفت وَ تشکر کرد ، فروشنده هم گفت: «بخور، نوش ِ جونت» ... پول هم نمیخواد بدی.
 بعد از اون، قاتل فراری هر روزی جلوی میوه-فروشی پیداش میشد وُ ساکت وُ صامت به میوه-ها زل میزد؛ مغازه-دار هم با خوشرویی چند تا سیب به او انفاق میکرد. شبی آخر وقت که داشت بساط میوه-فروشی را جمع وُ جور میکرد، چشمش به صفحه-ی اول روزنامه-ای افتاد که عکس آن مرد را چاپ کرده وَ زیرش نوشته بود: «قاتل فراری را معرفی کنید وَ جایزه بگیرید»! ...

 وقتیکه پلیس داشت به قاتل فراری دستبند میزد، او به مغازه-دار گفت: «دیگه بریده بودم وُ میخواستم خودمو خلاص کنم. یک دَفه یاد ِ خوبی وُ محبت شما افتادم، تصمیم گرفتم اون روزنامه رو طوری جلوی دیدتون بذارم تا پلیس رو خبر کنین وُ اون جایزه هم به شما برسه». 
«گابریل گارسیا مارکز»
 

 ویرایش وُ بازنویسی : عـبـــد عـا صـی

 

برچسب ها: قاتل فراری، محبت، نوعدوستی،
[ چهارشنبه 25 اسفند 1395 ] [ 20:35 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

   گـــلایــــه ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید


  ﻓﺮﯾﺪﻭﻥ ﻣﺸﯿﺮﯼ ﺷﻌﺮﯼ ﮔﻔﺖ « ﺑﯽ ﺗﻮ ﻣﻬﺘﺎﺏ ﺷﺒﯽ ﺑﺎﺯ ﺍﺯ ﺁﻥ ﮐﻮﭼﻪ ﮔﺬﺷﺘﻢ » و  پس از مرگش ، همسرش «ﻫﻤﺎ ﻣﯿر افشار» ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺑﺶ ﺳﺮﻭﺩ :
 ﺑﯽ ﺗﻮ ﻣﻦ ﺯﻧﺪﻩ ﻧﻤﺎﻧﻢ ... / ﺑﯽ ﺗﻮ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﺯﺩﻩﯼ ﺩﺷﺖ ﺟﻨﻮﻧﻢ 
 ﺻﯿﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﻢ / ﺗﻮ ﭼﻪ ﺳﺎﻥ ﻣﯽﮔﺬﺭﯼ ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺩﺭﻭﻧﻢ؟ 
*
 ﺑﯽ ﻣﻦ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ﮔﺬﺭ ﮐﺮﺩﯼ ﻭُ ﺭﻓﺘﯽ / ﺑﯽ ﻣﻦ، ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﺳﻔﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﻭُ ﺭﻓﺘﯽ 
 ﻗﻄﺮﻩﺍﯼ ﺍﺷﮏ ﺩﺭﺧﺸﯿﺪ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺳﯿﺎﻫﻢ / ﺗﺎ ﺧﻢ ﮐﻮﭼﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺗﻮ ﻟﻐﺰﯾﺪ ﻧﮕﺎﻫﻢ، ﺗﻮ ﻧﺪﯾﺪﯼ 
 ﻧﮕﻬﺖ ﻫﯿﭻ ﻧﯿﻔﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﺭﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺘﯽ / ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺒﺴﺘﻢ، 
 ﺩﮔﺮ ﺍﺯ ﭘﺎﯼ ﻧﺸﺴﺘﻢ / ﮔﻮﯾﯿﺎ ﺯﻟﺰﻟﻪ ﺍﻣﺪ، ﮔﻮﯾﯿﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﻓﺮﻭ ﺭﯾﺨﺖ ﺳﺮ ﻣﻦ 
*
 ﺑﯽ ﺗﻮ ﻣﻦ ﺩﺭ ﻫﻤﻪﯼ ﺷﻬﺮ ﻏﺮﯾﺒﻢ / ﺑﯽ ﺗﻮ ﮐﺲ ﻧﺸﻨﻮﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﻝ ﺑﺸﮑﺴﺘﻪ ﺻﺪﺍﯾﯽ 
 ﺑﺮﻧﺨﯿﺰﺩ ﺩﮔﺮ ﺍﺯ ﻣﺮﻏﮏ ﭘﺮﺑﺴﺘﻪ ﻧﻮﺍﯾﯽ

  ﺗﻮ ﻫﻤﻪ ﺑﻮﺩ ﻭُ ﻧﺒﻮﺩﯼ / ﺗﻮ ﻫﻤﻪ ﺷﻌﺮ ﻭُ ﺳﺮﻭﺩﯼ 
 ﭼﻪ ﮔﺮﯾﺰﯼ ﺯ ﺑﺮ ﻣﻦ؟ / ﮐﻪ ﺯ ﮐﻮﯾﺖ ﻧﮕﺮﯾﺰﻡ 
 ﮔﺮ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﺯ ﻏﻢ ﺩﻝ، ﺑﻪ ﺗﻮ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺴﺘﯿﺰﻡ 
 ﻣﻦ ﻭ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺟﺪﺍﯾﯽ؟ / ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ / ﺑﯽ ﺗﻮ ﻣﻦ ﺯﻧﺪﻩ ﻧﻤﺎﻧﻢ ... 
 « فریدون مشیری»

 

 تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

 
[ سه‌شنبه 24 اسفند 1395 ] [ 15:34 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

  دوستی ِ بدون صداقت ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید


  عبادت بى صداقت حقه بازیست!

 اساس مسجدش بتخانه سازیست،

 چرا انسان نمی خواهد بداند،

 وضوی بى صداقت، آب بازیست.

 

 تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

 
[ دوشنبه 23 اسفند 1395 ] [ 21:17 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

مشکل مسکن دارم , خونه ام عین طویله است! ...

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  آهو خیلی خوشگل بود . یک روز یک پری سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟
آهو گفت: یه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پری آرزوی آهو رو برآورده کرد و آهو با یک الاغ ازدواج کرد.
شش ماه بعد آهو و الاغ برای طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسید : علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقی نداریم, این خیلی خره.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: شوخی سرش نمیشه, تا براش عشوه میام جفتک می اندازه.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: آبروم پیش همه رفته , همه میگن شوهرم حماله.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عین طویله است.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چی ازش می پرسم مثل خر بهم نگاه می کنه.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: تا بهش یه چیز می گم صداش رو بلند می کنه و عرعر می کنه.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: از من خوشش نمی آد, همه اش میگه لاغر مردنی , تو مثل مانکن ها می مونی.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آیا همسرت راست میگه؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت: چرا این کارها رو می کنی ؟
الاغ گفت: واسه اینکه من خرم.
حاکم فکری کرد و گفت: خب خره دیگه چی کارش میشه کرد.
نتیجه گیری اخلاقی: در انتخاب همسر دقت کنید.
نتیجه گیری عاشقانه : مواظب باشید وقتی عاشق موجودی می شوید عشق چشم هایتان را کور نکند.

 

 تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

 

[ دوشنبه 23 اسفند 1395 ] [ 14:57 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

   نـسـل ِ آبـــادگـــر ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

http://s9.picofile.com/file/8289288700/EFTEX8R_AAFAR3N8N_1.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8289288976/EFTEX8R_AAFAR3N8N_2.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8289289218/EFTEX8R_AAFAR3N8N_3.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8289289726/EFTEX8R_AAFAR3N8N_4.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8289290076/EFTEX8R_AAFAR3N8N_5.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8289290418/EFTEX8R_AAFAR3N8N_6.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8289290918/EFTEX8R_AAFAR3N8N_7.jpg

 

  ((( خرابکاری وُ از بین بردن خیلی چیزها آسونه وَ از هر بشر نادون وُ ابلهی برمیآید ؛ ولی ساختن وُ خفظ هر چیزی حتی ساده وُ کم-اهمیت  احتیاج به عقل، تدبیر، تلاش، وَ صبوری داره. از اول خلقت بشر تا به امروز که به دوران مُدرنیته وُ پُست مُدرنیته هم رسیده-ایم، اصل وُ اصول این دو قضیه تفاوتی نکرده وَ در برخی موارد شاید به اقتضای زمانه، سخت-تر هم شده باشد ؛ مثل خوب زندگی کردن وَ حفظ وُ تداوم ِ یک زندگی ِ خوب ... _ عـبـــد عـا صـی. )))

 

 از پیرمرد و پیرزنی پرسیدند : شما چطور شصت سال با هم زندگی کردید؟  گفتند: ما متعلق به نسلی هستیم که وقتی چیزی خراب میشد، تعمیرش می کردیم نه تعویضش ...

 

 تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

 
[ یکشنبه 22 اسفند 1395 ] [ 22:29 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

  بهای ِ آزادی ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  پشه ای در استکان آمد فرود / تا بنوشد آنچه وا پس مانده بود 
 کودکی -از شیطنت- بازی کنان / بست با دستش دهان استکان! 
 پشه دیگر طعمه اش را لب نزد / جست تا از دام کودک وا رهد 
 خشک لب، میگشت، حیران، راه جو / زیر و بالا ، بسته هر سو راه او 
 روزنی میجست در دیوار و در / تا به آزادی رسد بار دگر 
 هر چه بر جست تکاپو می فزود / راه بیرون رفتن از چاهش نبود 
 آنقدر کوبید بر دیوار سر / تا فرو افتاد خونین بال و پر 
 جان گرامی بود و آن نعمت لذیذ / لیک آزادی گرامی تر ، عزیز  

 

«فریدون مشیری»

 

 تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

 

برچسب‌ها: آزادی
[ یکشنبه 22 اسفند 1395 ] [ 01:40 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

   وقتی بچه بودیم ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  وقتی بچه بودیم، مادرم یک عادت قشنگ داشت: وقتی توی آشپزخانه غذا می پخت برای خودش یواشکی یک پرتقال چهارقاچ می کرد و می خورد. من و خواهرم هم بعضی وقت ها مچش را می گرفتیم و می گفتیم: ها! ببین! باز داره تنهایی پرتقال می خوره. و می خندیدیم. مادرم هم می خندید. خنده هایش واقعی بود اما یک حس گناه همراهش بود. مثل بچه هایی که درست وسط شلوغی هایشان گیر می افتند، چاره ای جز خندیدن نداشت.
مادرم زن خانه بود (و هست). زن خانواده بود. زن شوهرش بود. تقریبا همیشه توی آشپزخانه بود. وقت هایی هم که می آمد پیش ما یک ظرف میوه دستش بود. حتی گاهگاهی هم که برای کنترل مادرانه بچه هایش سری به ما می زد. دست خالی نمی آمد: یک مغز کاهوی دو نیم شده توی دست هایش بود. یک تکه برای من، یک تکه برای خواهرم.
وقتی پدرم از سر کار می آمد، می دوید جلوی در. دست هایش را که لابد از شستن ظرف ها خیس بودند، با دستمالی پاک می کرد و لبخندهای قشنگش را نثار شوهر خسته می کرد. در اوقات فراغتش هم برایمان شال و کلاه و پلیور می بافت و من خواهرم مثل دو تا بچه گربه کنارش می نشستیم و با گلوله های کاموا بازی می کردیم.
مادرم نور آفتاب پهن شده توی خانه را دوست داشت. همیشه جایی می نشست که آفتابگیر باشد. موهای خرمایی اش و پنجه پاهای بیرون زده از دامنش زیر آفتاب می درخشیدند و دستهایش میل های بافتنی را تند و تند با ریتمی ثابت تکان می داد.
مادرم نمونه کامل یک مادر بود (و هست). مادرم زن نبود، دختر نبود، دوست نبود. او فقط در یک کلمه می گنجید: مادر.
یادم می آید همین اواخر وقتی پدرش مرد، تهران بودم. زود خودم را رساندم. رفته بود پیش مادربزرگم. وقتی وارد خانه پدربزرگم شدم محکم بغلم کرد و شروع کرد به گریه کردن. من در تمام مراسم پدربزرگم فقط همان یک لحظه گریه کردم. نه به خاطر پدربزرگ. به خاطر مادرم که مرگ پدرش برای اولین بار بعد از تمام این سال ها، از نقش مادری بیرونش آورده بود و پناه گرفته بود توی بغل پسرش و داشت گریه می کرد. و من به جز همین در آغوش گرفتن کوتاه چیزی به مادرم نداده بودم. چیزی برای خود خودش.
مادرم، هیچ وقت هیچ چیز را برای خودش نمی خواست. تا مجبور نمی شد لباس نمی خرید. اهل مهمانی رفتن و رفیق بازی نبود. حتی کادوهایی که به عناوین مختلف می گرفت همه وسایل خانه بودند. در تمام این سال ها تنها لحظه هایی که مال خود خودش بودند، همان وقت هایی بود که یواشکی توی آشپزخانه برای خودش پرتقال چهارقاچ می کرد. سهم مادرم از تمام زندگی همین پرتقال های نارنجی چهارقاچ شده ی خوش عطر یواشکی 
مادرم عادت داشت کارهای روزانه‌ش را یادداشت کند
و من از سر شیطنت، سعی می‌کردم دستی در لیست ببرم و یا چیزی را به آن اضافه کنم فقط برای اینکه در تنهایی‌اش او را بخندانم.
مثلن اگر در لیست تلفن‌هایش نوشته بود زنگ به دایی جان، جلویش می‌نوشتم: ناپلئون می‌شد زنگ به دایی جان ناپلئون..!
هر بار بعد از خواندنش که همدیگر را می‌دیدیم می‌گفت: اینا چی بود نوشته بودی؟ و کلی با هم میخندیدیم یک روز شدیدا مریض بودم به رسم مادر، کاغذی روی در یخچال چسباندم: مُسکّن برای دردم. کنارش مادر نوشته بود: دردت به جانم! عجب دردی بود جان مادر را گرفت و دیگر نخندیدم ...

«برگرفته ازکتاب به همین سادگی»

 

 تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

 

[ شنبه 21 اسفند 1395 ] [ 23:45 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

  مهر ِ مـــادر ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  ادیسون یکروز که از  مدرسه به خانه بازگشت ، یاد داشتی به مادرش داد . گفت: این را معلم داده. گفته تنها مادرت بخواند. مادر در حالی که اشک در چشمان داشت برای کودکش خواند : «فرزند شما یک نابغه است واین مکتب برای او کوچک است ، آموزش او را خود بر عهده بگیرید.
سالها گذشت مادرش از دنیا رفته بود. روزی ادیسون که اکنون بزرگترین مخترع قرن شده بود در کنج خانه، خاطراتش را مرور می کرد، ورقی را در میان شکاف دیوار یافت ، آنرا در آورد وُ خواند. نوشته بود: «کودک شما کور ذهن است. از فردا او را به مکتب راه نمیدهیم». ادیسون ساعت ها گریست وَ در خاطراتش نوشت: «ادیسون کودک کور ذهنی بود که توسط یک مادر مهربان به نابغه قرن تبدیل شد».

 

 ویرایش وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

 

[ جمعه 20 اسفند 1395 ] [ 22:54 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

  دزد که شاخ وُ دُم نداره! ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 

http://s4.picofile.com/file/8289004018/EXTELAAS_4.jpg

 

http://s2.picofile.com/file/8289004534/EXTELAAS_5.jpg

 

http://s3.picofile.com/file/8289005076/EXTELAAS_1.jpg

 

http://s1.picofile.com/file/8289005326/EXTELAAS_2.jpg

 

http://s5.picofile.com/file/8289005868/GER8NFORUSHY_2.jpg

 

http://s4.picofile.com/file/8289006068/GER8NFORUSHY_5.jpg

 

http://s4.picofile.com/file/8289006400/GER8NFORUSHY_4.jpg

 

http://s5.picofile.com/file/8289006668/GER8NFORUSHY_3.jpg

 

 

  راننده خط، بی‌توجه به صف مسافران که در زیر باران منتظر ماشین بودند، کنار خیابون داد می‌زد: «دربـــــــــــــــــست...»
  نگاه معنی‌دار و اعتراض‌های گاه و بی‌گاه مسافران، هم راننده رو کلافه کرده بود و هم ما رو.
 به‌خاطر همین من و یک خانم و دو آقای دیگه با همدیگه، ماشین رو با کرایه ۶۰۰۰ تومن دربست گرفتیم، که برای هر مسافر نفری ۱۵۰۰ تومن می‌افتاد، درحالی که کرایه خط فقط ۵۵۰ تومن بود.  به هر ترتیب سوار تاکسی شدیم و راننده شروع کرد از مشکلات ماشین و گیر‌نیومدن لاستیک و بنزین آزاد زدن صحبت کردن و ...
 کنار راننده مرد جوانی نشسته بود که انگار از خیس ‌شدن زیر بارون دل‌ خوشی نداشت.

 راننده تاکسی: برادرخانمم یه وام ۶ میلیون تومنی می‌خواست بگیره مجبور شد ماشینش رو بذاره به عنوان وثیقه. بنده‌ خدا الان خورده به مشکل، دارند ماشینش رو مصادره می‌کنند. یه عده دزد دارند میلیارد میلیارد اختلاس می‌کنند کسی هم خبردار نمیشه، اون وقت این جوون رو ببین چجوری سر می‌دوونند!
 مسافر: نوش جونش!
 راننده (نگاه متعجب): نوش جون کی‌؟
 مسافر: نوش جون کسی که ۳۰۰۰ میلیارد تومن رو خورده!
 راننده (با لحن عصبی آمیخته به تمسخر): نکنه اون بابا فامیل شما بوده؟
 مسافر: نه! فامیل من نبوده اما یکی بوده مثل همین مردم، مثل شما! مگه این یارو از مریخ اومده اختلاس کرده‌؟ یا اون مدیر بانک از اورانوس به ریاست رسیده بوده‌؟
 راننده: نه آقا جان اونا از ما بهترون‌اند! من برای یک جفت لاستیک باید ۳ روز برم تعاونی، اون وقت اون ۳۰۰۰ میلیارد تومن رو می‌خوره یه آبم روش..!
 مسافر: خب آقا جان راضی نیستی نخر!
 راننده (با صدای بلند): چرا نامربوط میگی مرد حسابی؟ مجبورم بخرم ! لاستیک نخرم پس چجوری با ماشین کار کنم؟
 مسافر: وقتی شما که دستت به هیچ جا بند نیست و یه راننده عادی هستی، وقتی می‌بینی بارندگی شده وُ مسافر مجبوره زود برسه به مقصد، میای ماشینی که باید تو خط کار کنه رو دربست می‌کنی ...
 راننده پرید وسط حرف طرف که: آقا راضی نبودی سوار نمی‌شدی!
 مسافر‌ (با خونسردی): می‌بینی؟ من الان دقیقاً حال تو رو دارم، وقتی داشتی لاستیک ماشین می‌خریدی ... مرد حسابی فکر کردی ما که الان سوار ماشین تو شدیم و ۳ برابر کرایه رو داریم می‌دیم راضی هستیم؟ ما هم مجبوریم سوار شیم! وقتی تو به عنوان یه شهروند عادی اینجوری سواستفاده می‌کنی، از مدیر یه بانک که میلیاردها تومن سرمایه زیر دستشه چه انتظاری داری؟ اون هم یکی مثل تو در مقیاس بالاتر.
 راننده آچمز (کیش وُ مآت) شده بود وُ سرش تو فرمون بود ...  مسافر که حالا کاملاً دست بالا رو داشت با خونسردی ادامه داد: دزدی، دزدیه ... البته منظورم با شما نیستا ... ولی خدا وکیلی چنددرصد از مردم ما اون کاری که بهشون سپرده شده رو خوب انجام میدن؟ که انتظار دارند یه مدیر بانک کارش رو خوب انجام بده؟ منتهی وقتی اونا وجدان کاری ندارند کسی بویی نمیبره، اما گندکاری یه مدیر بانک رو همه می‌فهمند! برادر من تو خودت رو اصلاح کن تا اون مدیر بانک جرأت همچین خلافی رو نداشته باشه. اینجور موقع ها معلوم میشه اگه ما هم آب گیرمون بیاد شناگر ماهری هستیم! (یا بقول عـبـــد عـاصـی: «اگه آب رو گل-آلود ببینی، بجای ماهی، دنبال نهنگ میگردی»!)
 راننده که گوشاش تو اون هوای سرد از شدت خجالت حسابی سرخ شده بود گفت: چی بگم والا...!
 من اولین نفری بودم که تو مسیر باید پیاده می‌شدم و طبیعتاً طبق قرار اجباری با راننده باید ۱۵۰۰ تومن کرایه می‌دادم. وقتی خواستم پیاده شم یه اسکناس ۲۰۰۰ تومنی به راننده دادم.   راننده گفت ۵۰ تومنی دارید؟
 با تعجب گفتم: بله دارم و دست کردم تو کیفم و یه سکه ۵۰ تومنی به راننده دادم.  راننده هم یک اسکناس ۱۰۰۰ تومنی وَ یک اسکناس ۵۰۰ تومنی بـِهــِـم برگردوند وُ گفت: به سلامت!
 همونطور که با نگاهم تاکسی رو که تو هوای بارونی مه‌آلود حرکت می‌کرد رو دنبال می‌کردم، چترم رو باز کردم و پولا رو تو کیفم گذاشتم ...
آروم شروع کردم به قدم زدن و با خودم فکر می‌کردم: یعنی من هم باید خودم رو اصلاح کنم...!؟

 

 ویرایش، تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

[ جمعه 20 اسفند 1395 ] [ 00:08 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

<< 1 2 3 4 5 ... 25 >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 14960

بک لینک