X
تبلیغات
رایتل

بـیـگـنـــاهـــان ...
«حسین پناهی» : و سکوت می‌کنی ، و فریاد زمانم را نمی‌شنوی. یکروز سکوت خواهم کرد. و تو آن روز برای اولـین بار مفهوم دیر شدن را خواهی فهمید!…




برای گرفتن فال کلیک کنید


لیست وبلاگهای به روز شده
قالب وبلاگ
    
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s6.picofile.com/file/8181530592/MAADAR_QALBE.jpeg

 

http://s4.picofile.com/file/8181530792/MAADAR_RUZE.jpeg

 

 

  قـــلـــب ِ مـــــــادر ... 


  داد معشوقه به عاشق پیغام
که کند مادر تو با من جنگ

هر کجا بیندم از دور کند
چهره پر چین و جبین پر آژنگ

با نگاه غضب آلود زند
بر دل نازک من تیر خدنگ

از در خانه مرا طرد کند
همچو سنگ از دهن قلماسنگ

مادر سنگ دلت تا زنده است
شهد در کام من و توست شرنگ

نشوم یک دل و یک رنگ ترا
تا نسازی دل او از خون رنگ

گر تو خواهی به وصالم برسی
باید این ساعت بی خوف و درنگ

روی و سینه تنگش بدری
دل برون آری از آن سینه تنگ

گرم و خونین به منش بازآری
تا برد ز آینه قلبم زنگ

عاشق بی خرد ناهنجار
نه بل آن فاسق بی عصمت و ننگ

حرمت مادری ازیاد ببرد
خیره از باده و دیوانه ز ننگ

رفت و مادر را افکند به خاک
سینه بدرید و دل آورد به چنگ

قصد سر منزل معشوق نمود
دل مادر به کفش چون نارنگ

ازقضا خورد دم در به زمین
و اندکی سوده شد او را آرنگ

وآن دل گرم که جان داشت هنوز
اوفتاد از کف آن بی فرهنگ

از زمین باز چو بر خاست نمود
پی برداشتن آن آهنگ

دید کز آن دل آغشته به خون
آید آهسته برون این آهنگ:

"آه! دست پسرم یافت خراش
آخ! پای پسرم خورد به سنگ"

 « ایرج میرزا »

 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ پنج‌شنبه 20 فروردین 1394 ] [ 15:24 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]
    
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s4.picofile.com/file/8181246334/TAKF3R_01.jpeg

 

http://s4.picofile.com/file/8181246084/TAKF3R_M3RZAA_AAQ8X8NE_NURY.jpeg

 

http://s4.picofile.com/file/8181245984/TAKF3R_02.jpeg

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید


 بعد ازغلبهٔ روس بر ایران (منجر به عهد نامهٔ گلستان) چند سال گذشت، فتوای جهاد علیه روسیه از سوی علما صادر شد  ....
در جلسه ای، فتحعلیشاه از قائم مقام پرسید: نظر شما چیست؟
ایشان در قالب سؤال از شاه پرسید: « عایدی و مالیات شما چقدر است؟
شاه گفت : سالانه شش کرور ، بعد پرسید : مالیات روسیه چقدر است؟
گفت : ششصد کرور ، قایم مقام گفت : «عقل حکم می کند کسی که شش کرور دارد، با کسی که ششصد کرور دارد، در نیاویزد!»
جیره خواران ،متعصبان و متملقان شاه ، با هتاکی قائم مقام را مورد شماتت قرار دادند ، که او به شاه توهین کرده است!
فردای آن روز حکم تکفیر قائم مقام در تبریز پخش شد، به خانهٔ وی حمله و آن را غارت کردند! نهایت ایشان به مشهد تبعید شد، جنگ با روسیه آغاز شد و با شکست مواجه گردید و متاسفانه قرار داد ننگین «ترکمن چای» تحمیل شد و از آن طرف ریزه خواران همه فرار کردند!!!
(باستانی پاریزی )


 و سنت «تکفیر» هنوز هم اجرا می شود!

 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ سه‌شنبه 18 فروردین 1394 ] [ 23:34 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]
    
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s4.picofile.com/file/8180962442/NEQ8B_B8Z3GARY_1.jpeg

 

http://s6.picofile.com/file/8180962534/NEQ8B_B8Z3GARY.jpeg

 

  مردمان ِ بـــازیـــگـــــــر ... 

ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﻪ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺭفتم. ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺗﻌﻄﯿﻞ ، ﻋﺰﺍﺩﺍﺭﯼ ﺩﺳﺘﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ. ﻣﻄﻤﺌﻨﺎً ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﻣﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﻓﺮﺩ ﺧﺎﺭﺟﯽ ﺑﻮﺩﻡ . ﺩﺭ ﺁﻥ ﺩﺳﺘﻪ مردم به شدت گریه وُ زاری میکردند. من چون شیعه نیستم ، گریه نمیکردم وَ وضعیتم با بقیه فرق داشت وَ بیشتر جلب توجه میکردم. ﻣﻦ ﺑﺎﺯﯾﮕﺮ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﻭﻟﯽ ﺁﻧﺠﺎ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﻢ . ﮐﻨﺎﺭ ﻣﻦ ﭼﻨﺪ ﻣﺮﺩ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺯﺍﺭ ﺯﺍﺭ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ. ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﺰﺩﯾﮑﺘﺮ ﺑﻮﺩ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻋﺰﺍﺩﺍﺭﯼ ﻭَ ﻭﺳﻂ ﮔﺮﯾﻪ وُ ﺯﺍﺭﯼ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : 

 _ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﻓﺮﺵ ﺑﺨﺮﯼ؟ ... 

 «ﺭﻭﺑﺮﺗﻮ ﭼﻮﻟﯽ» ، ﺳﺮﭘﺮﺳﺖ ﮔﺮﻭﻩ ﺑﺎﺯﯾﮕﺮﺍﻥ ﺗﺌﺎﺗﺮ ﺁﻟﻤﺎﻥ ؛ مجله سمندر، ﻣﻘﺎﻟﮥ ” ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺯﯾﮕﺮ “ 

 

 

  ویرایش وَ بازنویسی : عـبـــد عـا صـی 

     

[ دوشنبه 17 فروردین 1394 ] [ 20:15 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید


لطیفه جالبی بین مردم برزیل رواج دارد که نگرشی در قبال کارهای دولتی به دست می‌دهد.
دو شیر از باغ وحشی می‌گریزند و هر کدام راهی را در پیش می‌گیرند.
یکی از شیرها به یک پارک جنگلی پناه می‌برد، اما به محض آن‌که بر اثر فشار گرسنگی رهگذری را می‌خورد، به دام می‌افتد.
ولی شیر دوم موفق می‌شود چند ماهی در آزادی به سر ببرد و هنگامی هم که گیر می‌افتد و به باغ وحش بازگردانده می‌شود، حسابی چاق و چله است.
شیر نخست که در آتش کنجکاوی می‌سوزد، از او می پرسد:
«تو کجا پنهان شده بودی که این همه مدت گیر نیفتادی؟!»
شیر دوم پاسخ می‌دهد: «توی یکی از ادارات دولتی. هر سه روز یکی از کارمندان اداره را می‌خوردم و کسی هم متوجه نمی‌شد !!!»
اولی می پرسد:«پس چطور شد که گیر افتادی؟!!!»
شیر دوم پاسخ می‌دهد:
«اشتباها آبدارچی را خوردم! چون آبدارچی تنها کسی بود که کاری انجام می داد و غیبت او را متوجه شدند! ...».
منبع: کتاب توسعه یا چپاول
نوشته : پیتر اوانز

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ دوشنبه 17 فروردین 1394 ] [ 02:58 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]
    
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

اکرم احقاقی در گزارشی در ایسنا نوشته:
... آنچه می‌خوانید، حاصل ساعت‌ها گفت‌وگو با زنان معتاد خیابانی در دو منطقه شوش و مولوی و زنان معتاد خانگی در «TC زنان چیتگر» است؛ کسانی که با وجود تمام تجربه‌های دردناکشان بویژه بر اثر مصرف «شیشه» و بیم‌های آینده، همچنان برای رسیدن به زندگی بهتر می‌جنگند و ...
نام‌های بانوان در این گزارش به خواست آنان به صورت مستعار ذکر شده است.
12 ظهر - 2 بهمن - میدان شوش - پارک انبار گندم
همه، همدیگر را می‌شناسند. همه مصرف‌کننده هستند. در پارک که قدم بزنی - البته اگر جرأت کنی - پایپ، فندک و حتی سوزن را در دست زن و مرد و پیر و جوان می‌بینی. با یک نگاه می‌فهمند که غریبه‌ای و به حضورت در پارک مشکوک می‌شوند. جلو می‌آیند، سوال می‌کنند که چه‌کار داری و دنبال چه کسی یا چه چیزی هستی؟ من امروز دنبال «فریبا» هستم؛ زنی موادفروش که در «شلتر بانوان» (مرکز اقامت شبانه زنان معتاد بی‌سرپناه ، که با مجوز و حمایت سازمان بهزیستی فعالیت می کند).
- بخشید آقا! اینجا فریبا می‌شناسید؟
...
- (مرد): دوا می‌خوای؟ پایپ هم دارم آآ ... جنس خوب دارم، تایلندی و چینی نیست. با چند سوت (واحد مصرف شیشه) کارت راه می‌افته؟
- نه، من چیزی نمی‌خوام. فقط با فریبا خانم کار داشتم. یه ساعت وامیسَتم، اگه نیومد میرم.
...
دو روز بعد - ساعت 5 بعدازظهر - پارک انبار گندم
فریبا را پرسان ‌پرسان در قسمت جنوبی پارک در حالی که کیف بزرگی در کنارش بود، پیدا کردم. با نگاه اول شناختمش. در اطرافش تعدادی خانم‌های مصرف‌کننده و هم‌پاتوقی‌هایش، جمع شده‌ بودند. در حال جر و بحث با یکی از مشتری‌های جدیدش سر قیمت بود، جلو رفتم.
- سلام.
- (نگاه‌ها به سمت صدا برگشت): شما؟
- فریبا خانم منو میشناسی؟
- (مکث یک دقیقه‌ای):‌ اِ، خانوم خبرنگار! اینجا چیکار می‌کنی؟
- اومدم دنبال شما. پریروزم اومدم نبودید. یه ساعتی هم منتظر شدم.
- آهان، تو اومده بودی دنبالم؟ بچه‌ها گفتن یه آدم غریبه دنبالم می‌گشته. حالا چیکار داری؟ دنبال چی هستی؟ مواد و اینا که نمی‌خوای؟
لبخند پرسش‌گرانه ...
- معلومه که نه فریبا خانوم! می‌خواستم اگه اجازه بدید با بعضی از مشتریاتون صحبت کنم. مثل اون موقعی که توی «شلتر» باهاتون صحبت کردم. می‌خوام زندگیشون رو بهم بگن و اینکه چی شد که مصرف‌کننده شدن.
- من مشکلی ندارم، ببین خود بچه‌ها می‌خوان باهات صحبت کنن یا نه.
- اینا که خودشون همین طوری صحبت نمی‌کنن. شما واسطه شو، قول می‌دم که هویت-شون کاملا حفظ بشه و مشکلی براشون پیش نیاد.
-فریبا (خطاب به سحر): باهاش صحبت می‌کنی؟ منم چند روز پیش باهاش صحبت کردم. بچه خوبیه.
- (سحر در حالی که ‌فندک اتمی را زیر حوضچه پایپ گرفته): آخه چی بگم؟ بدبختی ما شنیدن داره؟ خوب این خبرنگارا ما را سوژه خودشون کردن. زندگیم رو بگم که چی؟ تاثیری داره؟
- اگه دوست نداری صحبتی کنی من اصراری ندارم. هر جور راحتی.
- یه چند لحظه صبر کن، (خودش را جمع و جور می‌کند): چی بگم؟ بچه محله اتابکم، 23 سالمه، هشت ساله بیرونم، 15 سالم بود که با یه پسره آشنا شدم، مث خیلی از دخترای دیگه گول خوردم، رفتم خونش، بهم تعارف کرد و ... .
- چی تعارف کرد؟
- شیشه.
- تو چرا کشیدی؟ مگه نمیدونستی شیشه‌ست؟
- نه، یعنی می‌دونستم شیشه‌ست، ولی گفت اعتیاد نداره. واسه اینکه از چشمش نیفتم، مصرف کردم. وقتی کشیدم حالم دست خودم نبود. برگشتم خونه، دیگه دختر نبودم. به کسی نگفتم. چند بار دیگه رفتم پیشش، همون اتفاق افتاد. اوایل شادم می‌کرد ولی دیگه جواب نمی‌داد. گوشه‌گیر شده بودم. بعد از یه مدتی وابستگیم شدید شده بود. هروئین و کراک هم اضافه کردم. خونوادم فهمیدن، چندبار تلاش کردن که ترکم بدن، ولی نتونستن. شکمم که اومد بالا دیگه بابام تو خونه رام نداد، منم از خونه زدم بیرون. به مامانم گفته بود اگه این دختره دوباره پاشو تو این خونه بذاره، سرشو لب باغچه جلو همه گوش تا گوش می‌برم. دروغکی به همه می‌گفتم خونواده ندارم تا کسی کاری به کارم نداشته باشه و بعضیا هم خرجم‌ رو بدن. البته پسره تا یه مدتی خرجم رو می‌داد ولی زیر بار بچه نمی‌رفت. بهم انگ چسبوند. یه مدتی باهاش زندگی کردم، دارو خوردم، بچه رو سقط کردم. مصرفم زیاد شده بود. پسره از خونه انداختم بیرون. الانم هشت ساله که تو خیابونم.
- تا حالا برای ترک اقدامی کردی؟
- به جز اون چند باری که خونوادم تلاش کردن، نه. آخه من کسی رو ندارم که این کارو انجام بده.
- چرا نمیری کمپ‌های ترک اجباری؟
- اونجا که سگدونیه خانوم! (با عصبانیت) شخصیت بچه‌ها رو له می‌کنن.
- چرا بدنت پر از زخمه؟
نگاه خیره ...
- (فریبا): مال تَوَهُمه.
- توهم چی؟
- بعد از اینکه مصرف می‌کنه فکر می‌کنه یه موجودات ریزی زیر پوستش دارن راه میرن. بعد سعی می‌کنه اونا رو با چاقو از زیر پوستش دربیاره. البته توهم خودکشی هم داره. چند بار تا حالا وسط اتوبان وایستاده تا خودکشی کنه ولی بچه‌های دیگه جلوشو گرفتن. ‌گوشاشو با چاقو سوراخ کرده و بدنش پر از زخم چاقو و تیغه.
- همیشه شبا تو پارک می‌خوابی؟
- (سحر): اکثر شبا همین جام یا میرم طرف دروازه غار تو خونه‌هایی که پاتوقه. طرفای دره فرحزاد هم میرم. چندتا از هم‌پاتوقیام اونجان.
- شلتر نمیری؟
- خیلی کم، شبایی که خیلی سرد باشه و جایی نداشته باشم. من دیگه بچه خیابونم، ترسی ندارم. واسم فرقی نداره چی سرم میاد.
- بی‌پول هم می‌شی؟
- ای خانوم! بی‌پول؟ من بعضی وقتا انقدر بی‌پولم که از بوی غذای رستورانا سیر میشم. فقط من این طوری نیستم. خیلی از بچه‌ها این جورین.
- کار که نمی‌کنی، پول از کجا میاری؟
- شبا کار می‌کنم. ‌درآمدش بد نیست. ‌مشتریام همین آدمای توی پارک یا دوستاشونن. البته بعضی وقتا توی خونه خفتم می‌کنن ولی من انتقاممو می‌گیرم ازشون.
- ساختمان پزشکان بدون مرز هم میری؟ بیماری خاصی نداری؟
- (با پرخاش) حوصلمو سر بردی. ول کن دیگه.
- (فریبا رو به من) ناراحت نشو. یه کم خماره.
- (زهره، یکی دیگر از مشتریان فریبا، زنی قدبلند با ابروهای تراشیده، موهای رنگ‌کرده و پریشان، دندان‌های ریخته و لب‌های ترک‌خورده، حدود 40 ساله به نظر می‌رسید ولی خودش می‌گفت 27 سال بیشتر ندارد): مریضه، البته مشتریای داخل پارک می‌دونن که مریضه ولی براشون فرقی نداره چون خود اونا هم مریضن.
آن موقع فهمیدم سحر، انتقامش را چطور از مشتریانش می‌گیرد.
- دلت واسه خونوادت تنگ نشده سحر؟ نمی‌خوای برگردی خونه؟
- (چشمانش پر شد و لحنش مهربان‌تر): دلم واسه مامانم اینا تنگ شده. چند بار خواستم برم ببینمشون ولی نتونستم. بعدها فهمیدم خونه رو فروختن، به خاطر من، ولی من نمی‌دونم الان کجان.
و اشکش سرازیر شد.
- (زهره خطاب به من): تو از ما نمی‌ترسی؟
- نه. چرا باید بترسم؟
- آخه خیلیا از این پارک رد نمی‌شن، می‌ترسن، ولی ما کاری به کار کسی نداریم. ما خودمون پر از دردیم. درسته معتادیم ولی انسانیم، خیلی‌ها از ماها تا چند وقت پیش زندگیمون مثل شماها بود. از اول که این جوری نبودیم.
وقتی زهره شروع به صحبت کرد، سحر دانه‌های بلوری و سفید شیشه را ریخت داخل پایپ، با فندکش که به فندک اتمی معروف است، زیر پایپ را روشن و شروع کرد به کشیدن. دودی سفید در فضا سرگردان شد. اولین بار بود که یک نفر با این فاصله نزدیک، کنارم شیشه می‌کشید! کمی ترسیدم ولی سعی کردم به روی خودم نیاورم.
- زهره، تو چی شد معتاد شدی؟

- من؟ والا شوهرم معتاد بود، واسه اینکه شوهرمو نگه دارم بیرون نره، شروع کردم باهاش مواد کشیدن.

- چی شد که از خونه زدی بیرون؟

- مصرف شوهرم خیلی بالا رفته بود. تو یه مکانیکی کار می‌کرد. ‌صاحب مغازه به خاطر دزدی بیرونش کرد، هر جا هم رفت به خاطر سابقه بد و اعتیادش به شیشه چند روز بیشتر نگهش نداشتن. هر روز هم مصرفش بیشتر و بیشتر می‌شد، منم باهاش مصرف می‌کردم. اوایل، مصرفم خیلی کم بود ولی کم‌کم وقتی شوهرم خونه‌نشین شد، بیشتر مصرف کردم. حامله شده بودم. دردی که داشتم باعث می‌شد دیگه شیشه جوابگو نباشه. هروئین و مورفین کنارش مصرف می‌کردم. بچه‌م پسر بود. وقتی تو بیمارستان ازم پرسیدن معتادی، گفتم نه. دوس نداشتم کسی بدونه اما وقتی بچه‌م به دنیا اومد، دکتر از تشنج و استفراغ بچه فهمید معتادم. از ترس اینکه بچه‌مو بگیرن، بلافاصله بیمارستان رو دو در کردم. دکتر بهم گفت که پسرم معتاده. شیرم رو نمی‌خورد، دائم گریه می‌کرد. تشنج داشت. وقتی شربت تریاک بهش می‌دادم بهتر می‌شد. پول نگهداریشو نداشتم. ‌همه وسایل خونه رو فروخته بودیم. یه شب شوهرم بچه رو برد، بعد از دو ساعت برگشت. 700 هزار تومن فروخته بودش. یه ماهشم نبود. براش اسمم نذاشته بودیم. حوصله گریه‌هاشو نداشتیم.
- الان ناراحت و پشیمون نیستی؟
- (با عصبانیت زیاد): ببین! من معتادم ولی مادر که هستم، حس دارم. تو بگو، نگهش می‌داشتم که چیکارش کنم؟ پول داشتم؟ (بعد از یک دقیقه مکث این‌بار با لحنی مهربانتر) الان نمی‌دونم کجاس ولی واقعا نمی‌تونستم نگهش دارم.
- چی شد که کارتن‌خواب شدی؟
- وقتی مصرفمون بالا رفته بود، شوهرم خیلی حالش بد بود. یه بار بعد از اینکه با دوستاش تو خونمون مصرف کرد، منو برد تو اتاق، بهم گفت نه من، نه تو، هیچ کدوم پول نداریم. تنها یه راه می‌مونه. من شیشه مصرف کرده بودم. گیج بودم. خیلی نمی‌فهمیدم چی میگه. شوهرم رفت و دیدم یکی از دوستاش اومد تو اتاق و در رو قفل کرد. خیلی جیغ و داد کردم،‌ التماس کردم ولی تاثیر نداشت. ‌باورم نمی‌شد شوهرم به خاطر پول مواد، این کار رو بکنه! دیگه اونجا شوهرم برام تموم شد. چندبار دیگه هم این کارو کرد و هر بار هم قسم می‌خورد که این بار ‌آخره ولی بازم همون اتفاق. چند بار با چاقو تهدیدم کرد تا اینکه مجبور شدم از خونه فرار کنم. چند روز رفتم خونه یکی از ساقیا که زن بود. اونجا هم داستان همون بود. کلی بهش التماس می‌کردم ولی می‌گفت باید اینجوری پول موادت تامین بشه‌. ولی خانوم میدونی؟ این بهتر از اون بود، چون دیگه شوهرت نبود که تو رو مجبور کنه، کسی که فکر می‌کردی ناموسشی. الانم سه سالی میشه که تو خیابونم.
- درس خوندی؟
- آره، پیام نور رفتم ولی وسطش ول کردم. ریاضی می‌خوندم.
- نرفتی دنبال بچه‌ت؟
- (فریبا به جای زهره): آخه بره دنبالش چیکار؟ کجا می‌تونه پیداش کنه؟ یه بچه معتاد، یه مادر عملی ... زهره تازه چند روزه برگشته.
- کجا رفته بودی؟
- (باز هم فریبا): باردار بود، رفت بچه‌شو به دنیا بیاره. چند روز پیش تو همین پارک دردش گرفت.
- الان بچه‌ت کجاست؟
- همون موقع که به دنیا اومد بردنش. از قبل توافق کرده بودیم. نگهش می‌داشتم که چی؟ بچه اولم که باباش مشخص بود، نتونستم نگهش دارم. ‌الان یه بچه معتادو که تازه نمی‌دونم باباش کیه واسه چی نگه دارم؟
- چرا ننداختیش؟
- پیش‌فروش کرده بودم. یعنی از موقعی که توی شکمم بود، فروخته بودمش به یه دلال. دلالا آمار پاتوقا را خوب دارن. خداییش بعضیاشون بی‌انصاف هم نیستن. آدمو دور نمی‌زنن. بسته به جنس بچه، ‌خوب پول میدن.
- یعنی دختر و پسر قیمتشون متفاوته؟
- (زهره): آره خب، قیمت پسر بیشتره.
- بچه تو چی بود؟
- دختر.
- معتاد بود؟
مکث چند ثانیه‌ای ...
- فکر کنم.
- وقتی به دنیا اومد دیدیش؟
- نه، ندیدمش. نمی‌خواستم ببینمش. اونجوری کار برام سخت می‌شد. ندیده فروختمش.
- چه‌قدر فروختیش؟
سکوت ...
- (فریبا برای اینکه بحث را عوض کند): تا حالا از نزدیک، شیشه دیدی؟
- نه.
- (کمی شیشه ریخت کف دستش): ببین، تلخه ولی بو نداره. به خیلی از ماها میگفتن شیشه اعتیاد نداره ولی اعتیادش از هر کوفتی بدتره. ‌من خودم دوازده سیزده روزه که پاکم‌. اگه الانم می‌فروشم واسه اینه که به پولش احتیاج دارم. ‌وگرنه به جون بچه‌هام، دوس ندارم این کارو بکنم. خودت زندگی منو می‌دونی. به خاطر مواد تا حالا سه بار اُوردوز (عارضه ناشی از مصرف زیاد مواد مخدر) کردم و تا دم مرگ رفتم. امیدوارم بتونم ادامه بدم. می‌خوام فروشو بذارم کنار. به خدا ما هممون از این وضعیت خسته‌ایم ولی چاره‌ای نداریم. از صبح که بلند می‌شیم تا آخر شب که سرمون رو روی بالش بذاریم البته اگه بالشی باشه و مجبور نباشیم روی مقوا بخوابیم، دنبال موادیم. ما زندگی می‌کنیم تا مصرف کنیم. زندگی خیلی از ما خلاصه شده توی پارک، پایپ، سوزن، پیک‌نیک،‌ چند سوت شیشه، ‌دو پُک، ‌سه پُک ...
**********
ساعت 6 بعدازظهر - 22 دی‌ماه - میدان شوش - خیابان ری - بلوار انبارگندم - شلتربانوان
«ثریا» شش سال پیش دوباره متولد شد. به خاطر مصرف زیاد، خانواده‌اش او را ترک کردند. سه سال کارتن‌خواب بود. ساختمان‌های نیمه‌کاره، پارک و کنار رودخانه فرحزاد، سرپناهش بودند. مدتی بود مسئولیت شیفت مرکز سرپناه شبانه «شلتر» بانوان جمعیت خیریه تولد دوباره را برعهده داشت؛ جمعیتی که زیر نظر بهزیستی کار می‌کند و ثریا را با آغوش باز پذیرفته بود. او پاکی خود را مدیون پیگیری‌های مددکاران این جمعیت خیریه می‌دانست.
با مددجویان مرکز دوست بود. یک شب که نمی‌آمدند با آنها دعوا می‌کرد که چرا خوابگاه نیامده‌اند. دغدغه‌اش این بود که شب را بیرون نمانند. با زبان اعتیاد با آنها صحبت می‌کرد که راحت‌تر با او همراهی کنند. از لیلا - دختر 16 ساله‌ لالی که در خیابان مورد تعرض قرار گرفته بود و آن زمان 6 ماهه باردار بود - مثل دخترش مراقبت می‌کرد و محبتی که فرصت نکرده بود آن را نثار دخترش کند، به لیلا می‌بخشید؛ لیلایی که برای ترک مواد، متادون مصرف می‌کرد و می‌خواست از پول کار خدماتی که در این مرکز انجام می‌داد برای خودش و امیرحسین (نامی که او برای پسرش انتخاب کرده بود) خانه‌ای دست و پا کند.
**********
بلوزی بلند پوشیده بود تا اندام‌های زنانه‌اش مشخص نشود. تلاش می‌کرد با صدای کلفت و نسبتا مردانه صحبت کند و در هنگام حرف زدن از نگاه به چشمان مخاطب فرار می‌کرد. اسمش «رعنا» بود؛ یکی از مددجویانی که برخی شب‌ها برای خواب به شلتر می‌آمد. ثریا او را برای گفت‌وگو به من معرفی کرد. شب قبلش با فاطمه که یکی دیگر از ساکنین شلتر بود، دعوایش شده بود. گریه کرده بود و به ثریا گفته بود که امنیت جانی ندارد.
بچه‌های خوابگاه در مورد او می‌گفتند که دوست دارد تیپ مردانه بزند و مثل مردها رفتار کند. از در که وارد شد، از نوع صحبت کردنش و نگاهی که می‌کرد مشخص بود که در توهم ناشی از مصرف به سر می‌برد؛ گرچه خود او مثل برخی دیگر از مددجویان شلتر می‌گفت که معتاد نیست و پاک است.
- شما از کمیته اومدید؟
احتمالا منظورش همان کمیته‌های انقلاب بود که اوایل انقلاب تشکیل شد. خیلی‌ها هنوز هم از واژه «کمیته» برای نیروهای نظامی و انتظامی استفاده می‌کنند.
- نه. چرا فکر می‌کنید از کمیته اومدم؟
- آخه یه نفر اون بالا داشت درباره کمیته حرف می‌زد.
- (ثریا به رعنا): الان احساس امنیت می‌کنی؟
- یه ذره.
- (من): چرا؟
- چون فاطمه تهدیدم می‌کرد.
- (ثریا): دست‌خط رعنا خیلی خوبه. رعنا، بیا رو این تابلو یه بیت شعر بنویس تا ببینن چه دست‌خطی داری.
و نوشت: هزار مرغ غزلخوان به نام عشق تو پر زد / میان آن همه، بالِ مرا نشانه گرفتی
آن را با صدایی مبهم و سرماخورده ‌خواند. متوجه نشدم. از او خواستم که دوباره بخواند. تکرارش کرد.
- هزار مرغ غزلخوان به نام عشق تو پر زد / میان آن همه، بالِ مرا نشانه گرفتی
- از چند سالگی خطاطی می‌کنی؟
- از 10 سالگی.
- این شعر مال کیه؟
مکث کوتاه ...
- مال مهدی سهیلیه.
- کدوم کتابش؟
- الان یادم نیست. (خطاب به مسئول خوابگاه) من میتونم برم بالا؟
- بالا چیکار داری؟
- کار دارم. بچه‌ها داشتن در مورد کمیته حرف می‌زدن. شما از کمیته اومدین؟
- نه. آخه قیافه من می‌خوره از کمیته اومده باشم؟ اصلا مگه الان کمیته هست؟
- (ثریا): رعنا، اینجا رو صندلی بشین و به سوالات خانوم جواب بده.
- اذیتش نکنید. اگه می‌خواد استراحت کنه مزاحمش نمیشم.
با کمی اکراه، کاملا مردانه روی صندلی لم داد و نرفت.
- (ثریا): رعنا، قشنگ بشین. مث یه خانوم. راستی شنیدم تو از من بدت میاد.
- نه بابا. کی میگه؟ من عااااااااااشقتونم.
- واسه چی؟ راستشو بگو.
- به خاطر متانتتون.
- دیگه؟
- چون خیلی جیگرید.
- جیگر یعنی چی؟
- یعنی همه چی.
- من که دعوات می‌کنم ...
- از همینتون خوشم میاد. جذبه دارید. من میتونم برم بالا؟ شما از کمیته اومدید؟
- نه، من واسه مصاحبه اومدم. می‌خواستم باهات صحبت کنم. البته اگه دوس داری.
- باشه.
- از چندسالگی شروع به مصرف کردی؟
- 10 سالم بود که واسه اولین بار سیگار کشیدم.
- بعدش؟
- یادم نمیاد. فکر کنم تریاک کشیدم.
- از کجا آوردی؟
- از بچه‌های مدرسه گرفتم.
- پدر و مادرت می‌دونستن؟
- نه. تا آخر عمرشون نذاشتم بفهمن.
- الان چندسالته؟
- 16
- چی میکشی؟
- فقط سیگار.
- پدر و مادرت چرا فوت کردن؟
- پدرم وقتی بچه بودم مرد، مامانمم سکته قلبی کرد، داداشمم خودکشی.
- دیگه مدرسه نرفتی؟
- چرا رفتم. فنی خوندم. دیپلم فنی دارم.
- تو که 16سالته چطوری دیپلم گرفتی؟
- آره، من تموم کردم. دیپلم دارم.
- الان چیکار میکنی؟
- برای شهرداری کار می‌کنم. ‌پارکا رو آبیاری می‌کنم.
- حقوقم میگیری؟
- به ندرت. (برای بار سوم خطاب به ثریا) من میتونم برم؟ شما از کمیته اومدین؟
- تا حالا مگه چند بار کمیته گرفتتت؟
- خیلی زیاد.
نهایتا متوجه نشدم که جمله تکراری رعنا واقعا ناشی از توهمش بود یا مرا دست می‌انداخت!
**********
فاطمه که رعنا را تهدید کرده بود، یکی دیگر از مصرف‌کنندگانی بود که در مرکز اقامت شبانه زنان معتاد با او صحبت کردم؛ زنی 23 ساله، لاغراندام و با موهای رنگ‌کرده که برای ترک اعتیاد و به چنگ آوردن زندگی و بچه‌اش، جدی به نظر می‌رسید. 20 روز بود که شب‌ها را در این مرکز سر می‌کرد. آن طور که مسئول شب خوابگاه می‌گفت، شب قبل، فاطمه را در خیابان خفت کرده بودند و بر اثر ضربه چاقو دستش زخم شده بود ولی هنگامی که از او علت زخمی شدنش را پرسیدم، ترجیح داد سکوت کند.
از مادرش متنفر بود و می‌گفت که تا این سن و سال یک‌بار هم او را «مادر» خطاب نکرده است.
- پدرم حسابدار بانک بود. هر ماه می‌رفت روستاهای دُور و بر واسه مأموریت. وقتایی که پدرم نبود مامانم یه یارو رو میاورد خونه. ما هم مدرسه بودیم و فقط برادر کوچیکم خونه بود. اون موقع فقط شیش سالش بود. بابام یه بوهایی برده بود ولی به روی زنه نمیاورد. یه روز که بابام رفته بود ماموریت، بدون اینکه به مامانم خبر بده و مثلا سورپرایزش کنه، زودتر برگشت خونه. اون روز اون یارو خونمون بود. وقتی مامانم فهمید بابام زودتر برگشته، پسره رو فرستاده بود پشت‌ بوم ولی انگار یادش رفته بود که کفشاشو قایم کنه. هیچی دیگه، بابام کفشا رو دیده بود ولی بازم به روی خودش نیاورده بود. مامانم از بابام پرسیده بود که چرا بی‌خبر اومدی. اونم بهش گفته بود که میخواستم خوشحالت کنم. بعدش بابام رفته بوده توی اتاق بخوابه ولی در اتاق رو باز گذاشته. مامانم اصرار داشته که در اتاق رو ببنده تا به خیال خودش بتونه پسره رو از راهرو فراری بده. آخرش بابام در رو میبنده و مامانم داداشمو میفرسته پشت بوم که به پسره بگه از راهرو بره. وقتی پسره داشته از راهرو می‌رفته، بابام از اتاق میاد بیرون و میبیندش. همونجا دعواشون میشه و بابام پسره رو میکشه.
کمی مکث ...
- بابام زنشو خیلی دوست داشت. حتی تا لحظه آخر که اعدام شد نذاشت کسی بفهمه که جریان چی بوده. سه هفته بعد از اعدامش از خونه فرار کردم و رفتم ساری پیش بابابزرگ و مامان‌بزرگم. مامانم از اون آدمایی بود که بین بچه‌هاش خیلی فرق می‌ذاشت. دخترا رو اصلا تحویل نمی‌گرفت ولی پسرا رو خیلی دوست داشت. البته آبجی اولم چون زور داشت مامانم ازش حساب می‌برد. ولی من چون کوچیکتر بودم، زیر سلطه‌ش بودم و خیلی اذیت می‌شدم. خلاصه چند سالی خونه مامان‌بزرگم بودم. بعدش مامانم با شوهر صیغه‌ایش اومد دنبالم ولی من باهاش نرفتم. تو خونواده ما رسمه که وقتی شوهر یه زن میمیره زن باید یا با برادرشوهرش ازدواج کنه یا مجرد باشه که بتونه توی اون خونه بمونه. اگه ازدواج کنه باید از اون خونه بره.
کمی فکر می‌کند ...
- اوایل مامانم نذاشت که خونواده بابام بفهمن ازدواج کرده ولی بعد یه مدت فهمیدن. مامانم از اول یه مرضی داشت. بچه تو شیکمش بند نمی‌شد. هرجا می‌رفت دکترا تشخیص نمیدادن چشه. یه بار رفت پیش یه دعانویس. بهش گفت شیکمت بچه‌خوره داره. به خاطر همین دردش شروع کرد به شیره‌کشی. وقتی بابام زنده بود، مامانم می‌کشید و بابام براش می‌خرید. ولی وقتی بابام مرد، مامانم همه‌مونو معتاد کرد. داداش کوچیکم که متولد هفتاد و شیشه، دو سال قبل که رفتم دیدنش در حد اُوردوز شیشه می‌کشید. تا دو سال پیش تنها کسی که معتاد نشده بود، من بودم. تو خونمون هیچ در و پنجره سالمی نبود. هر بحثی که میشد شیشه‌های خونه رو میشکستن. پدربزرگ و مادربزرگم میگفتن که اصلا ما همچین عروس و نوه‌هایی نداریم.
- چی شد که خودت معتاد شدی؟
- من بعد ازدواجم معتاد شدم. شوهرم قبل اینکه با من ازدواج کنه 12 سال بود که اعتیاد داشت. اختلاف سنیمون حدود 10 ساله. وقتی ازدواج کردیم شوهرم سه ماهی می‌شد که پاک بود. البته من قبل ازدواج نمی‌دونستم که قبلنا معتاد بوده. وقتی ازدواج کردیم شوهرم گفت ارثتو بگیر تا زندگیمون یه رونقی بگیره. تازه بچه‌مون هم به دنیا اومده بود و قوز بالاقوز بود. عموم یکی از زمینای بابامو فروخت و سهم منو داد. با شوهرم رفتیم اصفهان. اونجا شوهرم با یه نفر که شریکش بود یه کفاشی راه انداخت ولی بعد یه مدت ورشکست شد. همون وقتا بود که دوباره شوهرم رفت سراغ مواد. ما همه‌چیزمون رو به خاطر بدهی از دست داده بودیم. منم به هوای شوهرم بعضی وقتا مصرف می‌کردم ولی بعد از اون اتفاق مصرفم بیشتر شد.
انگار فکر می‌کرد تا بقیه ماجرا یادش بیاید ...
- برگشتیم تهران پیش خونواده شوهرم. مادرشوهرم وقتی فهمید که پسرش دوباره مواد مصرف می‌کنه انداختش بیرون. منم داشتم پشت سرش می‌رفتم که مادرشوهره بچه رو ازم گرفت و دیگه بهم نداد. با پولی که داشتیم حدود یه ماهی توی یه مسافرخونه نزدیک راه‌آهن زندگی ‌کردیم. هر روز صبح پیاده از راه‌آهن تا دروازه غار می‌رفتیم مواد بگیریم. حاضر بودیم پول مواد بدیم ولی پول غذا ندیم. آخرای روز بعضی وقتا اگه پولمون می‌رسید یه شیر و کیک می‌خوردیم. وقتی پولمون تموم ‌شد اومدیم تو پارک. شبا توی پارک می‌خوابیدیم. یه شب یه پسره‌ اومد پیش شوهرم و خودشو آدم‌حسابی معرفی کرد. بهش گفت من وضعیتتو می‌فهمم، خانوم منم مثل زن تو بوده، بیا با ما تو اون خرابه‌ای که چند تا خیابون اونطرفه زندگی کن. منظورش پاتوق بود. من همون موقع به شوهرم گفتم که این یارو آدم خوبی نیست. کسی که موادفروشه هر کاری واسه پول میکنه. شوهرم قبول نکرد.
باز هم سعی می‌کرد به یاد بیاورد ...
-ما رو برد یکی از کوچه‌های دروازه‌غار. خیلی تاریک بود. پاتوق بود. حتی یه لامپم نداشت. اون شب شوهرمو به یه بهونه‌ای فرستاد از مغازه یه چیزی بگیره. من تنها بودم. فهمیدم میخواد چیکار کنه.
از شدت گریه شانه‌هایش می‌لرزید. ثریا او را بغل کرد ...
- اومد طرفم که یهو شوهرم رسید. دعوا کردیم و دوباره اومدیم تو پارک. چند روز بعدش با خونه «خورشید» آشنا شدیم و اونجا این خوابگاه رو بهم معرفی کردن. الان چند روزه که اینجام و شوهرمم رفته کمپ ترک کنه.
خانه خورشید، اولین مرکز گذری کاهش آسیب اعتیاد زنان و مکانی برای ارائه خدمات درمانی حمایتی و بهداشتی به این زنان است.
- هنوزم مصرف می‌کنی؟
- متادون. حدود 5 تا. ولی دارم هی کمش می‌کنم. صبحا میرم ساختمون پزشکان (منظورش ساختمان پزشکان بدون مرز بود)،‌ بعد میرم میدون قیام که متادون بخرم و عصرم میام خوابگاه. سعی می‌کنم تو پارک نباشم.
- از شوهرت خبر داری؟
- نه، فقط میدونم رفته کمپ. تا حالا چند بار رفته ولی باز مصرف کرده. قبل از اینکه بره کمپ وقتی دیدمش از اینکه تمام پولاشو دوستاش بالا کشیده بودن و مدام خمار بود، خسته شده بود و گریه می‌کرد.
- خودت تا حالا رفتی کمپ؟
- من یه بار رفتم ولی باز مصرف کردم. نسبت به شوهرم به آینده امیدوارترم. اون خیلی زود کم میاره.
- (ثریا): فاطمه دختریه که داره واسه زندگیش تلاش می‌کنه. واقعا میجنگه. بیشتر کتابایی رو که توی کتابخونه شلتره خونده.
- (من): فاطمه، دوس داری بعد از اینکه ترک کردی چیکار کنی؟
- دوس دارم یه شغلی داشته باشم که یه پولی دربیارم.
- چرا دستت زخم شده؟
سکوت ...
**********
فریبا، همان زنی که کمک کرد با سحر و زهره در پارک صحبت کنم، مددجویی بود که از 2 سال پیش گاهی شب‌ها برای اقامت به شلتر می‌آمد. به گفته ثریا، در پارک برای خود حکومتی داشت و همه به نوعی از او حساب می‌بردند. فریبا علاوه بر مصرف، مواد هم می‌فروخت.
با چند شاخه‌گل که از پارک کنده بود وارد دفتر مدیر شب خوابگاه ‌شد. او را حدود 10 روز قبل، مأموران کلانتری گرفته بودند و به یکی از کمپ‌های ترک اجباری فرستاده بودند ولی به همراه تعدادی از هم‌پاتوقی‌هایش توانسته بود شبانه فرار کند و آن شب، ‌شب اولی بود که بعد از 10 روز قدم به خوابگاه می‌گذاشت.
می‌گفت 10 روزی می‌شود که پاک است. ثریا وقتی او را دید از او خواست قول بدهد که پاک بماند. گفت که الان رنگ پوستش خیلی بهتر شده و مشخص است که پاک است. بعد هم به فریبا وعده داد که اگر پاکی‌اش را حفظ کند، در یک‌ماهگی برایش جشن خواهند گرفت. منظورش از یک‌ماهگی، همان یک ماه پاک بودن بود.
فریبا از آن دست مصرف‌کنندگانی بود که تا آن موقع سه بار به‌خاطر مصرف زیاد مواد اُوردوز کرده بود. در حالی که می‌گفت 40 سال دارد ولی قیافه‌اش به زنی 65 ساله شبیه بود. خودش می‌گفت به‌خاطر مصرف مواد است.
- 14 سالگی ازدواج کردم. الان 40 سالمه. 4 سالم بود که پدر و مادرم از هم جدا شدن و پدرم زن گرفت. مادرمم که من تنها دخترش بودم، منو داد به مادربزرگم. اونم واسه اینکه من زیر دست نامادری نیفتم، 14 سالگی شوهرم داد. 15 سالم بود که بچه‌دار شدم. اون وقتا کسی نبود به ما بگه 15 سالگی واسه بچه‌دار شدن خیلی زوده. الانم 40 سالمه ولی به‌خاطر مواد اینقدر داغون شدم. البته خوشی هم کردم. 3 سال بعد یعنی 18 سالم که بود یه دونه دیگه زاییدم. آخرین بچه‌م هم که سومیمه، پسر بود. بعد ازدواجم درس خوندم و سیکلمو گرفتم. وقتی پسرم به دنیا اومد شوهرم سر ناسازگاری گذاشت. کتکم می‌زد، با سیم برق به جونم می‌افتاد، تمام بدنمو سیاه می‌کرد. مصرف‌کننده بود. تریاک می‌کشید. من بهش می‌گفتم برو بیرون مصرف کن، جلو بچه‌ها نکش، فکرشون خراب می‌شه ولی گوش نمی‌داد و بی‌ادبی می‌کرد. بعد یه مدت هم رفت با یکی از فامیلای زن داداشش که اصفهانی بود ازدواج کرد.
نفسی تازه کرد ...
- یه مدتی اینجوری زندگی کردم. اون موقع طرفای شاه‌عبدالعظیم زندگی می‌کردیم و دوست داشتم آرزوهای بچگیمو واسه بچه‌هام انجام بدم. خیلی دوسشون داشتم. اونام همین‌طور. اگه شبا نبودم از گریه خوابشون نمی‌برد. بعد یه مدت شوهرم رفت دادگاه و گفت اخلاق ما به هم نمی‌خوره. یعنی پیشدستی کرد و طلاقم داد. از هم جدا شدیم. نمی‌تونستم بچه‌ها رو نگه دارم. سپردمشون به مادرشوهرم. البته بعد طلاق، شوهرم زن صیغه‌ایشو آورد. بچه‌هام باهاش کنار نمی‌اومدن. یه بار خواهرشوهرم ازم خواست که برگردم سر خونه زندگیم ولی من دیگه برنگشتم.
به روزهای بعد از طلاقش اشاره کرد؛ حدود 18 سال پیش.
- 22 سالم بود که طلاق گرفتم و دو سال بعد طلاق شروع به مصرف کردم. اون موقع با یه پسره آشنا شده بودم که شیشه می‌کشید و منم چون پاهام خیلی درد می‌کرد بهم پیشنهاد داد که تریاک بکشم. فروشنده مواد بود و بیشتر شیشه و دوا (هروئین) می‌فروخت. اون می‌فروخت، منم کار بسته‌بندیشو انجام می‌دادم. ولی هیچ کدوممون اهل دوا نبودیم. با پولی که جمع کردیم تونستیم یه خونه تو افسریه اجاره کنیم.
- الان خبری از بچه‌هات داری؟
- دختر اولم 16 سالش بود که شوهر کرد. الان 3 تا بچه داره. دختر دومیم هم 3 ساله ازدواج کرده و بچه نداره. پسرم هم میخواد دخترعمه‌شو بگیره. الان خدا رو شکر زندگی بچه‌هام بد نیست. ولی من خجالت میکشم برم پیششون. نمیخوام باعث سرافکندگیشون پیش خونواده همسراشون بشم.
به روزگار خودش برگشت.
- بعد یه مدت با همون پسره ازدواج کردم. اولای زندگی وضعمون خوب بود ولی اون واسه یه کاری رفت دوبی. الان 9 ساله که هیچ خبری ازش نیست. منم یه مدت با پولی که داشتم زندگی کردم ولی بعدش دیگه پولی نداشتم و آواره شدم و الان 2 سالی میشه که روزا تو پارکم و شبا میام خوابگاه. هنوزم منتظرشم چون گفته برمیگرده.
**********
بعد از گفت‌وگوی چندساعته با تعدادی ازمددجویان شلتر که برخی از آنها سال‌ها بود که شب را در این مرکزصبح می‌کردند، ثریا مسئول شیفت شب شلتر بانوان، توضیحاتی در مورد این مرکز و خدمات آن به مددجویان مراجعه‌کننده، ارائه داد.
این مرکز که به نوعی سرپناه شبانه بانوان وابسته به مواد است، به طور معمول به زنان معتاد، سرویس‌هایی مانند یک وعده غذای گرم برای شام، صبحانه و چای ارائه می‌دهد، سوزن، وسایل پیشگیری و پوشاک رایگان در اختیارشان می‌گذارد و آموزش‌هایی هم برای کاهش آسیب ناشی از مصرف مواد و رابطه جنسی بدون ضابطه داده می‌شود.
زنان مصرف‌کننده‌ای که سرپناه ندارند و پاتوقشان مناطقی چون شوش و مولوی است می‌توانند برای اقامت شب و دریافت سرویس‌هایی که اشاره شد به این مرکز مراجعه کنند. وقتی این زنان به «شلتر» مراجعه می‌کنند، اسم و فامیلشان پرسیده می‌شود. گرچه ممکن است برخی از آنها اسم واقعی‌شان را نگویند ولی به هر چه که می‌گویند اعتماد می‌شود. بعد از پذیرش، اولین کاری که صورت می‌گیرد، حمام‌کردن مددجویان است. بعد هم لباس تمیز به آنها داده می‌شود و راهی مرحله مشاوره می‌شوند.
ثریا به همکاری شلتر و مرکز پزشکان بدون مرز (MSF) اشاره می‌کند و می‌گوید: به طور معمول زنانی که به این مرکز مراجعه می‌کنند به پزشکان بدون مرز جهت معاینه برای تشخیص بیماری‌های احتمالی‌شان از جمله هپاتیت، HIV، سفلیس و ... معرفی می‌شوند. ما با پزشکان بدون مرز تماس می‌گیریم و آنها به دنبال مددجویان می‌آیند. اگر مددجویی نتواند به بیرون از مرکز برود (مثل لیلا)، توسط پزشکان بدون مرز داخل همین مرکز معاینه می‌شود.
بیشتر مصرف‌کنندگانی که به شلتر مراجعه می‌کنند، ترکیبی از موادمخدر سنتی و صنعتی همچون هروئین، شیشه، کراک و ... مصرف می‌کنند.
مسئول شیفت شب شلتر تولدی دوباره با بیان اینکه به طور معمول در شلتر از ساعت سه بعد از ظهر تا هشت و نیم شب پذیرش مددجو داریم، توضیح می‌دهد: برخی از مددجویان که برای بهبودی خود ارزش قائلند برای اینکه در پارک نمانند رأس ساعت سه به مرکز مراجعه می‌کنند. حتی برخی از آنها تمایل دارند که کل روز را در شلتر بمانند. می‌گویند اگر بیرون برویم مواد مصرف می‌کنیم!
زنان معتاد باردار، بخشی ازمددجویان این مرکز هستند که در بیشتر مواقع بعد از زایمان، به علت اعتیاد شدید، فقر مالی و نداشتن اوراق هویتی، بچه‌هایشان را تحویل بهزیستی می‌دهند؛ البته اگر قبل از زایمان آنها را نفروخته باشند.
ثریا با بیان اینکه مددجویان مرکز از 16 ساله هستند تا 60 ساله، در پاسخ به این پرسش که چه تعداد از مددجویان مرکز در معرض مسائلی همچون سوءاستفاده جنسی بوده‌اند، می‌گوید: اکثر این افراد چون در خیابان زندگی می‌کنند، مورد سوءاستفاده قرار گرفته‌اند. تعرض، یکی از آسیب‌هایی است که این افراد در کنار مصرف مواد با آن روبه‌رو هستند. شاید خیلی از آنها اگر در خانواده از نظر روحی، روانی و امنیت عاطفی تأمین می‌شدند، فرار نمی‌کردند و دچار این آسیب‌ها نمی‌شدند. گرچه برخی از آنها برای فرار از مشکلات و مسائلی که در خانواده داشته‌اند، تحت فشار احساس کرده‌اند که راهی جز فرار ندارند. مثلا ما مددجویی داشتیم که پدرش او را مجبور می‌کرد مواد بفروشد یا پدری که به شکلی شنیع، دخترش را در اختیار دوستانش می‌گذاشت تا مواد خودش تأمین شود. بچه آزار می‌دید ولی پدر او را مجبور به تحمل می‌کرد. این فشارها و آزارها در آخر منجر به آواره شدن دختر در خیابان‌ها و تعرض‌های متعدد بعدی می‌شد.

**********
ساعت 10:30 صبح - 24 دی‌ماه - اتوبان تهران - کرج، خروجی پیکان شهر، کیلومتر 14، جنب ایستگاه مترو، TC زنان چیتگر
ساختمانی با دیوارهای سبزرنگ و نقاشی‌شده که روی آن مراجعان را دعوت به صبوری و توکل به خدا می‌کرد. شاید تصور برخی مردم از یک فرد معتاد، عموما فردی ژولیده و کارتن‌خواب است که از سوی خانواده طرد شده اما باید دانست که همه معتادان اینگونه نیستند؛ از جمله زنان معتاد. چه‌بسا زنان معتادی که به واسطه وضع خوب مالی و تامین مواد مورد نیازشان از سوی دیگران، به قول دیگر معتادان، معتاد خیابانی نیستند. در «TC زنان چیتگر جمعیت تولد دوباره» با زنان معتادی روبه‌رو شدم که در مقایسه با زنانی که در پارک می‌خوابیدند یا در شلتر شب را صبح می‌کردند، از حمایت خوب خانواده یا دیگر نزدیکانشان - حداقل برای ترک اعتیاد و پرداخت هزینه‌های مربوط به آن - برخوردار بودند.
در TC که مخفف Therapeutic Community است، تاکید بر «اجتماع درمان‌مدار» است و در واقع یک برنامه درازمدت درمانی در آن اجرا می‌شود که تحت نظارت دقیق متخصصان و روانشناسان و به صورت کاملا علمی جهت درمان آسیب‌دیدگان شدید اعتیاد است. در این برنامه درمانی، دارو جایگاهی ندارد و محور درمان، تغییر در سطح زندگی و بازتوانی فرد معتاد بر اساس یادگیری مهارت‌های اجتماعی و قواعد زندگی سالم اجتماعی است. 6 تا 24 ماه، دوره این درمان به طول می‌انجامد و در این دوره، روانپزشک، روانشناس و مددکار اجتماعی، خدمات روانشناختی، روانپزشکی و مددکاری را به صورت کامل به مددجو ارائه می‌کنند.
TC زنان چیتگر که پیش از این کمپ ترک اعتیاد بوده است، در سال 85 با مجوز سازمان بهزیستی افتتاح شده و در واقع یک اقامتگاه موقت برای زنان معتاد بوده است ولی در اردیبهشت سال 91 تبدیل به مرکز تخصصی ترک شیشه در زنان با روش TC شده است. در این مرکز، تمام مددجویان باید بنا بر اراده شخصی‌شان حضور پیدا ‌کنند و به بیان دیگر، هیچ اجباری در کار نیست!
بعد از اینکه سرایدار در ورودی TC را باز کرد و بلافاصله بعد از ورود، محتاطانه در را قفل کرد، از محوطه بیرونی وارد محوطه داخلی شدم که در آن، حیاط نسبتا بزرگی با وسایل بازی به چشم می‌خورد. روی دیوارهای آن پیام‌های آموزشی مرتبط با اعتیاد و ترک نصب شده بود. در TC غیر از اتاق خواب و استراحت مددجویان، اتاق‌هایی هم به صورت کانکس برای برگزاری کلاس‌های آموزشی مددجویان و خانواده‌هایشان و همچنین اتاقی برای آشپزی و غذا خوردن دیدم.
در TC با زنانی مواجهیم که خسته از مواد و تنهایی، به خواست خود و با امید به ترک اعتیاد، مراجعه کرده‌اند. گرچه در کنار چشمانی که از امید برق می‌زنند، ترس و دلهره در همه آنها برای نلغزیدن دوباره و عبور از مراحل ترک به خصوص مرحله موسوم به «دیوار» (سه ماه دوم ترک اعتیاد که وسوسه زیادی در بین مددجویان برای مصرف مجدد به وجود می‌آید و بسیاری از لغزش‌ها در این مرحله صورت می‌گیرد) موج می‌زند.
دستاویزی که این زنان برای ترک اعتیاد خود انتخاب کرده‌اند در بیشتر مواقع مربوط به عوامل بیرونی همچون خواست یکی از نزدیکانشان است و شاید کمتر برای «خودِ خودشان» تصمیم به ترک گرفته‌اند.
مددجویان TC اجازه رد و بدل کردن شماره تلفن با یکدیگر را ندارند و بنا به قانون TC، ارتباطشان به همین جا محدود می‌شود. به طور معمول مدت اقامت در TC باید شش ماه باشد ولی در TC زنان این اقامت به 28 روز کاهش پیدا کرده است؛ البته مددجویان می‌توانند به خواست خودشان این مدت درمانی را تمدید کنند.
مریم، 24 ساله، مطلقه، اهل رشت، یکی از مددجویانی بود که حدود 10 روزی می‌شد در TC به سر می‌برد. او مرحله سم‌زدایی را به اتمام رسانده و وارد خوابگاه عمومی شده بود. نامزدش محسن را که حدود شش ماه پیش با او آشنا شده بود، مشوق اصلی‌اش در ترک اعتیاد معرفی می‌کرد.
مریم آن روز لحظه‌شماری می‌کرد که بعد از طی دوران درمان 28 روزه‌اش بتواند مانند فردی سالم، مسئولیت زندگی‌اش را بر عهده بگیرد و دوران تلخ گذشته‌اش را فراموش کند.
- کل خونوادم خلافکار بودن. منم از 15 سالگی شروع کردم به خلاف.
- منظورت از خلاف چیه؟ دزدی می‌کردی؟
- (با پوزخند) نه بابا، موادفروش بودیم. خونواده من موادفروش بودن ولی هیچ‌کدوم معتاد نبودن. فقط می‌فروختن. الانم نمی‌دونن که من معتادم چه برسه به اینکه بدونن واسه ترک اومدم TC. بفهمن کله‌مو می‌کنن.
ادامه داد ...
- 18 سالم بود که از کار فروشندگی خسته شدم. رک و راست به بابام گفتم که دیگه نمی‌خوام این کارو انجام بدم. ‌بابامم گفت پس خودت برو دنبال خرجیت، دیگه تو این خونه نمون.
- اونوقت تو چیکار کردی؟
- از قبل از اینکه این اتفاق بیفته با یه پسری به اسم رحیم آشنا شده بودم. یعنی مشتریم بود. بعد از اینکه بابام این حرفو زد، وسایلمو جمع کردم رفتم پیش رحیم. کراک می‌زد. دوسش داشتم، البته اوایل. تلاش کردم ترک کنه. دو سال دویدم که این اتفاق بیفته ولی آخرش خودم معتاد شدم.
- چرا؟
- از رو لج و لجبازی. البته فکر و خیال هم زیاد داشتم. می‌خواستم به همه نشون بدم که توانایی زیادی دارم و راحت می تونم ترک کنم، ‌قلدربازی درآوردم، تبلیغات تلویزیون هم موثر بود (منظورش تبلیغات شبکه‌های ماهواره‌ای بود). تبلیغاتی که می‌گفت با فلان دارو در عرض چند روز ترک می‌کنی. اونم می‌خواستم امتحان کنم. شروع به مصرف کراک کردم. همه دندونام به خاطر این ریخته. البته بدنم زیاد زخم نشده. حالا چرا؟ ‌چون خودم قبلا ساقی بودم. واسه همین مواد خوب دستم می‌اومد. از یه ساقی می‌گرفتم که خونوادمو نشناسه و اونا هم نفهمن که مصرف‌کننده شدم. رفتم کمپ که ترک کنم، پنج روز اونجا بودم، دوام نیاوردم و تازه شروع کردم به مصرف مورفین و شیشه. حدود یه سال و 9 ماه شیشه مصرف کردم. الانم که اینجام.
- چرا از رحیم جدا شدی؟
- یه روز وقتی از بیرون برگشتم خونه، یه خانومی تو خونه‌مون بود که فهمیدم رحیم باهاش رابطه داره. از وقتی که رفتم کمپ با اون بود. نتونستم تحمل کنم. ازش جدا شدم. اما محسن کامپیوتر خونده. البته یه کم مریض‌احواله. می‌خوام بعد ترک برم ازش مراقبت کنم. اصلا به خاطر اون اومدم تهرون. روزای سه‌شنبه میاد ملاقاتم، بهم میگه رنگ پوستم خیلی خوب شده، لبام صورتی شده. من تازه 10 روزه ترک کردم، امیدوارم بتونم دوام بیارم. ‌می‌خوام زندگی کنم.
**********
گلناز یکی دیگر از زنانی است که برای ترک اعتیاد به شیشه به TC مراجعه کرده بود. او 48 سال داشت. گلناز دو دوره تخریب داشته؛ در دوره اول تریاک و شیره مصرف می‌کرده و بعد از یک سال پاکی شروع به مصرف شیشه کرده بود.
- 13 سالم بود که شوهر کردم. پدرم آدم بددلی بود، نذاشت برم مدرسه درس بخونم. سواد زیادی ندارم. همون سالای اول بچه‌دار شدم. الان سه تا پسر دارم. دوتاشون ازدواج کردن، یکیشون مجرده. 27 سالم بود که معتاد شدم. 21 سال تریاک و شیشه کشیدم. شوهرم معتاد بود و منم پامنقلیش بودم. شوهرم پنج تا برادر داشت که همشون مصرف‌کننده بودن. چون وضع مالیشون خوب بود از قیافه نیفتادن. بعد 21 سال به خاطر بچه‌هامون من و شوهرم با هم رفتیم کمپ ترک کردیم. باورت میشه تا اون موقعی که برم کمپ اصلا نمی‌دونستم ساقی یعنی چی؟ همیشه شوهرم موادم رو تامین می‌کرد و منم خونه بودم. یه شب برادرشوهرم و زنش اومدن خونمون شیشه آوردن. گفتن پادرد و عطسه و آبریزش بینی نداره. ما هم کشیدیم تا الان. الان هم به خاطر اینکه پسرام جلوی زن و بچه‌هاشون خجالت می‌کشن اومدیم ترک کنیم. البته عروس اولم می‌دونه ما معتادیم ولی دومی نمی‌دونه. ‌شایدم می‌دونه ولی از ترس پسرم به روی خودش نمیاره.
- همسرت الان کجاست؟
- تو کمپ آقایون.
- بعد مصرف توهمت چی بود؟
- وقتی می‌کشیدم بعضی وقتا تا سه روز نمی‌خوابیدم. ‌دائم خونه رو تمیز می‌کردم، همه چیزو می‌شستم،‌ حتی تلویزیونو می‌شستم. فکر می‌کردم همه چی کثیفه. چند روز تو هفته همه زندگیمو می‌ریختم بیرون از نو می‌شستم. اونقدر شستم و روفتم که دستام زخم شده بود. دست خودم نبود.
مکثی کرد و به کف دست‌هایش که هنوز پوسته‌پوسته بودند خیره شد ...
- شوهرم صبحا که می‌رفت سر کار یه کم شیشه می‌ریخت توی پایپ واسه مصرف روزم. شبا هم که می‌اومد با هم می‌کشیدیم. هر موقع که پایپم می‌شکست خودش می‌رفت یکی می‌خرید. بعضی وقتام که می‌رفتم شهرستان پیش خواهرم، واسه چند روزم مواد می‌داد بهم. ولی خدا رو شکر بچه‌هام هیچ کدومشون هم‌پاتوقمون نشدن. الان که بچه‌هام میان ملاقاتم بهم میگن مامان خیلی جوون شدی. می‌خوان برام جشن تولد یک‌ماهگی بگیرن.
**********
در حالی که تعداد TCهای آقایان در سراسر کشور نسبتا زیاد است، TCچیتگر تنها TC مخصوص زنان مصرف‌کننده شیشه در کشور است. به همین دلیل از شهرهای دیگر هم برای درمان به TC چیتگر مراجعه می‌کنند. «مونا» یکی از آنها بود؛ دختری اهل اراک.
- 25 سالمه. 21 سالم بود که شوهر کردم والان هم حدوده چهارساله که شیشه میکشم.
- چی شد معتاد شدی؟
- وقتی ازدواج کردم شوهرم خودش هروئین می‌کشید. مدام بهم می‌گفت تو سردمزاجی. یکی از دوستاش بهش گفته بود اگه خانومت شیشه بکشه بهتر میشه، معتادم نمیشه. چند بار اینو بهم گفت ولی من گوش نکردم. آخرش دیدم سر این قضیه داره زندگیمون نابود میشه. اولش مصرفم کم بود، مشکلی نداشتم ولی بعدش اوضام خیلی بد شد.
- شیشه مشکلت رو حل کرد؟
- چند دفعه اول خوب بود، شوهرم راضی بود ولی واقعیتش اینه که تاثیری نداشت. بعد یه مدت، هم معتاد شدم هم سردمزاج‌تر.
- بچه هم داری؟
چشمانش برق زد.
- آره، الان پیش خواهرمه.
- شوهرت کجاست؟
- اونم مث من می‌خواد ترک کنه. چون TC واسه زنا تو اراک نبود، هر دوتامون اومدیم تهران. اون رفته TC وردیج (یکی دیگر از TCهای جمعیت خیریه تولد دوباره).
**********
مهسا حقیقت، روانشناس TC بانوان چیتگر که پیش از این نیز در کمپ‌های ترک اعتیاد مشغول به کار بوده، در مورد ویژگی‌های درمان در TC توضیح می‌دهد: در TC دوره درمان شش ماه است که به علت برخی محدودیت‌ها، برای زنان این زمان به 28 روز تقلیل یافته است. خود مددجویان بعد از 28 روز برای ماندن مشکلی ندارند و بیشتر فشار برای خروج، از سوی خانواده‌های آنان است. مثلا برخی از آنها همسرشان مراجعه می‌کند و می‌گوید ما آبرو داریم، خانواده‌ام نمی‌داند همسرم معتاد است و اگر بفهمند مشکل پیدا می‌کنیم و باید همسرم را زودتر به خانه برگردانم. برخی از آقایان هم بعد از چند روز به علت اینکه از پس امور خانه و زندگی برنمی‌آیند تلاش می‌کنند همسرشان را در حالی که دوره درمانش کامل نشده به خانه برگردانند.
او اضافه می‌کند: بعد از پایان 28 روز از مددجو می‌خواهیم که اگر برایش امکان دارد، دوره درمانش را تمدید کند و اگر امکان‌پذیر نبود به بیمار و خانواده‌اش تاکید می‌کنیم که بعد از خروج از مرکز همچنان با ما در ارتباط باشند و در کلاس‌های مشاوره، روانشناسی و مددکاری تولد دوباره شرکت کنند.
این روان‌شناس TCچیتگر توضیح می‌دهد: اولین چیزی که در زندگی بیماران اعتیاد به هم می‌ریزد، مسئولیت‌پذیری و نظم است که نمود آن حتی در ساده‌ترین چیزها از جمله زمان خواب و بیداری آنها مشاهده می‌شود. این بیماران معمولا 5 و 6 صبح تازه می‌خوابند و ساعت 3 تا 4 بعدازظهر بیدار می‌شوند. در هفته اول در TC سعی می‌کنیم سبک زندگی آنها را درست کنیم و به آنها نظم و مسئولیت‌پذیری را آموزش دهیم. در همین ارتباط کلاس‌های آموزشی برای مددجویان برگزار می‌شود. در این کلاس‌ها علایق آنها شناسایی می‌شود و براساس این علایق به بیماران توصیه می‌شود که بعد از ترک چه کارهایی را انجام دهند و چه کارهایی را انجام ندهند. در کلاس‌های ماتریکس، بیماران متوجه می‌شوند که برانگیزاننده آنها چیست یعنی چه چیزهایی آنها را وسوسه می‌کند که مواد مصرف کنند و اینکه از زمانی که معتاد شده‌اند چه چیزهایی را از دست داده‌اند و اگر پاک شوند چه چیزهایی را به دست می‌آورند.
در TC چیتگر روزهای سه‌شنبه که خانواده‌ها به ملاقات بیمارانشان می‌آیند قبل از ملاقات، کلاس آموزشی برای خانواده‌ها برگزار می‌شود که چگونه با بیمارشان برخورد کنند و با او همدلی و همدردی کنند.
اعتیاد بیشتر مددجویان TC چیتگر ناشی از اعتیاد همسرانشان است. برخی از مددجویان هم به واسطه روابط عاطفی‌ای که با یک مرد داشته‌اند به سمت مواد گرایش پیدا کرده‌اند و تعداد کمی از آنها به خاطر لاغر شدن معتاد به شیشه شده‌اند.
خانم حقیقت در مورد مراحل درمان به روش TC می‌گوید: هفت روز اول، بیماران در اتاق سم‌زدایی هستند. پزشک آنها را به طور مرتب ویزیت می‌کند و در صورت نیاز، دارو تجویز می‌شود. آنها در این هفت روز به طور کامل استراحت می‌کنند تا سم به صورت طبیعی از بدنشان خارج شود. در این هفته بیشتر اوقات بیماران خواب هستند. بعد از اتمام دوره سم‌زدایی، وارد خوابگاه می‌شوند و آموزش تغییر سبک زندگی آغاز می‌شود که در این مرحله، همه چیز قانونمند می‌شود؛ موضوعی که خیلی از بیماران با آن آشنایی ندارند و از آن فراری هستند. آنها باید ساعت 7 و نیم صبح بیدار شوند و ساعت 11 شب بخوابند. در طول روز هم باید مطابق برنامه‌ریزی‌ها عمل کنند.
خیلی از زنانی که در TC حضور دارند در کنار امید به پاکی، از لغزش به‌خصوص در مرحله «دیوار»، می‌ترسند. مهسا حقیقت در مورد این مرحله می‌گوید: بعد از دوره درمان 28 روزه، مددجویان وارد مرحله ماه عسل می‌شوند که معمولا احساس می‌کنند اصلا وسوسه‌ای برای مصرف مجدد ندارند، از هر نوع ماده مخدری بدشان می‌آید و حتی احساس می‌کنند هیچ زمانی اعتیاد نداشته‌اند. بعد از طی این دوره که مدتش متفاوت است و ممکن است بیش از یک ماه طول بکشد، دوره دیوار شروع می‌شود. در این دوره بیماران با انواع وسوسه‌ها روبه‌رو می‌شوند، انرژی‌شان کاهش پیدا می‌کند و مانند هفته دوم ترک و بعد از سم‌زدایی، بیقرارند. در این دوره به‌شدت وسوسه مصرف دارند. اکثر لغزش‌ها در دوره دیوار رخ می‌دهد و اگر بیمار تحت درمان و مشاوره نباشد احتمال اینکه روند ترک با شکست مواجه شود خیلی زیاد است.
در این مرکز، زنان مجرد و متاهل حضور دارند ولی بیشترشان مطلقه هستند و از پذیرش خانم‌های باردار هم به خاطر خطرات احتمالی از جمله سقط جنین و خونریزی زیاد خودداری می‌شود.
**********
ساعت 10 صبح - 7 بهمن - خیابان مولوی - خیابان شهید رئیس عبداللهی - شماره 16
بعد از انجام مصاحبه با زنان مصرف‌کننده در پارک انبارگندم و شلتر به مرکز پزشکان بدون مرز (MSF) رفتم؛ مرکزی که یکی از گروه‌های هدفش برای ارائه خدمات درمانی، زنان مصرف‌کننده مواد مخدر است. مددکاران این مرکز هر روز صبح با مراجعه به شلترها و دی‌آی‌سی‌ها، مددجویان این مراکز را برای پیگیری درمان به ساختمان پزشکان بدون مرز منتقل می‌کنند.
این ساختمان در انتهای خیابان رئیس عبداللهی در محله مولوی است. قبل از ورود به این ساختمان با جمعی از مصرف‌کنندگان مواد روبه‌رو شدم که به صورت پراکنده در مقابل دبستان دخترانه‌ای که در همان خیابان قرار داشت، در حال مصرف بودند. تعدادی از آنها هم در سطل آشغال آهنی بزرگی که آنجا بود دنبال غذا می‌گشتند؛ موضوعی که انگار برای اهالی این منطقه موضوعی عادی و روزمره بود.
خروجم از ساختمان پزشکان بدون مرز همزمان شد با تعطیلی این دبستان دخترانه. برخلاف سایر دبستان‌هایی که دیده بودم، زمان تعطیلی این مدرسه نه تعداد زیادی از مادران دیده می‌شدند که منتظر بچه‌شان باشند و نه سرویس‌های مدرسه حضورشان پررنگ بود. بیشتر دانش‌آموزان، محله را مثل کف دست می‌شناختند. وقتی با تعدادی از آنها در مورد تجمع مصرف‌کنندگان در مقابل مدرسه‌شان صحبت کردم، نه‌تنها از این موضوع هراسی نداشتند بلکه با پاتوق‌های دیگر این مصرف‌کنندگان هم کاملا آشنا بودند؛ پاتوق‌هایی که حتی محل بازی برخی از آنها بود!
در سال 2012 از سوی پزشکان بدون مرز یک ماموریت نیازسنجی در سطح تهران انجام شد که نتیجه این نیازسنجی، افتتاح ساختمان پزشکان بدون مرز به منظور ارائه نیازهای پزشکی اولیه به بانوان آسیب‌دیده از جمله زنان خیابانی و مصرف‌کننده مواد مخدر و کودکان کار زیر 15 سال بود.
دکتر ایرما دنیلیان، اهل ارمنستان که در حال حاضر مسئول پروژه پزشکان بدون مرز در جنوب تهران است، در مورد جمعیت هدف این پروژه توضیح می‌دهد: جمعیت هدف ما زنان و کودکانی هستند که مورد پذیرش جامعه قرار نگرفته‌اند و در حاشیه قرار دارند. این جمعیت دقیقا همان گروهی هستند که بیشترین آسیب را در برابر بیماری‌ها و مسائل مختلف می‌بینند و از طرف دیگر به امکانات پزشکی چندانی دسترسی ندارند.
او با بیان اینکه طیفی از گروه هدف مرکز، زنان مصرف‌کننده مواد مخدر اعم از تزریقی و غیر تزریقی و کارگران جنسی هستند، ادامه می‌دهد: بخش دیگری از گروه هدف ما جمعیت غربتی‌ها هستند که در حاشیه شهر اقامت دارند و در جامعه مورد پذیرش قرار نگرفته‌اند؛ یعنی کسانی که برگه‌های هویتی ندارند و در پی آن نه به دنبال خدمات پزشکی هستند و نه می‌توانند به این خدمات دسترسی داشته باشند.
سرویس‌های درمانی که از سوی این مرکز به این گروه‌های هدف ارائه می‌شود، رایگان است که از جمله این سرویس‌ها می‌توان به خدمات پزشکی، روانشناسی و مددکاری اجتماعی اشاره کرد. هنگامی که مراجعه‌کنندگان این مرکز نیاز به دسترسی به سطح پیشرفته‌ای از درمان داشته باشند، این مرکز آنان را به بیمارستان‌های مختلف ارجاع می‌دهد.
دکتر دنیلیان با بیان اینکه جلب اعتماد این‌گونه از بیماران برای دریافت خدمات درمانی سخت است، اظهار می‌کند: مددکاران همراه با دستیاران گشت سیار مرکز به پارک‌ها و مکان‌هایی که این افراد در آنجا تجمع می‌کنند می‌روند، کلینیک را معرفی می‌کنند و سعی می‌کنند این افراد را برای مراجعه جهت ویزیت و درمان تشویق کنند. در این مرکز از مراجعه‌کنندگان به صورت داوطلبانه تست HIV گرفته می‌شود که اگر جواب مثبت باشد برای درمان‌، پیگیری‌های لازم صورت می‌گیرد و تلاش می‌شود که بیماران برای پیگیری مراحل درمان متقاعد شوند.
صبح به صبح در ساختمان پزشکان بدون مرز، پزشکان و روانشناسان، وضعیت درمانی بیماران مراجعه‌کننده را مورد به مورد بررسی می‌کنند. در صورتی که بیماری باید مراجعه می‌کرده ولی مراجعه نکرده، علت آن را پیگیری می‌کنند. در صورت داشتن شماره‌ای از بیمار با او تماس می‌گیرند و در غیر این صورت به شلتر، دی‌آی‌سی، پارک یا خانه بیمار برای پیدا کردن او سر می‌زنند.
در مرکز پزشکان بدون مرز، افراد مراجعه‌کننده قبل از رفتن به اتاق پزشک در مکانی با عنوان «کامینیتی» حضور پیدا می‌کنند. در آنجا با حضور روانشناسان و مددکاران با دیگر افراد مراجعه‌کننده به صورت جمعی گفت‌وگو می‌کنند، جلسات آموزشی گروهی در ارتباط با بیماری‌های مختلف مثل HIV، هپاتیت، سل و عوارض ناشی از مصرف مواد از جمله Overdoses برگزار می‌شود و بعد از ایجاد احساس اعتماد در بیماران، توسط یکی از مددکاران مرکز به اتاق پزشک منتقل می‌شوند.
دکتر دنیلیان با بیان اینکه زنان مراجعه‌کننده به این مرکز از سنین مختلف هستند، در مورد تعداد مراجعه‌کنندگان به مرکز می‌گوید: تعداد افرادی که به مرکز مراجعه می‌کنند، چندان مهم نیست. مهم برای ما کیفیت خدمات ارائه‌شده است. ما سعی می‌کنیم وقتی یک نفر به این مرکز مراجعه می‌کند روند درمانش را به طور کامل تا نقطه آخر پیگیری کنیم تا پروسه درمان کامل شود.
او ادامه می‌دهد: با توجه به اینکه این مرکز توانایی ارائه خدمات درمانی به صورت پیشرفته را ندارد، گاهی بیماران برای پیگیری درمان خود مجبور به رفت و آمد بین مرکز و بیمارستان هستند. برخی از این بیماران به خاطر خستگی از رفت و آمد و شرایطی که دارند وفادار به درمان نمی‌مانند و روند درمانشان را قطع می‌کنند. برای حل بخشی از این موضوع، دفتر مرکزی پزشکان بدون مرز در حال انجام مذاکراتی با وزارت بهداشت است که مثلا بیمار به جای اینکه برای آزمایش خون به بیمارستان مراجعه کند در همین مرکز از او نمونه‌گیری کنیم و سپس آزمایش او را برای تشخیص به بیمارستان بفرستیم.
**********
در مورد زنانه‌شدن اعتیاد در کشور در حال حاضر دو دیدگاه متفاوت در بین مسئولان و کارشناسان حوزه اعتیاد وجود دارد. برخی از آنان با مقایسه آمار مراجعه زنان به مراکز درمانی در فاصله سال‌های 85 و 90 معتقدند که نرخ رشد اعتیاد زنان بسیار بیشتر ازمردان بوده و گاهی این رشد تا حدود دو برابر افزایش پیدا کرده است؛ چنانکه اگر تا سال 85 پنج درصد از معتادان کشور را زنان تشکیل می‌دادند، در سال 90 این میزان به 10 درصد افزایش پیدا کرده است. در مقابل،‌ عده‌ای از کارشناسان و فعالان این حوزه معتقدند که اعتیاد، زنانه نشده و بالا‌ رفتن آمار زنان معتاد به دلیل افزایش تعداد مراکز درمانی ویژه زنان و مراجعه بیشتر آنها برای درمان اصولی و علمی است. با این توضیح که در سال 90 زنان بیشتری جرات یافته‌اند برای درمان بیماری‌شان به مراکز ترک اعتیاد مراجعه کنند در حالی که در سال 85 به علت نبود مراکز تخصصی درمان زنان، بیشتر آنها در خانه برای ترک اقدام می‌کردند و با شیوه‌های غیراصولی و غیرمعمول تلاش می‌کردند که اعتیاد خود را کنار بگذارند.
فارغ از این اختلاف نظر، همگی بر این موضوع اتفاق نظر دارند که الگوی اعتیاد در زنان تغییر کرده و اگر در گذشته سن اعتیاد زنان بالا بود و این افراد از مخدرهای سنتی استفاده می‌کردند، امروزه متوسط سن اعتیاد زنان به 27 سال کاهش یافته است که عمدتا از مواد صنعتی از جمله شیشه استفاده می‌کنند.
علت اعتیاد زنان از جمله مصرف شیشه معطوف به عوامل مختلفی است. آمارها گویای این موضوع است که 70 درصد زنان معتاد به واسطه اعتیاد همسرانشان یا یکی از افرادی که تکیه‌گاه عاطفی آنها بوده‌اند، معتاد شده‌اند و در ادامه به واسطه فشار، تهدید و ترس، نسبت به توزیع و مصرف مواد مخدر، فحشا و گاه فرار از خانه اقدام کرده‌اند.
کارشناسان آسیب‌های اجتماعی با اشاره به اینکه اعتیاد مقوله‌ای چندوجهی و پیچیده است، معتقدند تبعات و پیامدهای مستقیم و غیر مستقیم اعتیاد زنان و مسائلی که خود این مصرف‌کنندگان با آن روبه‌رو هستند، شاید 10 برابر تبعات مربوط به اعتیاد یک مرد باشد.
اگر امروز نگاه جامعه به اعتیاد مردان از رویکرد جرم‌انگارانه به رویکرد بیمارگونه تغییر یافته اما هنوز این اصلاح نگرش در مورد زنان معتاد به نحو مطلوب ایجاد نشده و همین نگاه جرم‌انگارانه، گاه باعث می‌شود که زنان معتاد، خود را پنهان کنند و مراجعه به مراکز درمانی را برای همیشه به فراموشی بسپارند.
گرچه فعالیت برخی از سازمان‌های مردم‌نهاد در این حوزه با نظارت و حمایت‌های دولتی با رویکرد حمایت‌گرانه و تاسیس مراکز کاهش آسیب در تسریع تغییر این نگاه و بهبود وضعیت این زنان بی‌تاثیر نبوده است ولی در عین حال انتشار برخی اخبار درباره کمبود امکانات و بودجه این مراکز، نگران‌کننده است.

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ یکشنبه 16 فروردین 1394 ] [ 16:36 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s4.picofile.com/file/8180633534/HASAF_01.jpeg

 

http://s4.picofile.com/file/8180633800/NYAAZ_01.jpeg

 

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

* نعره-ی ﻫﯿﭻ ﺷﯿﺮﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﭼﻮﺑﯽ ﻣﺮﺍ ﺧﺮﺍﺏ ﻧﻤﯽ-ﮐﻨﺪ ؛ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﻮﺭﯾﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ! ...

* ﺍﻧﺴــﺎن هاﻯ ﺑــﺰﺭﮒ، ﺩﻭ ﺩﻝ ﺩﺍﺭﻧـــﺪ! ﺩﻟـﻰ ﮐﻪ ﺩﺭﺩ ﻣﻰ ﮐﺸـــﺪ ﻭ ﭘﻨﻬـﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﻟـﻰ ﮐﻪ می خندﺩ ﻭ ﺁﺷﮑـﺎﺭ ﺍﺳﺖ!

*  ﻣﺸﮑﻞ ﻓﮑﺮ ﻫﺎﯼ ﺑﺴﺘﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﻫﺎﻧﺸﺎﻥ ﭘﯿﻮﺳﺘﻪ ﺑﺎﺯ ﺍﺳﺖ!

*  کاش به جای این که دستی بالای دست بود، دستی توی دست بود!

*  شیر هم که باشی ، مقابل ِ جماعت گاو کم میاری! ...
* ﺩﺭ ﻣﺴﺎﺑﻘﻪ ﺑﯿﻦ ﺷﯿﺮ ﻭ ﺁﻫﻮ، ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺁﻫﻮﻫﺎ ﺑﺮﻧﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ! ﭼﻮﻥ ﺷﯿﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﻏﺬﺍ ﻣﯽ ﺩﻭﺩ ﻭ ﺁﻫﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ! ﭘﺲ «ﻫﺪﻑ ﻣﻬﻢ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻧﯿﺎﺯ ﺍﺳﺖ» ...

*  و اما آخر این که خدایا حرف دل هیچ کس رو بغض نکن ، یادمان باشد با شکستن پای دیگران، ما بهتر راه نخواهیم رفت ...

 

  بازنویسی وَ عکس : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ شنبه 15 فروردین 1394 ] [ 20:52 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]
    
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s6.picofile.com/file/8180408376/BADB3N_BADAXL8Q_05.jpeg

 

http://s6.picofile.com/file/8180408800/BADB3N_BADAXL8Q_03.jpeg

 

http://s4.picofile.com/file/8180409242/BADB3N_BADAXL8Q_04.jpg

 

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  عبرت نیوز:
 من هم متن توافق را خوانده-ام و میدانم که ایران، متعهد شده که بخشی از فعالیت خود را متوقف کند. اما در معامله باید ببینید در چه موقعیتی قرار دارید.

 بله. توافق نامه، رشد صنعت انرژی هسته ای را کُند میکند. اما این صنعت به دلیل تبعات سیاسی اش ، به نابودی بسیاری صنایع انجامیده بود که نابودی حتی آنها هم،در مقابل تورم و نبود دارو و فرسودگی هواپیماها و چینی شدن کل بازار و... هیچ است. بازتاب رسانه ای چیزی به نام وحشت از ایران و ایرانی را هم،ایرانیهای خارج از کشور، با تمام وجود حس کرده اند.

 این قدر ساده نیستم که فکر کنم در آینده ای نزدیک همه مشکلات ریز و درشت ما به پایان میرسد.بعید هم میدانم که کسی جز در جوکها چنین خیالاتی داشته باشد. همه میدانیم که بسیاری مشکلات ما (از فربه بودن سیستم دولتی گرفته تا رانت خواری و فساد مالی) داخلی است.

 «همیشه مخالف‌خوان‌ها»ی آن ور آب را می فهمم. آنها که تا دیروز میگفتند تاکید ایران بر این انرژی، ایران را نابود کرده؛ و حالا مینویسند ایران باج داده است! مخالفت جناحهای سیاسی داخلی را می‌فهمم.چون نانشان در مخالف خوانی است. اما مردم غیر سیاسی را چه میشود؟ ...

یک) ایران و غرب به توافق رسیدند و من تعجب میکنم که برخی ایرانیها خوشحال نمیشوند.این را نمی فهمم.
 از مذاکرات گذشته، نمی‌فهمم چگونه میتوان ایرانی بود و از شادی عمومی ایرانیها (به هردلیل، چه پیروزی والیبال باشد و چه ریزش باران یا بردن یک جایزه سینمایی) خوشحال نبود. این را اصلن نمی فهمم. جوگیر شدن، از آن طرف هم خوب نیست! و من چقدر شادم که ایرانیان شادند.
 اما این را در می یابم که برخی، افسردگی مطلق گرفته اند و هیچ چیز آنان را شاد نمیکند و در دل ِ هر پدیده ای میکوشند چیزی بیابند که به افسردگی شان دامن بزند.من به این آدمها میگویم«آدمهایِ خب که چی».
همین ها، بیشتر دوست میدارند دیگران را در این حالت خود شریک کنند و برای این کار،متاسفانه، فضای مجازی جای مناسبی است!
 کار ظریف، بزرگ بود: عملی کردن تغییر گفتمان «تقابل» به «تعامل». تاریخ ِ پُر از مدیران نالایق،این را به ما تاکید میکند. 

 

 متن اصلی 

 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ جمعه 14 فروردین 1394 ] [ 20:31 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]
    
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s6.picofile.com/file/8180120100/XODAA_HAST_02.jpeg

 

http://s4.picofile.com/file/8180120184/XODAA_HAST_SHAR3ATY_01.jpeg

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید


 کودکی رفت کنار تخته
گوشه تیره این تخته نوشت:
در دل کوچک من درد زیاد است، ولی یاد خدا هست.

مادری گفت:دلم می لرزد!کودکانم چه بپوشند؟!
چه بگویم که بدانند نداری درد است!
پدر از شرم سرش پایین بود....
زیر لب زمزمه می کرد:خدا هست!
   

 سر آن سفره خالی که پر از اشک یتیم است...خدا هست.

پشت دیوار گلی پیرزنی گفت:خدا هست.

آن جوان با همه خستگی و در به دری ها سر تعظیم فرو برد و چنین گفت:
خدا هست.

 

 هر چه دارید و ندارید، بپوشید وبرقصید و بخندید که امشب سر هر کوچه خدا هست.
روی دیوار دل خود بنویسید خدا هست.
نه یک بار و نه ده بار که صد بار به ایمان و تواضع بنویسید خدا هست ... خدا هست ...

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ چهارشنبه 12 فروردین 1394 ] [ 16:02 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s4.picofile.com/file/8178996850/LEYLY_1.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8178997226/MAJNUN_1.jpg

 

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید


گفتم: سلام خواجه، گفتا: علیک جانم / گفتم: کجا روانى؟ گفتا: خودم ندانم
گفتم: بگیر فالى، گفتا: نمانده حالى / دائم اسیر گشتم در بند بی خیالى
 گفتم که تازه تازه شعر و غزل چه دارى / گفتا که: می سرایم «تکنو» ، رَپ وُ سواری!
گفتم: کجاست لیلى ، مشغول دلربایى؟ / گفتا: «شده ستاره در فیلم سینمایى»
گفتم: بگو ز خالش ، آن خال آتش افروز / گفتا: عمل نموده، دیروز یا پریروز
گفتم: بگو ز مویش، گفتا: که مـِــش نموده / گفتم: بگو ز یارش، گفتا: ولش نموده
گفتم: چرا ، چگونه؟ عاقل شدست مجنون / گفتا: شدید گشته معتاد گرد و افیون
گفتم: کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟ / گفتا: خریده قسطى یک «ال.سی.دی» به جایش
گفتم: بگو ز ساقى حالا شده چه کاره؟ / گفتا: شده پرستار یا منشى اداره
گفتم: بگو ز زاهد ، آن رهنماى منزل / گفتا: که دست خود را بردار از سَر دل
گفتم: ز ساربان گو با کاروان غم ها / گفتا: آژانس دارد با تور دور دنیا
گفتم: بکن ز محمل یا از کجاوه یادى / گفتا: پژو ، دوو، بنز ، کمری نوک مدادى
گفتم که: قاصدت کو؟ آن باد صبح شرقى / گفتا که: جاى خود را داده به فکس برقى
گفتم: بیا ز هُدهُد جوییم راه چاره / گفتا:به جاى هدهد دیش است و ماهواره
 

  ویرایش وَ عکس : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ چهارشنبه 5 فروردین 1394 ] [ 20:03 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

    

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

 ضـــریـــح گـُـمـشـــده

 

 

عشق من پاییز آمد مثل پار/ باز هم ما بازماندیم از بهار

احتراق لاله را دیدیم ما / گل دمید و خون نجوشیدیم ما

باید از فقدان گل خونجوش بود/ در فراق یاس مشکی‌پوش بود

یاس بوی مهربانی می‌دهد/عطر دوران جوانی می‌دهد

یاس‌ها یادآور پروانه‌اند/ یاس‌ها پیغمبران خانه‌اند

یاس در هر جا نوید آشتی‌ست/ یاس دامان سپید آشتی‌ست

در شبان ما که شد خورشید؟ یاس/ بر لبان ما که می‌خندید؟ یاس

یاس یک شب را گل ایوان ماست/ یاس تنها یک سحر مهمان ماست

بعد روی صبح پرپر می‌شود/ راهی شب‌های دیگر می‌شود

یاس مثل عطر پاک نیت است/ یاس استنشاق معصومیت است

یاس را آیینه‌ها رو کرده‌اند/ یاس را پیغمبران بو کرده‌اند

یاس بوی حوض کوثر می‌دهد/ عطر اخلاق پیمبر می‌دهد

حضرت زهرا دلش از یاس بود/ دانه‌های اشکش از الماس بود

داغ عطر یاس زهرا زیر ماه/ می‌چکانید اشک حیدر را به راه

عشق معصوم علی یاس است و بس/ چشم او یک چشمه الماس است و بس

اشک می‌ریزد علی مانند رود/ بر تن زهرا گل یاس کبود

گریه آری گریه چون ابر چمن/ بر کبود یاس و سرخ نسترن

گریه کن حیدر که مقصد مشکل است/ این جدایی از محمد مشکل است

گریه کن زیرا که دخت آفتاب/ بی‌خبر باید بخوابد در تراب

این دل یاس است و روح یاسمین/ این امانت را امین باش  ای زمین

نیمه‌شب دزدانه باید در مغاک/ ریخت بر روی گل خورشید خاک

یاس خوشبوی محمد داغ دید/ صد فدک زخم از گل این باغ دید

مدفن این ناله غیر از چاه نیست/ جز دو کس از قبر او آگاه نیست

گریه بر فرق عدالت کن که فاق/ می‌شود از زهر شمشیر نفاق

گریه بر طشت حسن کن تا سحر/ که پر است از لخته خون جگر

گریه کن چون ابر بارانی به چاه/ بر حسین تشنه‌لب در قتلگاه

خاندانت را به غارت می‌برند/ دخترانت را اسارت می‌برند

گریه بر بی‌دستی احساس کن/ گریه بر طفلان بی‌عباس کن

باز کن حیدر تو شط اشک را/ تا نگیرد با خجالت مشک را

گریه کن بر آن یتیمانی که شام/ با تو می‌خوردند در اشک مدام

گریه کن چون گریه ابر بهار/ گریه کن بر روی گل‌های مزار

مثل نوزادان که مادر‌مرده‌اند/ مثل طفلانی که آتش خورده‌اند

گریه کن در زیر تابوت روان/ گریه کن بر نسترن‌های جوان

گریه کن زیرا که گل‌ها دیده‌اند/ یاس‌های مهربان کوچیده‌اند

گریه کن زیرا که شبنم فانی است/ هر گلی در معرض ویرانی است

ما سر خود را اسیری می‌بریم/ ما جوانی را به پیری می‌بریم

زیر گورستانی از برگ رزان/ من بهاری مرده دارم ای خزان

زخم آن گل در تن من چاک شد/ آن بهار مرده در من خاک شد

ای بهار گریه‌ بار نا امید/ ای گل مأیوس من یاس سپید

 

    « احمد عزیزی » 

 تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

 

[ سه‌شنبه 4 فروردین 1394 ] [ 16:48 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]


 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s4.picofile.com/file/8178596026/MY8NBOR_02.jpeg

 

http://s6.picofile.com/file/8178596384/MY8NBOR_01.jpeg

 

http://s4.picofile.com/file/8178593226/Q8NUN_SHEKANY_01.jpg

 هر لحظه اعدام می‌شدم و دوباره زنده می‌شدم ...

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید


 جزایری در مصاحبه ای خواندنی: جرم من این بود که سرعتم خیلی زیاد بود و جوان بودم. حس می‌کردم با این شکل قوانین نمی‌شود کاری از پیش برد، تلاش کردم راه‌های قانونی را برای استفاده همه ملت عزیز میانبر کنم وخیلی وقت‌ها هم موفق بودم ... 

 جزایری از تجربه روبه‌رو شدن با مردم و افکار عمومی سخن گفت و وقتی به گذشته برگشت تا بگوید میان حکم اعدام یا حبس ١٣ ساله در زندان کدام یک را برمی‌گزیند بدون ذره‌ای تردید گفت: شک نکنید اعدام را انتخاب می‌کردم. حقیقتا من در طول مدت حبس و زندان به مدت ١٣ سال آنقدر فشارهای سنگین داشتم که درحقیقت هر لحظه اعدام می‌شدم و دوباره زنده می‌شدم تا زجر و سختی را مجددا متحمل شوم.

 

 متن کامل

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ دوشنبه 3 فروردین 1394 ] [ 00:26 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s6.picofile.com/file/8178323000/MOROW_WAT_01.jpg

 

http://s4.picofile.com/file/8178322926/MOROW_WAT_02.jpg

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

حاج مرشد!
جانم آقا سید؟
آنجا را می‌بینی؟ آن خانم…
حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را انداخت پایین.
استغفرالله ربی و اتوب‌الیه…
سید انگار فکرش جای دیگری است…
حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا.
حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه می‌کند:حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب… یکی ببیند نمی‌گوید اینها با این فاحشه چه کار دارند؟سبحان الله…
سید مکثی می‌کند.بزرگواری کنید و ایشون رو صدا کنید. به ما نمی‌خورد مشتری باشیم؟!
 

  متن کامل

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ شنبه 1 فروردین 1394 ] [ 01:02 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

 

http://s6.picofile.com/file/8178067700/CH8RLY_CH8PL3N_M8SH3N3_ZAM8N_07.jpeg

 

http://s6.picofile.com/file/8178067092/CH8RLY_CH8PL3N_M8SH3N3_ZAM8N_05.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8178067392/CH8RLY_CH8PL3N_M8SH3N3_ZAM8N_04.jpeg

 

http://s4.picofile.com/file/8178068184/CH8RLY_CH8PL3N_M8SH3N3_ZAM8N_03.jpeg

 

http://s6.picofile.com/file/8178068592/CH8RLY_CH8PL3N_M8SH3N3_ZAM8N_02.jpeg

 

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

در مملکت ما وقتی کسی می میرد می گویند راحت شد ... واقعا مگر ما چگونه زندگی می کنیم که با مرگ راحت می شویم؟
 امروزه خانه های بزرگ تر ، اما خانواده-های کوچک-تری داریم ...
 با مدارک تحصیلی بالاتر ، اما درک عمومی پایین تر ...
 اطلاعات بیشتر ، اما قدرت تشخیص کمتر ...
بدون تأمل وَ تفکر ، ایٌام را می گذرانیم ، خیلی کم می خندیم ... 
خیلی تند رانندگی می-کنیم ، خیلی زود عصبانی می شویم ...
تا دیروقت بیدار می-مانیم ، خیلی خسته از خواب بر می-خیزیم ... 

 خیلی کم مطالعه می-کنیم ...
خیلی زیاد صحبت می کنیم ، به اندازه کافی رفیق نداریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم ...
زندگی ساختن را یاد گرفته-ایم ، اما زندگی کردن را هنوز نه ...
ما ساختمان های بلندتری داریم ، اما طبع وُ بخشندگی-ای کوتاه تر ...
 بیشتر خرج می کنیم ، اما کمتر داریم ...
بیشتر می خریم ، اما کمتر لذت می بریم ...
بشر تا ماه رفته و برگشته، اما قادر نیستیم برای ملاقات عزیزی به آن سوی خیابان برویم ...
فضای بیرون را فتح کرده ایم ، اما فضای درون را نه ...
بیشتر برنامه می ریزیم ، اما کمتر به سرانجام می رسانیم ...
عجله کردن را آموخته ایم ولی صبر کردن را نه ...
 مگر بیش از یک بار فرصت زندگی داریم؟ ... 

 

 

  ویرایش ، تنظیم وَ عکس : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ پنج‌شنبه 28 اسفند 1393 ] [ 22:16 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

 

http://s6.picofile.com/file/8177957968/SHEGEFTAM_AZ_XELQAT_01.jpeg

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 دکتر علی شریعتی :
در بیکرانه زندگی دو چیز افسونم کرده ، رنگ آبی آسمان که می بینم وَ می دانم نیست ؛ وَ خدایی که نمی-بینم و می دانم هست.
درشگفتم که سلام آغاز هر دیدار است ... ولی در نماز پایان است، شاید این بدان معناست که پایان نماز آغاز دیدار است.
خدایا بفهمانم که بی تو چه می شوم، اما نشانم نده! ...
خدایا هم بفهمانم و هم نشانم بده که با تو چه خواهم شد ...
 ﮐﻔـﺶِ ﮐﻮﺩﮐﻲ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺮﺩ . ﮐﻮﺩﮎ ﺭﻭﯼ ﺳﺎﺣﻞ نوﺷﺖ : ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺩﺯﺩ ...
آن طرﻑ ﺗﺮ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺻﯿﺪ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺷﺖ، ﺭﻭﯼ ﻣﺎﺳﻪ ﻫﺎ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺳﺨﺎﻭﺗﻤﻨﺪ ...
ﺟﻮﺍﻧﻲ ﻏﺮﻕ ﺷﺪ. ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﻳﺎﻱ ﻗﺎﺗﻞ ...
ﭘﻴﺮﻣﺮﺩﻱ ﻣﺮﻭﺍﺭﻳﺪﻱ ﺻﻴﺪ ﻛﺮﺩ، ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﻳﺎﻱ ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ ...
ﻣﻮﺟﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﺴﺖ.
ﺩﺭﯾﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﻔﺖ : "ﺑﻪ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻋﺘﻨﺎ ﻧﻜﻦ ﺍﮔﺮ می خوﺍﻫﯽ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺎﺷﯽ".
بر آنچه گذشت, آنچه شکست, آنچه نشد... حسرت نخور ؛زندگی اگر آسان بود با گریه آغاز نمی شد ...
 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

[ پنج‌شنبه 28 اسفند 1393 ] [ 12:39 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

 منافع دشمنان ما وَ مفسدین داخلی در این-ست که تمام دغدغه‌ علما وَ مسئولین فقط ظاهر خانم‌ها باشد ...

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

عبرت نیوز ، گفتگو با حجت الاسلام زائری :  
* منظورتان از این حکمت اداره جامعه دقیقاً چیست آیا مگر این نظام حاکمیت دینی در‌‌ همان چارچوب مبانی فقهی و اسلامی نیست؟
 یکی از دوستان می‌گفتند در لبنان با یک خانواده شهید روبرو شدیم که خواهر آن شهید بی‌حجاب بود ما به پدر شهید اعتراض کردیم که چرا برخورد نمی‌کنی؟ گفت شرایط اینجا با ایران فرق می‌کند، من اگر بخواهم توی گوشش بزنم شب به خانه بر نمی‌گردد، من می‌خواهم شب بیاید توی خانه خودم بخوابد! وضع حاکم جامعه هم همین است و موضعش موضع پدر این مردم است و کافل ایتام آل محمد و همین آدم‌هایی که ما با این سر و وضع توی خیابان می‌بینیم، همین‌ها عیال ولی فقیه و حاکم شرعند.

* یعنی حاکمیت باید پدرانه برخورد کند؟
بله، این تجربه جدیدی است، ببینید بعد از قرن‌ها فرصت حکومت دینی به وجود آمده و الگویی است برای منطقه و جهان ... مسأله انتخاب بین بد و بد‌تر یا خوب و خوب‌تر است. ما اگر در آن فضای نظری داخل حجره از یک فقیه بپرسیم آیا به یک معتاد سرنگ بدهیم یا نه؟ خواهد گفت هرگز! این اعانت بر ظلم و فساد است و جایز نیست، اما‌‌ همان فقیه اگر متصدی اداره جامعه بشود، می‌بیند که چاره‌ای ندارد جز اینکه سرنگ بهداشتی را بین معتاد‌ها یا داخل زندان توزیع کند ... ... همین فقیه که تا دیروز می‌گفت مثلا ًتخریب مسجد به هیچ وجه جایز نیست برای احداث اتوبان و حل مشکل ترافیک حکم به تخریب مسجد هم می‌دهد ...

*می‌خواهید بگویید شاید حجاب مثلاً گاهی اولویت ما نباشد؟
 من این طور می‌فهمم که اولویت ما باید توجه به ربا و رشوه‌ای باشد که دامن جامعه و زندگی مردم را گرفته، توجه به شرایط اقتصادی که باعث شده خیلی افراد خمس ندهند، نزولخواری بازار ما را گرفته است که
... 

امروز که جمهوری اسلامی برای اولین بار در تاریخ، پوزه غرب را به خاک مالیده و جبهه‌ای در مقابل استکبار جهانی تشکیل داده، اولویت این است که مخاطب را برای مقابله با آمریکا و توطئه‌هایش هشیار و بیدار کنیم، ...  دشمن هم اتفاقا دلش می‌خواهد ما سرمان به حجاب گرم باشد و نفهمیم چه توطئه‌ای دارد، آن مفسد اقتصادی هم ترجیح می‌دهد همه بزرگان و علما و ائمه جمعه ما دغدغه‌شان فقط بشود ظاهر خانم‌ها و کاری به چپاول بیت‌المال نداشته باشند و به جای فریاد کشیدن بر سر دزدان و غارتگران فقط بر سر خانم‌های بدحجاب نهیب بزنند. به صراحت عرض می‌کنم خیلی‌ها هستند که تلاش می‌کنند ما به جای مشغول شدن به حل مشکلات کلان سرمان به قضیه حجاب گرم باشد ...

* یعنی می‌گویید قضیه حجاب را باید‌‌ رها کرد؟
خیر، بر عکس می‌گویم باید حکیمانه علاج کرد، من حرفم برعکس این است که قضیه حجاب مهم است و باید به ریشه‌هایش پرداخت نه به ظاهر امر. باید به سراغ علت رفت نه اینکه با معلول سرگرم بشویم ... ... در نهج البلاغه و سیره حضرت امیر(ع) به عنوان حاکم اسلامی به ما آدرس درست می‌دهد که به جای برخورد با معلول باید با علت برخورد کرد. شما مطمئن باشید یک جایی در خلوتی کسی رشوه‌ای گرفته و بیت‌المال را به توبره کشیده که اینجا در علن و توی خیابان گردن و بازویی برهنه می‌شود.
*البته معمولاً ما اینقدر به عمق قضیه توجه نمی‌کنیم!

دلیلش این است که ساختار درک و دریافت ما معمولاً بر اساس حس است و ما خیلی حسی هستیم و ساختار شخصیتمان بر اساس درک گوش و چشم و حس لامسه است نه درک و دریافت‌های عقلی و به قول یکی از دوستان مثلاً در موزه یک تابلو یا مجسمه را تا با دستمان لمس نکنیم راضی نمی‌شویم، به خاطر همین هر چه نخبگان و کار‌شناسان به ما بگویند نتیجه فلان روش و شیوه به‌مان اتفاق است تا سرمان نیاید و گرفتار نشویم باور نمی‌کنیم و جدی‌اش نمی‌گیریم.

 آیا حقوق دیگری که بیشتر جنبه حق‌الله دارند تاحق الناس مانند شرابخواری، پوشش مردان، پارتی و ... را هم باید در گروه این حق قرار دهیم؟
ببینید تا وقتی طرف در چهار دیواری خودش دارد زندگی می‌کند، هیچکس نمی‌تواند به رفتار او و زندگی‌اش کاری داشته باشد و حکومت هم حق ندارد به خانه او وارد شود و تجسس کند این آزادی فرد است و «لا اکراه فی الدین» یعنی ما قرار نیست کسی را مجبور کنیم که مثلا صبح بلند شود نماز بخواند، اما وقتی مساله به سطح جامعه و روابط عمومی و اجتماعی افراد می‌رسد دیگر مسأله شخصی و فردی نیست بلکه حیثیت عامه است
...
* خوب اینکه فرمودید با برخورد حکومتی با بدحجابی مخالفید، این شاید برای عموم مردم مثل‌‌ همان تیغ‌زدن به جهت کثرت امکان برخورد نباشد اما برخی‌ها که به صورت سازماندهی شده به صورت مانکن برای تبلیغ مد خاص هنجارشکنی در خیابان‌ها تردد می‌کنند و ... 

وقتی من با حکمت و تدبیر برنامه‌ریزی کنم دایره قانون را اینقدر تنگ نمی‌گیرم که نتوانم پایش بایستم، وقتی دایره قانون حکیمانه تعریف شود آن وقت با کسی که هدفمند و حساب شده به ترویج فساد مشغول باشد می‌توان برخورد کرد، ...
* فرمودید برخورد راه حل این مساله افزایش کنترل اجتماعی و تقویت زمینه‌های باور عمومی است. چه راهکارهایی را در این دو زمینه پیشنهاد می‌کنید؟
ببینید باید اولاً زمینه عمومی جامعه چنان با حیا و عفاف شکل بگیرد که خود به خود حجاب به عنوان ظهور بیرونی حیا و عفت حاصل شود. یکی از اشتباهات راهبردی ما این است که به جای تمرکز بر حیا و عفاف دائم از حجاب حرف می‌زنیم، حالا باید دید چه چیزهایی عفت و حیا را تخریب می‌کند؟ مهمترینش به اعتقاد من دنیاطلبی و ترویج اشرافیگری و مادیگری و ارضای شهوت‌های مادی ... 

 رسول اکرم(ص) نقل است که فرمودند به دخترانتان حب علی‌بن ابی‌طالب را بدهید تا عفت و حیایشان زیاد شود، ترویج ارزشهای معنوی مثل محبت اهل بیت و روضه امام حسین علیه السلام به طور طبیعی نتیجه مستقیم روی حیا و عفت و حجاب دارد و این اصل است حتی کسی که حجابش درست نیست با محبت اهل بیت اصلاح شدنی است .. لذا فرمودند: «کن محبا لنا ولو کنت فاسقا» یعنی حتی اگر به گناهان و خطاهایی کوچک مبتلا شدی باز هم محبت ما را‌‌ رها نکن ...

منبع :   تسنیم 1393/12/25

 متن کامل 

 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ چهارشنبه 27 اسفند 1393 ] [ 15:39 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s6.picofile.com/file/8177597618/MOS8BEQEYE_PAY8MAKY_06.jpeg

 

http://s4.picofile.com/file/8177597934/MOS8BEQEYE_PAY8MAKY_13.jpeg

 

http://s4.picofile.com/file/8177598292/MOS8BEQEYE_PAY8MAKY_10.jpeg

 

http://s4.picofile.com/file/8177598726/MOS8BEQEYE_PAY8MAKY_05.jpeg

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید


  ((( چناب ملانصرالدین ، ملای ساده ، صادق ، وُ صالح ... حضرتعالی سالهاست که «کوتاه-ترین دیوار ، در حکایتهای ما شده-اید وَ هر خطا وُ جفای مضحکی را به آن جناب نسبت میدهند , علتش را حتما مستحضرید وَ کاملا مطلعید که اگر به دیگرانی که این "انگ"-ها وُ "بَرچسب-ها" را لایقند ، میزدند ، با چماق عدالت دودمانشان را بر باد میدادند وَ هزار وُ یک مدعی وُ شاکی پیدا میشد ؛ والله مع الصابرین ، همچنان صبوری کرده وَ غلطهای مصلحتی ما را به بزرگواریتان ببخشایید _ عـبـــد عـا صـی». )))  ملانصرالدین از کدخداى ده ﻳﮏ ﺍﻻﻍ ﺑﻪ ﻗﻴﻤﺖ ١٥ درهم خرید و ﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﮐﻪ کدخدا ﺍﻻﻍ ﺭﺍ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺗﺤﻮﻳﻞ ﺑﺪﻫﺪ. ﺍﻣﺎ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ کدخدا ﺳﺮﺍﻍ ملانصرالدین ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: «چه بداقبالی-ای ی ی! ... ﺍﻻﻏﻪ ﻣﺮﺩ»! ملاﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : «عیبی نداره ، پس ﭘﻮﻟﻢ ﺭﻭ ﭘﺲ ﺑﺪﻩ». جواب شنید که «ﻧﻤﻲﺷﻪ! ﺁﺧﻪ ﻫﻤﻪ ﭘﻮﻝ ﺭﻭ ﺧﺮﺝ ﮐﺮﺩﻡ». ملا ﮔﻔﺖ: «ﺑﺎﺷﻪ. ﭘﺲ ﻫﻤﻮﻥ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﺭﻭ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﻩ». کدخدا پرسید: «ﻣﻲﺧﻮﺍﻱ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﭼﻲ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﻲ»؟ ﮔﻔﺖ: «ﻣﻲﺧﻮﺍﻡ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻗﺮﻋﻪﮐﺸﻲ راه بندازم»! کدخدام با تعجب پدسید : «مگه میشه!؟» ...  ملانصرالدین جواب داد: «بَع ع عـــله ﮐﻪ ﻣیشه. صداشو در نمیآرم که الاغه مُرده-ست»!

ﻳﮏ ﻣﺎﻩ ﺑﻌد کدخدا ، ملا رو ﺩﻳﺪ ﻭُ ﭘﺮﺳﻴﺪ: «ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩهه ﭼﻪ ﺧﺒﺮ»؟ جواب شنید که : «هیچ چ چــی! به ﻗﺮﻋﻪﮐﺸﻲ ﮔﺬﺍﺷﺘﻤش وُ اعلام کردم فقط ٢ درهم بدین وُ به قید ِ قرعه یک الاغ بَرنده بشین! ... پونصد نفر شکدکت کردن. آخرشم 998 درهم سود بُردم». کدخدا ﭘﺮﺳﻴﺪ: «ﻫﻴﭻ ﮐﺲ ﻫﻢ ﺷﮑﺎﻳﺘﻲ ﻧﮑﺮﺩ»؟ ملا ﮔﻔﺖ: «اصلآ وُ ابدآ! ...  به جُز ﻫﻤﻮﻧﻲ ﮐﻪ ﺍﻻﻍ ﺭﻭ ﺑﺮنده شده ﺑﻮﺩ. ﻣﻦ ﻫﻢ دو درهمش ﺭﻭ ﭘﺲ ﺩﺍﺩﻡ وُ اونم خوشحال از اینکه ضرری نکرده ، رفت دنبال کارش».
 ((( وَ این چنین شد که همراه اول و ایرانسل ، جریان پیامک های شرکت در مسابقات رو راه انداختن!)))...

 

  بازنویسی ، حاشیه وَ عکس : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ سه‌شنبه 26 اسفند 1393 ] [ 16:16 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s6.picofile.com/file/8177474842/QALAMSHEKANY.jpg

 این هم جنگی-ست با اندیشه وُ قلم ...
 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ دوشنبه 25 اسفند 1393 ] [ 23:57 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s6.picofile.com/file/8176701034/K8RTONX8B_01.jpeg

 

http://s4.picofile.com/file/8176701276/K8RTONX8B_02.jpeg

 

http://s4.picofile.com/file/8176701534/K8RTONX8B_03.jpg

 

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی ، روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار ، یک جایی شبیه دل خودش ، کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ، کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ، دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش. خیابان ساکت بود ، فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را ، صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ...
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ، مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد ، صدای گام هایی آمد وُ رفت ...
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ، خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ، اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ، مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ، معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ، به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ...  گفته بود «بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پُر میآآآم ... فاطمه باز هم خندیده بود ...

 آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ، برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ، تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ، آگهی روی دیوارها را که دید تصمیمش را گرفت ، رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ، مثل فروختن یک دانه سیب بود ...
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام وُ شروع یک کاسبی. پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد. یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ... پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ، صبح توی اتوبوس ، کنارش یک مرد جوان نشسته بود.
_ داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود ، جوان اخم کرد. نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه وُ گرم چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
_ پولآآآم ... پولآآآم ...

 صدای مبهم دلسوزی می آمد :
_ بیچاره ،
_ پولات چقد بود؟
_ حواست کجابود عمو؟
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ، جای بخیه های روی کمرش سوخت ، برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ، بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ؛ دل برید ، با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ...
_ پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ...
چشمهاشو باز کرد ، صبح شده بود ، تنش خشک شده بود ، خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد. در بانک باز شد ، حال پا شدن نداشت ، آدم ها می-آمدند وُ می رفتند ... 
_ داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود ، برگشت ، خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ، چشم ها قلاب شد به هم ، فرصت فکر کردن نداشت ، با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد.
_ آی دزد ، آی ی ی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ...

 جوان شناختش.

_ ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ...
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، وَ دوباره ....
افتاد روی زمین ، جوان دزد فرار کرد.
_ آی ی ی ...
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا، دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد.
_ بگیریتش ... پووولَ ... م.
صدایش ضعیف بود ، صدای مبهم دلسوزی می آمد.
_ چاقو خورده ...
_ برین کنار .. دس بهش نزنین ...
_ گداس؟
_ چه خونی ازش میره ...
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش ، دستش داغ شد. چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ، سرش گیج رفت ، چشمهایش را بست وُ ... بست.
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ، همه جا تاریک بود ... تاریک.
.........
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه-ها : «یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد». همین ، هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ، نه کسی فهمید مَرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد. مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می-ماند ، زندگی ، بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ، انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه-اش را بفروشد به  یک آدم دیگر ، شاید فاطمه هم مرده باشد ، شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ، کسی چه میداند؟! کسی چه رغبتی دارد که بداند؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ، قصه آدم ها ، مثل لالایی- ست ، قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست.  
 

  بازنویسی : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ جمعه 22 اسفند 1393 ] [ 19:45 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 

 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

 

 هر چه پیش آید خیرست!؟ 

 

  پادشاهی بود خیلی مغرور ، ولی کم وُ بیش عاقل ... یکروز انگشتری آوردن که نگین خیلی قشنگی داشت  که کاملا ساده بود وُ هیج نقش وُ نگار یا گل وُ بُته-ای روی آن نقش نبسته بود. شاه همه وزرا وُ امرای دربار رو جمع کرد تا بهترین وُ مختصرترین عبارتی رو برای حکاکی روی نگین ، پیشنهاد بــِـدَن. هیچکدوم از اونها نتونستن چیزی بگن که مورد پسند مقام ملوکانه باشه ، آخرش هم شاه دشت به دامن مَردم شد تا بهترین عبارت رو بگن وُ یک کیسه-ی زر انعام بگیرن.

  یکی از این آدما ، پیرمرد فقیری بود که با هزار زاری وُ التماس وَ نهایتا با دستور شاه به حضور مقام ملوکانه رسید وَ عبارت پیشنهادیش را گفت «هر چه پیش آید به خیر ماست»!.

 همه به جز پادشاه ، به این حرف خندیدن وُ مسخره-اش کردن ؛ شاه جمله-ی او را پسندید وُ انعامش رو داد.

 بعد از این هر چه اتفاق میاُفتاد ، مقام ملوکانه میگفت : «هر چه پیش آید به خیر ماست» ؛ از قضا ، یکروز پادشاه با دشنه-ی تیز وُ عیقه-ای که برایش آورده بودند داشت با پوست کندن فندقی ، هنرنمایی میکرد که از دستش در رفت وُ یک بند انگشت اشاره-اش رو قطع کرد. شاه دستپاچه وُ نگران ، زیر-چشمی درباریها  رو نگاه میکرد تا ببینه که چه کسی بیشتر ناراحت شده وُ زودتر به کمکش میآد. وزیر اعظم طبق عادت خود شاه وُ اصحابش ، برای خود-شیرینی هم که شده گفت : «هر چه پیش آید به خیر ماست» ... پادشاه از شدت دردی که داشت ، حسابی از کوره در رفت وُ عربده کشید : «احمق ِ دراز-گوش! انگشت ما قطع شده ، اونوقت تو با دُمت گردو میشکنی!؟ اگه شیکم ما هم سفره شده بود ، حتما همینو میگفتی! جَـل ل لـآ آ د! بندازش تو "سیاه-چال"» ... 

  چند هفته بعد که شاه برای شکار به جنگلی رفته بود ، در حالیکه داشت رَد ِ پای شکار رو دنبال میکرد تا خودش اولین نفری باشه که دَخل ِ اون حیوون رو میآره ، به بیراهه افتاد وُ اسیر یک قبیله-ی جنگلی وحشی شد که طبق رسم وُ رسوماتشون ، هر بخت-برگشته-ی غریبی رو که به حریم-شون تجاوز میکرد ، زنده ، زنده میانداختنش تو دیگ آبجوش وَ یک "آبگوشت-پارتی" بر پا میکردن. یکی از رسمهای قبیله-ی وحشی این بود که بعد از لُخت کردن آدمی که شکار کرده بودن ، بررسی صحت وَ سلامت ِ بدن ِ اون بود ، چون اعتقاد داشتن که اگه عیب وُ ایرادی داشته باشه ، شوم وُ مرگباره! از بخت وُ اقبال خوش ِ پادشاه ، موقع بررسی متوجه-ی کمبود یک بند انگشت اون شدن وُ رهاش کردن تا بره دنبال سرنوشت خودش ...

 روز دوم ، بالاخره بعد از کلی که مقام ملوکانه دنبال پیدا کردن راه برگشتی بود ، همراهان شکارچی-اش اونو دیدن وُ خوش وُ خُرم برگشتن به کاخ سلطنت.

 شاه بعد از برگشتن-اش ، پس از اینکه حسابی به خودش رسید وُ از خواب وُ خوراکی شاهانه لذت برد ، دستور داد تا وزیر اعظم رو از سیاه-چال آزادش کنن وُ به حضور همایونی بیارن.

 وزیر با دیدن پادشاه ، فورا به دست-بوسی وُ پا-بوسی افتاد. شاه رو به اون کرد وُ با لبخندی گفت اینکه حضور ما عرض کردی «هر چه پیش آید به خیر ماست» ، باز هم درست از آب در اومد ، من بخاطر نداشتن یک بند انگشت ، هم ما از مرگ نجات پیدا کردیم هم تو از سیاه-چال وُ تیغ تیز جلاد ؛ چه بخت وُ اقبالی هم داشتی که همراه ما نبودی تا یک آبگوشت حسابی از اون هیکل ِ چاق وُ چله-ات درست کنن ...

 

  بازنویسی کامل : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ پنج‌شنبه 21 اسفند 1393 ] [ 17:49 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s6.picofile.com/file/8176239350/XOSHBAXTY_01.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8176239476/BADBAXTY_01.jpeg

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک ظرف شیشه-ای بسیار بزرگ رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟ و همه موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل ظرف ریخت و اون رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.
بعد دوباره پروفسور ظرف ماسه را برداشت و داخل ظرف شیشه-ای ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی روپر کردند. 
او یکبار دیگر پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: 'بله'.
بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل ظرف شیشه-ای خالی کرد وَ گفت «در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم»! همه دانشجویان خندیدند.
در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: «حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که : این ظرف شیشه-ای نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما ست :
"خدا، خانواده تان، فرزندانتان ، سلامتیتان ، دوستانتان وَ مهمترین علائق-تون". چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر ازبین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پا برجا خواهد بود».
«سنگریزه-ها سایر چیزهای قابل اهمیتی-ست مثل کارتان، خانه-تان و ماشینتان. ماسه ها هم سایر چیزهایی-ست مثل مسائلی خیلی ساده».
پروفسور ادامه داد:
 «اگه اول ماسه ها رو در ظرف بریزید ، دیگه جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان ؛ اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسائلی که براتون اهمیت داره باقی نمی- مونه». «به چیزهایی که برای خوشبختی-تون اهمیت داره توجه زیادی کنین :
 _با فرزندانتان بازی کنین.
 _زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین.
 _با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.
 _همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست.
 _همیشه در دسترس باشین.
 _اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارن.
 «موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین ، بقیه چیزها همون ماسه ها هستند».
یکی از دانشجویان پرسید: «پس دو فنجان قهوه چه معنی داشت»؟
پروفسور لبخندی زد و گفت:
 «خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگی-تون چقدرشلوغ وُ پر مشغله-ست ، همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه ، برای صرف با یک دوست هست» ...
 

 

  ویرایش وَ تهیه متن : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ چهارشنبه 20 اسفند 1393 ] [ 17:18 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s4.picofile.com/file/8176005618/HADAFMANDY_VA_NESH8NEHG3RYH8YE_QALAT_01.JPG

 هدفمند نشونه نگیرین! ... 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ سه‌شنبه 19 اسفند 1393 ] [ 15:51 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s4.picofile.com/file/8176005618/HADAFMANDY_VA_NESH8NEHG3RYH8YE_QALAT_01.JPG

 هدفمند نشونه نگیرین! ... 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ سه‌شنبه 19 اسفند 1393 ] [ 15:51 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 

 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

 

http://s6.picofile.com/file/8175683900/FARY8DE_ALI_DAR_CH8H_02.gif

 

http://s6.picofile.com/file/8175684076/FARY8DE_ALI_DAR_CH8H_01.jpeg

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 سحر بر درگه معشوق نالیدن ، چه شیرین است
سری بر آستان دوست ساییدن ، چه شیرین است

دلی خونبار وُ چشمی اشکبار وُ چهره ای خندان
به روی بحرخون خویش خندیدن ، چه شیرین است

به راه حق ، فراتر از تن و جان آبرو دادن
به راه عشق خود دادن ، خدا دیدن چه شیرین است

به زیرسلطه دشمن بلادیدن اگر سخت است
به روزحاکمیت هم ، ستم دیدن چه شیرین است

ز دشمن گرهزاران تیر زهرآگین خوری سهل است
زدست دوست ، جام زهر نوشیدن چه شیرین است

مسلمان بودن وُ از کفر رنجیدن سزاوار است
به جرم دین ، ز دینداران جفادیدن چه شیرین است

اگرظلمت ، هزاران تیر کین بر پیکرت بارد
براوج آسمان ، چون مهر تابیدن چه شیرین است

به غمخواری ، غم دل گفتن آرامش دهد اما
غمت با چاه گفتن ، زار گرییدن چه شیرین است

درآن شهری که فهمیدن ، گناه دردمندان است
صدای درد را ، ازدل نیوشیدن چه شیرین است

بلور دل شکستن ، بر سریر سرخ پیروزی
اگرتلخ است ، طعم درد فهمیدن چه شیرین است

وضو با خون دل ، تکبیر از سوز جگر گفتن
زباغ سبز سجاده ، ثمرچیدن چه شیرین است

ز نا پاکی خود ، گر طعن بشنیدی روا باشد
"مطهر"بودن وُ دشنام بشنیدن چه شیرین است

 « شعر از : شفیعی مطهر» 
 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

[ یکشنبه 17 اسفند 1393 ] [ 17:46 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 

 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s5.picofile.com/file/8175507934/HAYULAA_02.jpeg

 

http://s4.picofile.com/file/8175508200/HAYULAA_01.jpeg

 

 

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 آب را بـستیــم و دریــا سـاخـتیم

دیــن فـروشی کـرده دنیا ساختیم


تا تسـاوی هــرکــجا حاکــم شود

هی صــف خــانـوم و آقا ساختیم


ما برای دفع فرعــون های عـــصر

یک انیمیشن ز مــوسی ساختیـم


تا بترســد کـــودک مـا از گــناه

از خــدا گـاهــی هـیولا ساختیم


تا کمــی مــردم معما حل کنند

هی نشستیــم و مــعما ساختیم!


بـود قـبـلـــن قابله در هر محل

جمعـشان کردیم و ماما ساختیم


باربــی ها را گـــرفتیم و سپس

جایـــــشان دارا و سارا ساختیم


خوشگوار و زمزم و خوش نوش را

با کـپــــی از روی کوکا ساختیم


اول چنـــد اســـم را بــرداشتیم

بیخ هم چسبانده « ناجا » ساختیم


هرچه می بینید و فکرش ممکن است

با شکـــــر قاطــی مربا ساختیم


سوختیــــم از درد بی پـولی ولی

با نــداری های بـابـا ســـاختیم


الغرض هــــرچیز خیلی خوب را

توی این دنیـــا فقط ما ساختیم!

 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ شنبه 16 اسفند 1393 ] [ 19:17 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 


 


 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s4.picofile.com/file/8175239584/TARS_AZ_QALAMHAA_01.jpg

  ترس از قلم-ها ... 

 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ جمعه 15 اسفند 1393 ] [ 16:20 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 


 


 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s4.picofile.com/file/8175018926/RAS8EE_HAM3D_02.jpeg

 

http://s6.picofile.com/file/8175019684/RAS8EE_HAM3D_04.jpeg

 

http://s6.picofile.com/file/8175020442/RAFSANJ8NY_AKBAR_01.jpeg

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

به گزارش ایسنا، حجت‌الاسلام و المسلمین حمید رسایی روز سه‌شنبه در تذکری با اشاره به اظهارات اخیر رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام و با بیان این‌که «امروز به مجلس و تریبون مجلس توهین شده است» بخشی از این اظهارات مبنی بر این‌که «در مهمترین پروژه دولت که تلاش می‌شود به سرانجام برسد و تیم مذاکره کننده هسته‌ای نیز مورد حمایت رهبری است ، باز این دلواپسان چه بر سرشان می‌آورند و با نتانیاهو همزبان شده‌اند.» را یادآور شد.
وی ادامه داد: اول این‌که نتانیاهو با مذاکرات مخالف است. چون معتقد است آمریکایی‌ها نباید همین امتیازهای بی‌ارزش را هم به ایران بدهند. در حالی که منتقدین در مجلس مخالفند، چون معتقدند که چرا دولت در برابر این همه امتیاز نقد به چند امتیاز نسیه دلخوش کرده است، ثانیاً آیا ما با نتانیاهو همنوا شده‌ایم یا کسانی که در کودتای فتنه سال 88 با آن‌ها همراه شدند و در جریان ضدسوریه دقیقاً اتهاماتی را که غرب به بشار اسد می‌زد را تکرار کردند؟
وی هم‌چنین با بیان این‌که «گفته شده تریبون مجلس باز است و عده‌ای از این تریبون هرچه که می‌خواهند درباره پرونده هسته‌ای دروغ می‌گویند. مردم هم باور می‌کنند» مدعی شد: اول این‌که این توهین نه نسبت به مجلس است که نسبت به ملت است. ملت ایران ملتی ساده نیست که هر دروغی را باور کند. کما این‌که شما دروغ گفتید که این نظام تقلب کرده است ولی ملت باور نکردند و همان سال 88 جوابتان را دادند و در انتخابات 92 نیز به نظام اعتماد کردند و در انتخابات حضور یافتند. ثانیاً تریبون مجلس باز است، شما نگران این تریبون باز هستید. همه تریبون‌ها را بسته‌اید و در درون خودتان هم، همه را خفه کردید. اکنون نیز اگر بتوانید این تریبون را نیز می‌بندید. اگر مجلس شما را مدح کند می‌گویید این‌ها نماینده ملت‌اند اما اگر از شما انتقاد کند می‌گویید که باید دهانش بسته شود.
وی گفت: شما نگران افتادن پرده‌ها هستید. عزت ملی داده شده است برای رفع تحریم‌ها، کجا تحریم‌ها رفع شده است؟
این نماینده مجلس تاکید کرد: ما به دولت کمک می‌کنیم به جای این‌که به کدخدای دروغین اعتماد کند، به ملت‌اش اعتماد کند.
 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ پنج‌شنبه 14 اسفند 1393 ] [ 22:57 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 


 


 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s4.picofile.com/file/8175022850/QALAM_MARG_NAD8RAD.jpg

 

 قلم ِ سالم مرگ ندارد ... 

 

 

 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ پنج‌شنبه 14 اسفند 1393 ] [ 16:10 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 

 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s6.picofile.com/file/8174764318/MAADAR_01.jpeg

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  روزی همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. او گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد. آن زن مادرم بود که چندین سال پیش از این بیوه شده بود ولی مشغله‌های زندگی و داشتن سه بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم. به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیرمنتظره را نشانه یک خبر بد می‌دانست. به او گفتم: «به نظر مى‌رسد بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم بیرون برویم.»
او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد. وقتی به خانه‌اش رسیدم دیدم کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود. موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره‌ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین می‌شد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون می‌رود و آنان خیلی تحت تاثیر قرار گرفته‌اند و نمی‌توانند برای شنیدن ما وقع امشب منتظر بمانند.
ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گویی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یادآوری خاطرات گذشته به من می‌نگرد و به من گفت یادش می‌آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران می‌رفتیم او بود که منوی رستوران را می‌خواند. من هم در پاسخ گفتم: «حالا وقتش رسیده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم.»
هنگام صرف شام آن قدر با هم حرف زدیم که سینما را از دست دادیم. وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم. وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم: «خیلی بیش‌تر از آنچه که می‌توانستم تصور کنم.»
چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید در کمال ناباوری درگذشت. چند روز بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم به دستم رسید. یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: «نمی‌دانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای دو نفر پرداخت کرده‌ام، یکی برای تو و یکی برای همسرت و تو هرگز نخواهی فهمید که آن شب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم.»
در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که به موقع به عزیزان‌مان بگوییم که دوست‌شان داریم و زمانی که شایسته آنان است به آنان اختصاص دهیم. هیچ چیز در زندگی مهم‌تر از خدا و خانواده نیست.
 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ چهارشنبه 13 اسفند 1393 ] [ 12:04 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 

 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s4.picofile.com/file/8174630650/GARDAN_ZADANE_AAG8HEE.jpg

 

  گردن زدن ِ آگاهی ... 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ سه‌شنبه 12 اسفند 1393 ] [ 21:40 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s4.picofile.com/file/8174455842/EXTEL8S_03.jpeg

 

http://s4.picofile.com/file/8174456242/EXTEL8S_02.jpeg

 

http://s4.picofile.com/file/8174459734/EXTEL8S_08.jpeg

 

http://s6.picofile.com/file/8174457126/EXTEL8S_04.jpeg

 

http://s4.picofile.com/file/8174458826/EXTEL8S_06.jpeg

 

http://s6.picofile.com/file/8174457976/EXTEL8S_05.jpeg

 

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 خبرآنلاین ، وبلاگ عابدین‌پور، ابوالقاسم : حکایت کنند که مردی را دشنام دادند. بسیار ناراحت شد و پرخاش کرد. او را ببستند و همراه با دشنام کتکش زدند. سپس او را گشوده و باز دشنام دادند. این بار هیچ نگفت. پرسیدند چرا از دشنام به خود نپیچیدی؟ گفت: دشنام بدون کتک بهتر از دشنام با کتک است.
حکایت ما با اختلاسها همانند این حکایت است.
 

  •  ((( حسام مختاری شنبه 9 اسفند 1393 - 23:34:43

    چند وقت پیش ﯾﻜﯽ ﺍﺯ ﺑﯿﺖ ﺍﻟﻤﺎﻝ 3 ﻫﺰﺍﺭ میلیارد و یکی 8 هزار میلیارد و اون یکی 12 هزار ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ و اون یکی 77 هزار میلیارد بردن و خوردن ؛ و ﺩﯾﮕﻪ برنگشتن ، سی ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ، ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﻣﯿﻦ ، ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻣﻌﺒﺮ ﺑﺎﺯ ﻛﻨﻨﺪ ؛ یکیشون ﭼﻨﺪ ﻗﺪﻡ ﻛﻪ ﺭﻓﺖ ﺑﺮﮔﺸﺖ ، ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩن ﺗﺮﺳﯿﺪﻩ ﭘﻮﺗﯿﻦ ﻫﺎﺵ ﺭﻭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : « ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺯ ﺗﺪﺍﺭﻛﺎﺕ ﮔﺮﻓﺘﻢ ؛ ﺑﯿﺖ ﺍﻟﻤﺎﻟﻪ» ﺑﻌﺪ ﭘﺎﺑﺮﻫﻨﻪ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺮﻧﮕﺸﺖ ... )))

واقعأ داستان اختلاسها ریشه در کجا دارد؟
کی قرار است آنچه به عنوان بیت المال به دست چند نفر حیف و میل شده است باز پس گرفته شود؟
چه کسی باید مسوولیت این امور را به عهده بگیرد؟
سیستمهای نظارتی وجود خارجی دارند یا فقط شعارش را می دهیم؟
اسامی و نامهایی که با این اختلاسها سرو کار دارند فقط به ثروت مملکت دست درازی نمی کنند بلکه اعتقادات ملت را نشانه رفته اند.می خواهند ثابت کنند اگر صحبت از تقوی و پاکی و امانتداری و... به میان می آید تا وقتی اعتبار دارد که به مراکز قدرت دست نیافته ای و گر نه اگر توانستی بردار و ببر!.هیچ اتفاقی نمی افتد !.تازه گیر هم که افتادی چند صباحی در خلوت بازداشتگاه و زندان به سر می بری و از داشتن ثروتهای باد آورده قکر خود را به کرسی لذت می نشانی تا به ترفندی بیرون آیی و هر چه خواستی بکنی.
انگار همین دیروز بود که رئیس دولتی مدام تهدید می کرد که لیست اختلاس کنندگان(مفسدان اقتصادی) را در جیب دارد و به زودی نشان می دهد که البته نشان نداد و اختلاس پاک ترین مرد دولتش در خدمتگزارترین دولت(!) نوعی سوء برداشت تعبیر شد و احتمالأ ملت ایران برای این مظلومِ گرفتار در بند، چندین عذرخواهی هم، به دولتمردان گذشته بدهکارند!
نکند آنچه به نام مفسدان اقتصادی قرار بود بشود در حد چند نفر در قضیه ی "خاوری" شدّت و حدّت خود را از دست داده است؟!.
چه زود ارقام اختلاس برای همه عادی شده. ارقام آنقدر بزرگ است که تلفظش مشکل شده چه برسد به تفکّرش.
عده ای هم پای ماشین حساب نشسته اند و با حسابرسی دارند سهم هر ایرانی را از پولهای اختلاسی محاسبه می کنند. جالب است اگر سی سال در وزارت خانه ای مثل آموزش و پرورش کار کنی و حقوق بالایی هم داشته باشی ،پاداش آخر خدمتت به پنجاه میلیون نمی رسد!
راستی این پولها قبل از اختلاس کجا بودند؟ چقدر از این سرمایه ها(اختلاسهای آینده ی نه چندان دور) از دسترس مردم دورند و منتظرند کسی به سراغشان برود و از انزوا خارجشان کند؟
در سیستم واگذاری اعتبارت چه نظارتی وجود دارد که اطمینان داشته باشیم یک بام و دو هوا اعمال نمی شود و کی قرار است دستگاههای اطلاعاتی و نظارتی این محدوده را از ناپاکی ها پاک کنند؟
حتما با همین اختلاسهای افشا شده می شد همه ی مدارس ، بیمارستانها، جاده ها و راهها و ده ها پروژ ه ی دیگر را باز سازی و نو سازی کرد یا حداقل می شد دستمزد کارمندان و کارگران را به حدی افزایش داد که برای یک زندگی روی خط فقر منت کش" هرکس و ناکس" نباشند .حتمأ می شد و بعد از این هم می شود ولی افسوس...
 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ دوشنبه 11 اسفند 1393 ] [ 22:21 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

<< 1 ... 19 20 21 22 23 >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 14055

بک لینک