X
تبلیغات
رایتل

بـیـگـنـــاهـــان ...
«حسین پناهی» : و سکوت می‌کنی ، و فریاد زمانم را نمی‌شنوی. یکروز سکوت خواهم کرد. و تو آن روز برای اولـین بار مفهوم دیر شدن را خواهی فهمید!…




برای گرفتن فال کلیک کنید


لیست وبلاگهای به روز شده
قالب وبلاگ

 


 


 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 


http://s5.picofile.com/file/8169922192/EM8M_XOMEYNY_QONUT_01.jpg


  ریاکاری را رواج ندهید! ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید


 در ماه مبارک رمضان سال 1363، معاون وقت سیاسی سازمان صدا و سیما ضمن آنکه گویندگان خبر را موظف به ریش گذاشتن کرد، دستور داد که پخش موسیقی هم در ماه مبارک رمضان قطع گردد.
یکی دو روز از این موضوع نگذشته بود که حاج احمد آقا تماس گرفتند و فرمودند که امام با شما (مهندس محمدهاشمی) کار دارند. من سریعاً خدمتشان رفتم. ایشان به محض دیدن من با ناراحتی گفتند: چرا مردم را وادار به ریاکاری می کنید؟. من سوال کردم موضوع چیست؟. ایشان فرمودند: وقتی کسی را مجبور به ریش گذاشتن می کنید، به ریاکاری وادارش می کنید. رسانه ملّی نباید مروّج ریاکاری در بین مردم شود.

من ضمن عذرخواهی، قول جبران اشتباه را به محضرشان دارم. در حال بلند شدن بودم که ایشان فرمودند فقط این نیست. عرض کردم اشکال دیگری هم وجود دارد؟. حضرت امام(ره) با لبخند تلخی فرمودند: پخش موسیقی هم اگر حرام است، همیشه حرام است، نه فقط در ماه رمضان!. خداحافظی کردم و سریع به صدا و سیما برگشتم. همان روزهم عدم پخش موسیقی و هم ریش گذاشتن اجباری گویندگان خبر را لغو کردم.

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ سه‌شنبه 21 بهمن 1393 ] [ 21:15 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 


 


 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 


http://s5.picofile.com/file/8169704784/AHMADYNEJ8D_BAA_K8PSHENE_ENQEL8BY_02.jpeg

 

http://s5.picofile.com/file/8169705192/AHMADYNEJ8D_BAA_K8PSHENE_ENQEL8BY_01.jpeg

 گفتی که خراب ِ خدمتم ...

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید


 آن کاپشن انقلابی ات ما را کشت
همراه ببو گلابی ات ما را کشت

با اشتون و رایس دشمنی، می دانم
آن دشمن مو شرابی ات ما را کشت

تو پرسپولیسی و تو استقلالی
شیدایی سرخ و آبی ات ما را کشت

از سکه و ارز تا زمین و دارو
بازار همش حبابی ات ما را کشت

کردان و مشایی و رحیمی تک تک
کابینه انتخابی ات ما را کشت

هر روز سفر به شرق و غرب گیتی
پرکاری و پرشتابی ات ما را کشت

مامان چاوز که کرد استقبالت
عکس العمل حسابی ات مارا کشت

یک دوره نه! هشت سال، هردم، هر روز
آن معجزه ها و لابی ات ما را کشت

کنیا و جیبوتی و کومور یارت بود
این شیوه دوست یابی ات ما را کشت

صد کاغذ پاره پاره پرسش دارم
خاموشی و بی جوابی ات مارا کشت

بابک رو ولش بگو که لولو دزد است
والله که دزد یابی ات ما را کشت

رفتی نیویورک و صحبتت شیرین بود
آن هاله آفتابی ات ما را کشت

گفتی که خراب خدمتم! باور کن
ویران شده ام! خرابی ات ما را کشت

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ دوشنبه 20 بهمن 1393 ] [ 23:02 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 


 


 

  بسم الله الرحمن الرحیم  


 

 

 


  از دامن زن ، آدم به معراج میرود؟ 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 

مرضیه حدید‌چی ‌(دباغ) از زنان مبارز دوران ستم‌شاهی و اولین فرمانده سپاه منطقه غرب کشور ...
 فعالیت‌های سیاسی خود را از سال 1346 با پخش و توزیع اعلامیه آغاز کرده بود،

 ‌در سال 1353 توسط ساواک دستگیر و به همراه دختر نوجوانش رضوانه به زندان افتاد و شدیدترین شکنجه‌ها را متحمل شد.
 وی پس از انقلاب اسلامی یکی از مؤسسان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود و اولین فرمانده سپاه منطقه غرب کشور ...
 نمایندگی مجلس شورای اسلامی در سه دوره‌، فرماندهی سپاه همدان، استاد دانشگاه علم و صنعت، استاد مدرسه شهید عالی مطهری، قائم مقام جمعیت زنان جمهوری اسلامی از جمله مسئولیت‌ها و سوابق اجرایی دباغ است ...
دباغ در دی ماه سال 1367 به عنوان عضوی از نمایندگان اعزامی امام خمینی(‌ره‌) برای ابلاغ پیام ایشان به گورباچف انتخاب شد.
 
امام فرموده بودند که هیچ یک از خواهران همراه ایشان نباشند فقط خواهر طاهره (نام مستعار مرضیه دباغ) را بگویید بیاید، شاید بچه‌هایش در فرودگاه منتظرش باشند.
 در "شکنجه-گاه ساواک" سوزن‌های ته‌گرد که زیر انگشتانش نهادند، چشمانش بسته بود، جایی را نمی‌دید، دستانش را به دیوار کوبیدند درد استخوانهایش را سوزاند اما لب از لب باز نکرد.
**********
نام و نام خانوادگی؟
مرضیه حدید چی مشهور به خواهر دباغ، خواهر طاهره، خواهر زینب احمدی نیلی
* تاریخ تولد؟
خرداد 1318 همدان
* شغل پدر؟
پدرم کتابفروش و استاد اخلاق و مادرم هم معلم اخلاق بود.
* تحصیلات؟
تحصیلاتم را از مکتب خانه آغاز کردم و از معلومات پدرم در یادگیری قرآن و نهج‌البلاغه نیز بهره بردم.
* سال ازدواج؟
سال 1333 با محمد حسن دباغ ازدواج کردم.
* با ایشان از قبل آشنایی داشتید؟
خیر،‌ آن موقع‌ها مثل الان نبود، آشنایی از طریق خانواده‌ها و پرس و جوی محلی بود ایشان در تهران بودند و ما در همدان. 14 ساله بودم و بلافاصله بعد از ازدواج به تهران آمدم و تک و تنها زندگی در تهران را شروع کردم.
* حاصل زندگی‌تان چند فرزند است؟
یک پسر و هفت دختر
* در هنگام مبارزات سیاسی‌تان چند فرزند داشتید و بچه‌ها چند ساله بودند؟
هر هشت فرزند را داشتم کوچک‌ترین‌شان 4 ساله بود.
* چه طور شد که وارد فعالیت‌های سیاسی شدید؟
چند دلیل وجود داشت؛ ... دلیل بعدی پدرم بود که همواره در صحبت‌هایش به ظلم‌هایی که رژیم در حق مردم می‌کرد معترض بود.
دلیل دیگر هم بر می‌گردد به اساتیدی که خدمتشان درس می‌خواندم اساتیدی چون مرحوم حاج آقا کمال مرتضوی و حاج شیخ علی خوانساری به خصوص استاد سید مجتبی صالحی خوانساری که روحیه ظلم ستیزی و مبارزه در ایشان بسیار بود.
* همسرتان چطور بودند؛‌ ایشان هم سیاسی بودند؟
همسرم بسیار مذهبی بودند، ایشان هم در سال 42 فعالیت سیاسی می‌کردند و به پخش اعلامیه می‌پرداختند اما بعد که کارشان از تهران به اهواز و شهرهای دیگر منتقل شد بیشتر تمرکزشان روی مسائل کاری بود و چند روزی که مرخصی می‌آمدند بیشتر به بچه‌ها می‌پرداختند.
* چطور با امام آشنا شدید؟
...  از سال 1346 زیر نظر ایشان وارد مسائل انقلاب شدیم و به تهیه و تنظیم و پخش اعلامیه‌های حضرت امام خمینی (ره) پرداختیم. تا سال 1349 که آیت‌الله سعیدی -که خداوند او را با شهدای کربلا محشور گرداند - به شهادت رسید بعد از ایشان ادامه کار را در محضر مجتبی صالحی خوانساری دنبال کردیم.
* عمده کارهای سیاسی‌تان چه بود؟
در ابتدا تهیه و توزیع اعلامیه و سپس سخنرانی به اسم‌های مختلف در شهرستان‌ها
* همسرتان اعتراضی نداشتند؟ فرزندان‌تان چطور؟
خیر؛ همسرم مرا کاملا آزاد گذاشته بودند. بچه‌ها هم در محیطی رشد کرده بودند که با این مسائل آشنایی پیدا کرده بودند.
* اولین دستگیری‌تان چه زمانی بود؟
سال 52. ...  ساواکی‌ها ریختند توی منزل و چند نفر را که خواب بودند با خود بردند آنها از فامیل همسرم بودند متاسفانه آنها زیر شکنجه دوام نیاوردند و اطلاعات را لو دادند بنابراین دو سه روز بعد ،ساواکی ها آمدند و
من را بردند و چند روز بعد هم خانه را گشتند و رضوانه (دختر دباغ) را هم دستگیر کردند.
* رضوانه چطور پایش به قضیه باز شد؟
رضوانه سرودها و اشعاری را که از رادیو عراق پخش می‌شد جمع‌آوری کرده و در دفترچه‌اش نوشته بود. پس از دستگیری من، ساواک به خانه رفت و آنجا را مورد بازرسی قرار داد. متاسفانه دفتر سرود رضوانه را پیدا کردند بعد هم برای آنکه بفهمند خط کدامیک از بچه‌ها است،
به بچه‌ها گفتند برای آزادی مادرتان نامه بنویسید شاید آزادش کنند. بچه‌ها هم از روی بچگی نامه نوشتند و آنها هم خط رضوانه را شناختند و او را دستگیر کردند.
* بدترین شکنجه‌ای که تحمل کردید؟
در ارتباط با خودم، نمی‌دانم از کدامیک نام ببرم. اما وقتی رضوانه را شکنجه می‌دادند سخت‌ترین لحظاتی بود که برمن می‌گذشت.
* رضوانه چطور زیر شکنجه‌ها دوام آورد؟
رضوانه خیلی صبور بود. ساواک برای به حرف در آوردن من، او را به شدیدترین وجه ممکن شکنجه می‌کردند ...  فکر کردم مرده است در آن لحظه خدا را شکر کردم که مرده است و دیگر شکنجه نمی‌شود ...
* رضوانه چند وقت در اسارت بود؟
4 روز مانده بود که شش ماه اسارتش تکمیل شود که او را به زندان قصر فرستادند تا دادگاهی شود در دادگاه هم چون دلیلی برای متهم کردنش نداشتند او را به 6 ماه محکوم کردند که چون گذرانده بود آزاد شد.
* الان رضوانه چگونه است؟
رضوانه در حوزه درس می‌خواند و 2 دختر و یک پسر دارد، اما تا به حال دوبار قلبش را عمل کرده و با دردهایی که از شکنجه‌هایش به یادگار مانده، دست و پنجه نرم می‌کند.
* آیا از طرف نهاد خاصی حمایت می‌‌شود؟
این یکی از ناگفته‌های من است. از دختر 13 ساله‌ام با آن همه شکنجه‌ای که شده بود با این دردی که تا به امروز همراهش است هیچ حمایتی نشده است چون 4 روز از 6 ماه کم دارد تا عنوان زندانی سیاسی به او اطلاق شود. فقط رهبر معظم انقلاب شخصا به ایشان عنایتی داشته‌اند و کمکی کرده‌اند.
* از فرانسه بگویید، چطور از فرانسه سردر آوردید؟
در اثر شکنجه‌های بسیار، بدنم صدمه دید و در بیمارستان تحت عمل جراحی قرار گرفتم. همان موقع محمد منتظری پاسپورت فردی به نام زینب احمدی نیلی را با عکس من تنظیم کرد و من با این پاسپورت جعلی به انگلستان فرار کردم. در لندن هم یکی از دانشجویان ایرانی منتظرم بود که مرا به یک هتل پاکستانی برد. روز روشن آنجا هم یکی از دانشجوها بود 3 - 4 روز آنجا ماندم پول که نداشتم بنابراین قرار شد کارهای خدماتی را انجام دهم و به جایش وعده صبحانه را رایگان به من بدهند من با همان وضعیت جسمانی، روزها روزه می‌گرفتم و غروب‌ها هم با همان وعده صبحانه افطار می‌کردم.
* خانواده‌تان می‌دانستند کجا هستید؟
کسی خبر نداشت بچه‌ها و خانواده‌ام نیز فکر می‌کردند که من در درگیری‌های خیابانی کشته شده‌ام که ای کاش رفته بودم.
* چقدر درآن وضعیت بودید؟
3 ماه، تا اینکه محمد منتظری آمد چند روز بعد از شهادت دکتر شریعتی بود با تعدادی از بچه‌ها تظاهراتی در لندن به پا کردیم بعد به فرانسه رفتیم پشت سر این قضیه شهادت آقا مصطفی بود که اعتصاب غذا راه انداختیم. بعد هم به لبنان و سوریه رفتم و دوره‌های چریکی را گذراندم. در این سال‌ها در عربستان، عراق، لبنان و سوریه و فرانسه تردد داشتم تا اینکه امام وارد فرانسه شدند پلیس فرانسه اصرار داشت که یک زن پلیس فرانسوی، مسئولیت حفاظت از ایشان را به عهده بگیرند اما امام(ره)به شدت مخالف بودند. بنابراین من به نوفل لوشاتو رفتم و با توجه به آموزش‌هایی که دیده بودم محافظ شخصی حضرت امام شدم و وظایف اندرونی از جمله خرید، شتسشو و ... را نیز به عهده گرفتم.
* آیا به زبان فرانسه تسلط دارید؟
نه خیر، برای خرید نیازی به آشنایی با زبان نداشتم از سوپرمارکت‌ها هر چه می‌خواستم برمی‌داشتم و وجه آن را می‌پرداختم. اما خوب، برای ارتباط با همسایه‌ها و صحبت با خبرنگارها، آقای دکتر حجابی و دکتر غرضی بودند که تسلط به زبان فرانسه داشتند.
* روزی که شاه رفت ...
خبرنگاران همه جمع شده بودند تا نظر امام را جویا شوند. امام هم به کوچه تشریف آوردند و خبرنگاران هم دور امام را احاطه کردند ناگهان دیدم خبرنگاری پشت‌سر امام پشت‌ نرده‌ها از چوبی بالا رفته، برای امام احساس خطر کردم به سمت نرده رفتم اینقدر با دو دستم این نرده‌ها را فشار دادم که تخته چوبی افتاد و بعدها فهمیدم که دوربین هم شکسته شده. این فشاری که به نرده‌ها دادم باعث شد که حالم بد شود و از هوش بروم و در بیمارستان بستری شوم.
* آیا شما با امام به ایران برگشتید؟
امام فرموده بودند که هیچ یک از خواهران همراه ایشان نباشند فقط خواهر طاهره را بگویید بیاید، شاید بچه‌هایش در فرودگاه منتظرش باشند. شب دوازدهم حاج‌احمد- که خدا با شهدای کربلا محشورش کند- به بیمارستان آمد تا مرخصم کند اما دکترها اجازه ترخیص ندادند و بنابراین من از پرواز جا ماندم.
* شما کی و چه زمانی به ایران آمدید؟
دو روز که از بازگشت امام به ایران می گذشت از بیمارستان مرخص شدم و با امام تماس گرفتم، ایشان فرمودند اوضاع به گونه‌ای است که بهتر است شما نیایید. من در همان خانه شماره 30 ماندم تا اینکه شب 27 بهمن امام فرمودند که می‌توانید به ایران بیایید.
* چند سال دور از خانواده بودید؟
از سال 53 تا سال 57

* وقتی پا به زمین ایران گذاشتید چه احساسی داشتید؟
من پایم به زمین نرسید. مرا با ویلچر از هواپیما پیاده کردند. گریه فرصتم نمی‌داد، نه گریه دیدن بچه‌هایم، گریه شادی. موقع رفتن با چه ترس و لرزی وارد فرودگاه شدم و حالااین گونه فرودگاه پر از زنان چادر مشکی بودکه به استقبالم آمده بودند. دوستانم، شاگردانم و خانواده‌ام.
* اگر زمان به عقب برگردد؟
باز هم همان کارها را انجام می‌دهم.
* یادگاری‌هایتان از آن دوران چیست؟
زخم‌هایی که بر جسم مانده و عضوهایی که از تن جدا شده.
* این روزها چه می‌کنید؟
چند وقتی بستری بودم. هرازگاهی مطالعه هم می‌کنم. قائم‌مقام جمعیت زنان هستم و یکی از اعضای شورای مرکزی جمعیت دفاع از مردم فلسطین، در یکسری از کارهای خیریه هم فعالیت می‌کنم.
* ارتباط شما با مردم چگونه است؟
ارتباطم با مردم نزدیک است، مرتب در جلسات و سخنرانی‌ها شرکت می‌کنم.
* از مردم چه توقعی دارید؟
فقط از افراد محتکر و گران‌فروش تقاضا دارم که به مردم خیانت نکنند ما مردم محترم و عزیزی داریم.
* به نظر شما چرا خانم دباغ معروف شد؟
این الطافی است که خداوند به من عنایت کرده است.
* اگر چهره ماندگار شوید؟
چهره ماندگار کسی می‌شود که کارهای برجسته‌ای کرده باشد.
* مگر شما کاری نکرده‌اید؟
من خودم را کوچکتر از آن می‌دانم که بگویم کاری کرده‌ام. کارهای من فقط به اندازه ذره خردلی است، همین.
* سهم شما از انقلاب چیست؟
همین که زنده بمانم و در پیروزی انقلاب کنار مردم باشم یک سهم بزرگ و ستودنی است.
* برای منحرفان و کژاندیشان انقلاب چه حرفی دارید؟
اگر بتوانم کنارشان بنشینم و یک یک واژه‌ها و اخبار مربوط به انقلاب و شهدای انقلاب را برایشان بگوییم مسلماً نگاهشان تغییر خواهد کرد. ما شهدای بسیاری داشتیم از بچه 6 ماهه تا دختر 5 ساله که خودم شاهد شهادت‌شان بودم تا پیرمرد و پیرزن‌های 80-70 ساله. آنها ذاتاً آدم‌های بدی نیستند بلکه اطلاعات لازم را ندارند.
* به جوانان چه توصیه‌ای دارید؟
بیایند واقعیت انقلاب و امام را بشناسند. حتی لازم است پیرترها هم برای آشنایی هر چه بیشتر با امام و انقلاب وقت بگذارند. ما باید با اهداف و دستاوردهای انقلاب بیش از پیش آشنا شویم.
* با بحال شده که جایی کارتان را راه نیندازند؟
خیلی دوست ندارم شناسایی شوم، من هم مثل بقیه هستم. شاید خیلی‌ها به چهره مرا نشناسند، اما تن صدایم به گونه‌ای است که خیلی‌ها مرا از روی آن می‌شناسند.
* تا بحال چیزی آزارتان داده؟
بله، همان مجری‌ها و گوینده‌های مردی که زیر ابرو برداشته و مثل زنان اصلاح کرده‌اند. متأسفانه سیمای ما در بین جوانان ما بد الگوسازی می‌کند. چند بار با آقای ضرغامی تماس گرفتم. متأسفانه یا می‌گویند جلسه است یا می‌گویند شماره بگذارید که متأسفانه هنوز موفق نشده‌ایم با ایشان صحبت کنیم. صحبت من این است چرا باید سیمای جمهوری اسلامی چنین مجری‌هایی بیاورد که روی جوانان ما تأثیر منفی بگذارند. وقتی به پسرها می‌گوییم چرا زیر ابرو برمی‌دارید و ... به راحتی می‌گویند عیبی که ندارد توی تلویزیون هم مجری‌ها اینگونه‌اند. درست است که در سینما و فیلم‌ها وضعیت بدتر است اما می‌گوییم تقصیر تهیه‌کننده و کارگردان است و به ریاست مربوط نمی‌شود اما در این موارد ریاست صدا و سیما که می‌تواند اقدام کند.
* صحبت شما با زنان؟
زنان ما مشکلی ندارند. ما نتوانستیم اسلام درست را به آنها نشان دهیم. ما با آنها بد برخورد کردیم.وقتی زنان بی‌حجاب به احترام تظاهرات، روسری‌ سرشان کردند ما نتوانستیم کاری کنیم که آنها ارزش و اصالت روسری را بدانند. همین ضعف ما باعث شد که روسری را به کناری بیندازند و ... ما باید در تربیت دینی بچه‌ها قوی‌تر عمل کنیم. سوای خانواده‌ها ،جامعه و ارگان‌های آن مثل آموزش و پرورش باید بچه‌ها را با مفاهیم واقعی اسلام آشنا کنند و مسأله‌ و فلسفه حجاب را به خوبی بازگو و بیان کنند تا ما دیگر مسائلی پیرامون بدحجابی و غیره نداشته باشیم.
* دهه فجر امسال چگونه بود؟
احساس می‌شد یک مدتی است که امام فراموش شده است. خداراشکر برگزاری برنامه‌های دهه فجر امسال در مرقد امام (ره) این خوشحالی را به من داد که درب مرقد امام باز شده است.
* و حرف آخر؟
ان‌شاءالله خداوند باری تعالی این انقلاب را به انقلاب حضرت مهدی (عج) پیوند دهد.
 

 متن کامل

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ دوشنبه 20 بهمن 1393 ] [ 16:02 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 


 


 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 


 حرف مفت! ... 

 حرف ِ مفت ، فقط این نیست که کارمندی واسه خوشمزگی وُ جلب توجه همکارآش ، شروع کنه به بافتن وُ پخش ِ شایعه-ی «قحطی نخود-لوبیا» در اداره وَ بعدشم یک مُشت آدمآی بیکارتر از اون ، به خیال خودشون این «خبر داغ ِ داغ» رو ، به هر کس که می-شنآسن تلفنی خبر بدَن ... بعدا هم که شب تشریف می-بَرن خونه ، ببینن که همسر محترمه-شون با هزار «قرض وُ قوله» ، نصف خونه رو پُر کردن از کیسه-های نخود-لوبیایی که قراره از فردا قحطی بشه! ...

   حرف ِ مفت ، فقط این نیست که ببینی خانوم محترمه-تون با تبلیغات «تلویزیونی مـِـیــلی» ، «کـِــرم جوانـبـخـشـی "هالو-زَن"»  خریده وَ بعد از یک هفته مصرف ، جوون-تر که نشده ، هیچ چ چ ــی ، بینی-شم به اندازه-ی یک هُلو سُرخ وُ تُـپُـل شده!

   حرف ِ مفت ، فقط این نیست که این شامپو جدیده-ی «ده بیست سی چهل فقط یک شرکت تجاری نیست"!"» ، همین دیروز ، پَریروز ، تو برنامه-ی «سیمای خانواده»-ی ، حدود نیم ساعت راجع به این شامپو ، اطلاع-رسانی ، وَ در واقع تبلیغ میکرد! اونم وقتیکه میانگین پخش تبلیغات تلویزیونی "مـِـیـلی" ، حدود ساعتی یک میلیارد تومنه!!! ... یعنی هر ثانیه-اش میشه ... _ این اصلا مهم نیس ، مهم اینه که «قول شَرف» میدادن که پس از چهار ماه مصرف ، «حسن کچل» هم میشه «فـِــری موُ قشنگ»!؟ ...

  وَ اما جان کلام ، میخواستم بهت بگم که این اصطلاح ِ «حرف ِ مُفت» از کجا اومده که طبق معمول ، حرفآم مثل این سریالهای «هندی-آبگوشتی» انقدر کش اومد تا به اینجا رسید! میگن ناصرالدین شاه در سفرش به فرنگ ، انقدر شیفته-ی دستگاه «تلگراف» شده بود که به محض برگشت به ایران ، قرارداد تأسیس اونو بین تهران وُ شهرهای بزرگ اون روز مملکت ، امضاء وَ برقرار میکنه.

   رئیس تلگراف-خونه بعد از یکی ، دو هفته به عرض همایونی میرسونه که مردم اصلا روی خوشی به این دستگاه ارتباطی نشون نمیدن وُ میگن «اینم یک حقه-ای»ــیـه واسه خالی کردن جیب خلایق. شاه هم دستور میده «بهشون بگین که به فرمان همایونی ما ، استفاده از تلگراف ، برای همه به مدت یکماه مَجـّــانـیـــه»!

   یکی دو روز بعد ، دستور مفت وُ مجانی شدن ِ تلگراف به گوش مردم میرسه. خلاصه ، مردم در عرض دو ، سه روز ، کارآمدی تلگراف رو باور میکنن. همین باعث میشه که سیل ِ جمعیت ِ بیکار وُ کنجکاو ، بطرف تلگراف-خونه-ها هجوم بیارن.

   طولی نمی-کشه که اصحاب تلگراف-خونه از آوار ِ جمعیتی که هر روز سَرشون خراب میشد ، "جون به-لب" میشن وُ مطلب رو به عَرض همایونی میرسونند. شاه هم «به تریش قَباش بَر میخوره» وُ غضبناک دستور میده که بالا سَر تلگراف-خونه-ها تابتویی به این مضمون بزنن «به فرموده-ی شاه ، حرف ِ مُفت زدن ، از امروز ممنوعه»! ...

 نوشته : عـبـــد عـا صـی  

 

 

[ یکشنبه 19 بهمن 1393 ] [ 09:38 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 


 


 زیباکلام دایی‌جان ناپلئون-ست یا پینوکیو؟! ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

 نقد سید عبدالجواد موسوی، سردبیر هفته‌نامه کتاب هفته خبر، به یادداشت صادق زیباکلام در این نشریه:
آقای صادق زیباکلام مرد محترمی است. همکاری خوب و خوش‌قول و بامرام. صاحب معرفت و منظر نیز. بسیاری از تحلیل‌های داخلی‌اش را که مبتنی بر عدالت‌خواهی و حق‌طلبی است می‌پسندم.  چنین سلوکی در جامعه استبدادزده‌ای که گوش روشنفکر و عامی از عسل آکنده است و هیچ‌کس دوست ندارد جز در ستایش نفس نفیس خود کلمه‌ای حتی بشنود پدیدهای خلاف آمد عادت و غریب است. پدیدهای که راقم این سطور آگاهانه و عامدانه به استقبال آن می‌رود: از خلاف آمد عادت بطلب کام که من / کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
 اگر افتراقی هست آنجاست که استاد بنده به عادات و مشهورات دنیای جدید گردن می‌نهد و این با طبع عادت‌گریز نگارنده از اساس در تضاد است. در چنین مواردی است که نمی‌توانم استدلال استاد عزیز خودم را بپذیرم. البته طبق معمول صداقت و صراحتش را می‌ستایم. اینکه خودش را در پس شعارهای قلمبه سلمبه پنهان نمی‌کند همیشه ارزشمند بوده و هست. اینکه محافظه‌کاری نمی‌کند و آنچه را در دل دارد، بی‌پرده بیان می‌کند یک دنیا قیمت دارد، اما و اما...
 جناب زیباکلام ستایشگر غرب است. بی هیچ ملاحظه‌ای. اروپا و آمریکا را ستایش می‌کند و به صراحت در بسیاری از موارد طرف غربی‌ها را می‌گیرد و به نوعی نقش مدافع آن‌ها را ایفا می‌کند. چندی پیش در خبرگزاری فارس بین آقای زیباکلام و صادق کوشکی مناظره‌ای برپا شد.

 اگر آقای زیباکلام تا این حد شیفته غربی‌هاست حتماً این نکته را هم خوب می‌داند که همین آمریکا و انگلیس سر هرچه کوتاه بیایند، سر منافع ملی‌شان کوتاه نمی‌آیند. حالا که قرار است آمریکا و انگلیس بشوند قبله آمال ما پس چرا تعصبشان را بر سر منافع ملی‌شان سرمشق و سرلوحه دیپلماسی خود قرار ندهیم؟

 این مسأله را که آدمی آن قدر سیاست‌زده شود که هیچ حقی برای انسان‌های بی‌گناه قائل نشود نمی‌فهمم. هیچ‌رقمه نمی‌فهمم. گور پدر سیاست. من اصلاً مسئله‌ام سیاست نیست. من خودم را جای مادری می‌گذارم که فرزندش را در فرودگاه بندرعباس با هزار امید و آرزو بدرقه کرده تا راهی دبی شود، بلکه بتواند با کار کردن برای شیخ‌نشین‌های مفت‌خور خلیج نانی به کف آورد و رونقی به سفره خالی خانواده بدهد، اما هنوز چند دقیقه از وداع با جگرگوشه‌اش نگذشته، باید خبر خاکستر شدن فرزندش را بشنود. آن هم توسط یانکی‌هایی که از آن سر دنیا آمده‌اند تا... اصلاً آقای زیباکلام بگوید آمریکایی‌ها چه غلطی در خلیج‌فارس می‌کردند؟

 لحنم پر از عقده است میدانم. کاملاً پیداست سرخ و سفید و چشم آبی را از سر حرص میگویم و لحنم یادآور صمد بهرنگی و آدم‌هایی از این دست است.
عذر می‌خواهم. یادآوری حرف‌های آقای زیباکلام بدجوری عصبانی‌ام کرد. می‌توانید سرچ بدهید و متن مناظره‌ای را که گفتم بخوانید. شاید در آن صورت به من هم کمی حق بدهید. البته مناظره مال خیلی وقت پیش است، اما چیزی که خاطره آن مناظره را برایم زنده کرد حرف‌های آقای زیباکلام درباره اعطای نشان شوالیه از طرف فرانسوی‌ها به هنرمندان ایرانی بود.

 حدس می‌زدیم آقای زیباکلام در این یادداشت از خجالت کسانی که هنرمندان نام‌آور این سرزمین را به هر بهانه‌ای مزدور و جاسوس و وطن‌فروش خطاب می‌کنند حسابی در می‌آید. حدسمان هم درست بود. آقای زیباکلام به خوبی و زیبایی از شأن و شخصیت هنرمندان دفاع کرد اما مشکل آنجا پیش آمد که استاد برای اینکه نشان بدهد فرانسوی‌ها چه موجودات فرشته‌سیرتی هستند و در عمرشان کاری خلاف قاعده انسانی و اخلاقی انجام نداده‌اند گریزی زدند به ماجرای جنگ ایران و عراق و اشاره کردند به موضوع فروش سلاح‌های پیشرفته‌ای که فرانسوی‌های شیرخشتی‌مزاج در اختیار دیکتاتور دیوانه عراق قراردادند. موضوعی را که آقای زیباکلام طرح می‌کند همگان می‌دانند، اما لحن ایشان به شدت بر خورنده است. فقط کم مانده بود آقای زیباکلام یک هورا هم آخر جمله‌اش اضافه کند. آن موشک‌هایی که در کلام پاکیزه آقای زیباکلام آن قدر ظریف توصیف‌شده‌اند و دقتشان نظر ایشان را جلب کرده، همان طور که ایشان فرموده‌اند به کشتی‌های غیرجنگی ما هم اصابت می‌کردند. موثر عمل می‌کردند هم یعنی هیچ نشانی از هم‌وطنان ما باقی نمی‌گذاشتند.

 ایشان پس از تعریف و تمجید از دقت و ظرافت موشک‌هایی که هم‌وطنان من و شما را به خاک و خون می‌کشید می‌نویسند: «اولا فرانسه توافقات دوجانبه با عراق دارد و دادن این موشکها بخشی از آن توافقات است و دیگر اینکه این فرانسه همان فرانسهای بود که به امام خمینی پناه داده بود». البته آقای زیباکلام این دو استدلال را از زبان ظریفی نقل می‌کند، اما کاملاً پیداست که این استدلال چه حقیقتاً از آن آقای زیباکلام باشد چه نباشد، ایشان به آن ایمان دارند. اگر آقای زیباکلام می‌گفت فرانسه از سوی ایران احساس خطر می‌کرد و برای حفظ منافعش مجبور بود به صدام کمک تسلیحاتی کند، حرفش قابل درک بود، اما اینکه سعی دارد به جنایت آشکار فرانسوی‌ها رنگ و بوی اخلاقی بدهد و بگوید آن‌ها چون تعهد داشتند به عهدشان وفادار ماندند، خیلی مضحک و درعین‌حال تراژیک است.
 آقای زیباکلام به گونه‌ای سخن می‌گوید که انگار فرانسوی‌ها موجودات شریفی بوده‌اند و اگر عیبی بوده از مسلمانی ما بوده. حتماً خبط و خطایی از ما سر زده که فرانسوی‌های مهربان را که ابتدا موافق انقلاب ما بوده‌اند به آنجا رسانده‌ایم که نه تنها دیگر از ما حمایت نکنند، بلکه تصمیم بگیرند از صدام که حتماً از ما خیلی بهتر بوده حمایت کنند و موشک و بمب و هواپیما در اختیارش بگذارند تا ما وحشی‌های بی‌تمدن را ادب کند. حیرتا!
بعدالتحریر: آقای زیباکلام کماکان در دل و دیده ما جای دارد. این چند خط را اگر به ظرفیت انتقادپذیری ایشان ایمان نداشتم، نمی‌نوشتم. هیچ‌کدام از این حرف‌ها باعث نمی‌شود ذرهای از ارادتم به آقای زیباکلام کاسته شود.

 آقای زیباکلام هرکس را که همانند ایشان به غرب نگاه نکند دایی جان ناپلئون خطاب می‌کند. به زعم ایشان جماعتی از این دست همه چیز را بر مبنای توهم توطئه تفسیر می‌کنند. البته که در بسیاری موارد حق با جناب دکتر است، اما بنده هم در مقابل فکر می‌کنم واکنش ایشان به نوعی، پاسخ به افراط‌های موجود است.

 آقای زیباکلام بس که خودشان خوبند و ساده و صمیمی، گمان می‌کنند غربی جماعت هم همانند ایشان از هر حیله و تزویری مبراست. اگر بخواهم با ادبیات خود ایشان سخن بگویم باید بگویم ایشان درست نقطه مقابل دایی جان ناپلئون‌اند. یعنی همان قدر که دایی جان بدبین است، ایشان همانند پینوکیو خوش‌بین است؛ و اگر یادتان مانده باشد گربه نره و روباه مکار از این سادگی بهره بسیار می‌بردند.
با عشق و خاکساری؛ سردبیر

 متن کامل

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ جمعه 17 بهمن 1393 ] [ 21:00 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 


 


 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 


 

 دغدغه مبارزه-ی بعضیها با فساد ...

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید



نطق ضدفساد! آقای احمد توکلی امروز در حالی بیان شد که از قضا بحث و سوژه روز رسانه‌ها و افکار عمومی موضوع قطعیت یافتن حکم پرونده اتهامی مالی دادگاه محمدرضا رحیمی (معاون اول احمدی‌نژاد) و در راستای آن طرح موضوع پرداخت یک میلیارد و دویست میلیون تومان به نامزدهای اصولگرای مجلس توسط ایشان برای موفقیت در انتخابات می‌باشد اما توکلی در شروع نطقش گفت: «امروز می‌خواهم مطالبی را در رابطه با پرونده مهدی هاشمی به اطلاع ملت شریف و نمایندگان برسانم، البته نتیجه محاکمه به تصمیم قاضی دادگاه بستگی دارد و همه باید تسلیم قانون باشیم،...»

قبل از هرچیز باید از آقای توکلی پرسید شما تسلیم قانون هستید؟ قانون می‌گوید: نام بردن از متهمان قبل از صدور احکام قضایی و از آن مهمتر قطعیت یافتن آن در دادگاه تجدیدنظر، جرم است. حال چگونه در تریبون رسمی کشور نام یک متهم را به راحتی می‌آورید و جرمش را هم رسما اعلام می کنید: «رشوه 5 میلیون دلاری استات اویل به مهدی هاشمی»؟ مگر رسانه‌های کشور و حتی شخص سخنگوی قوه قضاییه، نام آقای معاون اول دولت مورد حمایت شما، را تا زمان قطعی شدن حکمش آوردند و فقط او را با نام مخفف «م.ر» خطاب نمی کردند؟ پس چطور به شما که می‌رسد قانون می‌شود ملعبه دستتان؟

همین است که بسیاری از فعالان رسانه‌ای نسبت به آقای توکلی که برخی ایشان را به خاطر مواضع‌اش درباره مفاسد اقتصادی ستایش می‌کنند، معتقدند او با برخورداری از رانت سیاسی، همواره در استراتژی ضدفساد خود نیز روشی دوگانه دنبال می‌کند. ایشان که امروز همه نطقش را به موضوع مهدی هاشمی اختصاص داد و همه جزئیات آن را تماما به سمع و نظر ملت رساند باید به چند سئوال اساسی افکار عمومی پاسخ دهد:

1-‌ آیا حکم صادره اخیر درباره آقای رحیمی و همچنین طرح موضوع پرداخت پول به 170 نماینده اصولگرا ارزش اختصاص حتی چند جمله از نطق امروزتان را نداشت؟! حتما نداشت که به آن حتی به اندازه اشاره و چند جمله موجز هم نپرداختید! لذا جای این سئوال می‌ماند که هدف شما در این برهه زمانی از طرح پرونده مهدی هاشمی «لاپوشانی» افتضاح پیش آمده برای اردوگاه اصولگرایان در ماجرای رحیمی و همچنین بحث 170 نماینده اصولگرا نیست؟! اگر پاسخ مستدل به این سئوال ندهید یقین بدانید افکار عمومی، نطق امروزتان را صرفا در راستای کاهش فشار ایجاد شده روی جناح خودتان ارزیابی نموده و دغدغه ضدفسادتان را به تمسخر و استهزاء خواهند گرفت.

2-‌ شما قبل از صدور حکم دادگاه، در صحن علنی مجلس فردی را به انواع جرایم محکوم و فقط جزئیات حکم صادره خود را بیان نکردید! در واقع امروز هم مدعی‌العموم بودید، هم نماینده مجلس، هم قاضی دادگاه و هم به زعم خودتان افشاگر فسادها و همچنین «ناصح» اتحاد برای مبارزه با فساد!

آقای توکلی، سال‌هاست که شما و دیگر دوستان اصولگرایتان یکه‌تاز میدان سیاست و اقتصاد و قانون‌گذاری کشور بودید و نتیجه‌اش را هم شاهدیم! وقوع بزرگترین دزدی و فساد اقتصادی قرن در دولت مورد حمایت‌تان! لطفا نگویید که شما هم این اواخر منتقد احمدی‌نژاد شده بودید! این را هیچکس حتی دوستان خودتان هم یک نکته تاثیرگذار در آن برهه 8 ساله تلقی نمی‌کنند که اگر غیر از این بود نباید چنین فسادی بر کشور مستولی می‌شد که تا سال‌ها و سال‌ها فقط باید برای زدودن اثراتش تلاش وافر نمود! منتقد شدن و ژست مبارزه با فسادتان در آن دوره از منظر افکار عمومی، به «نوش دارو پس از مرگ سهراب» می‌ماند!

3-‌ قرائن نشان می دهند که طرح مهدی هاشمی توسط اصولگرایان، قبل از دغدغه مبارزه با فساد، انگیزه‌ای دیگر دارد. دولت خاتمی 8 سال مسوولیت کشور را بر عهده داشت بسیاری از وزیران، مدیران و سخنگوی دولتش را در شب انتخابات ریاست‌جمهوری سال88 به زندان افکندید و برای همه‌شان احکام چندساله حبس صادر شد اما چرا نتوانستید حتی یک پرونده فساد اقتصادی برای یکی از آنها تشکیل بدهید و یک نفرشان را حتی به چند روز حبس به خاطر «فساد اقتصادی» محکوم کنید؟ خیلی هم تلاش کردید و آرزو نمودید که این اتفاق بیفتد اما نیفتاد و امثال تاج‌زاده‌ها، نبوی‌ها، رمضان‌زاده‌ها، صفایی‌فراهانی‌ها و... صرفا به خاطر مسائل سیاسی احکام سنگین چندساله برایشان صادر شد و نه تنها پس از حکم که ماه‌ها قبل از حکم در زندان به سر می‌بردند!

آقای توکلی می‌توانید پاسخ دهید شما که این همه برای مبارزه با فساد جوش می‌زنید به مردم بگویید چرا اصلاح‌طلبان به خاطر پرونده‌های سیاسی (و به تعبیر دوستان شما امنیتی) و قبل از صدور احکامشان به زندان منتقل شدند و برخی از آنها هنوز هم در زندان هستند اما اصولگرایانی همچون آقای محمدرضا رحیمی حتی پس از کاهش حکم بدوی 15ساله حبس به 5 سال در دادگاه تجدیدنظر آن هم پس از طی یک دوره طولانی دادگاه، صدور حکم، تجدیدنظر و همه مراحل قانونی آن حالا در آستانه رفتن به زندان، اینگونه به توجیه جرایم خود می‌پردازد و طلبکارانه حتی قوه قضاییه را هم زیرسئوال می‌برد؟ آقای توکلی، لطفا بگویید امروز جایش نبود در نطق ضدفسادتان فقط طرح سئوال می‌کردید که آقای معاون اول چرا با قطعیت یافتن حکمتان به جای تمکین به قانون، به نامه‌نگاری طلبکارانه مشغول هستید؟!

4-‌ مهدی هاشمی فقط یک اسم است برای سرپوش گذاشتن به 8 سال ناکارآمدی مدیریتی اصولگرایان به کشور. شما را البته درک می‌کنیم که چه می‌شد به جای یک مهدی هاشمی، چند مورد هم می‌بود تا در نطق‌های ضدفسادتان به آنها هم بپردازید! اما چون چیزی در چنته ندارید به داستان‌سرایی‌هایی چون برداشت از حساب ذخیره ارزی می‌پردازید که حتی دوستان خودتان هم آن را نفی کرده‌اند؛ اما به هر حال هنوز همه اصولگرایان برای زدن هاشمی رفسنجانی (به خاطر مواضع سیاسی‌اش در سال‌های اخیر) و به خیال خود برای آلوده کردن دولت خاتمی یک روزنه امید دارند؛ مهدی هاشمی!!

در واقع صدها پرونده فساد 8 ساله دولت مورد حمایت‌تان را به همین راحتی قصد دارید به فراموشی سپرده و به ملت بگویید آی ملت ایران، دزدگیران بزرگ ما هستیم (مثل دزدگیر سال 88!) و مصداقش هم مهدی هاشمی است! در حالیکه مهدی هاشمی، مگر معاون اول دولت خاتمی بود؟ وزیرش بود؟ تئوریسین اصلاحات بود؟ اصولا جایگاه و وزن او در معادلات سیاسی کشور مگر چقدر بود؟ او اگر فساد یا تخلف اقتصادی کرده باید تاوانش را بدهد و در آن شکی نیست، اما باز باید تاکید کنیم که با یک پرونده‌، نمی توان و نمی شود ناکارآمدی آن 8 ساله را لاپوشانی کرد!

*‌ و نکته آخر:
شما قبل از صدور حکم دادگاه امروز هر چه خواستید علیه فرزند هاشمی گفتید و احتمالا معنی این کارتان هم فشار بر سیستم قضایی نیست(!) و البته اگر نامبرده جوابیه‌ای هم برای قرائت در مجلس اصولگرا بفرستد چندخطی از آن را در صحن علنی قرائت می‌شود! اما بحث اصل این است که اگر فرض را بر محکومیت او در دادگاه بگیریم، این محکومیت چه ربطی به پدر او دارد؟! و از آن مهمتر چه ارتباطی با اصلاح‌طلبان؟! مگر هاشمی یک فعال سیاسی اصلاح‌طلب است یا یکی از ارکان نظام در طی 4 دهه اخیر که از نظر سیاسی نیز عضو یک تشکل اصولگرا می‌باشد؟ (جامعه روحانیت مبارز).

البته اتفاقا یک نشانه تفاوت مثبت اصولگرایی هاشمی با دیگر اصولگرایانی که در حوزه‌های اقتصادی (و نه سیاسی!) همواره پشت فرزندان و آشنایان خود می‌ایستند اما او با محاکمه فرزندش مخالفت نکرد و صراحتا گفت هیچ دخالتی در آن نمی‌کند. فرزند هاشمی محکوم هم بشود به پدرش ارتباط ندارد. از آن مهمتر ربطش به اصلاح‌طلبان هم که مرغ پخته را به خنده می‌اندازد! لذا سوژه «مهدی هاشمی» نخواهد توانست آن 8 سال مدیریت اصولگرایان بر کشور را به محاق فراموشی اندازد. آن 8 سال به سان یک «لکه سیاه» همواره در تاریخ ایران خواهد ماند، آقای توکلی!

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ پنج‌شنبه 16 بهمن 1393 ] [ 19:28 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 


 


 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 




کجا حاجی؟ ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید


دمادم حجّ ، دمادم در پی معبود می گردی !!
خدا در کوچه های شهر ما شاید تو را جوید ...
... و یا شاید بهشتی را که عمری در پی اش هستی ؛؛؛
درون کفش های پاره یک کودکی باشد ... !!!
بیا حاجی ؛؛ بیا ...
حَجَّت قبولِ حضرتِ ایزد !!
ولی من کعبه را در سفره بی نانِ آن پیرِ زنی دیدم ،، که از درد دو پایش شب ندارد خواب ؛؛!! می فهمی ؟؟؟!!!
کجا حاجی ؟؟ کجا ؟
تو از شهرِ عرب های شکم پرور چه می خواهی ؟؟
بیا حاجی ،، بیا من مکه را یک کوچه پایین تر نشانت می دهم حاجی !!!
زنی را که برای آبرو داری تنش بی آبرو گردد ؛؛
… و مردی را که از شرمِ "نداری" ، شب نمی خوابد !!!
طوافی من نشانت می دهم اینجا ؛؛
مِنایی ، مشعری ، غار حرایی من نشانت می دهم اینجا …
که در صدها تمتع هم نمی بینی ,,,
بهشتت بیخِ گوشَت هست و غافل در پیِ معبود می گردی !!!
کجا حاجی ؟؟
کجا ؟؟!!!!!!!!!
 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ چهارشنبه 15 بهمن 1393 ] [ 14:45 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 


 


 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 




هلاکت به دست خودمان!

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید


ﺩﺭ ﻗﻄﺐ ﺷﻤﺎﻝ ﮔﺮﮒ ﻫﺎ ﺭﺍ این گونه ﺷﮑﺎﺭ می کنند؛ ﺭﻭﯼ ﺗﯿﻐﻪ ﺍﯼ برنده مقداری ﺧﻮﻥ می ریزند ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ ﯾﺨﯽ ﻗﺮﺍﺭ داده ﻭ ﺩﺭ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺭﻫﺎ می کنند. ﮔﺮﮒ ﺁﻥ ﺭﺍ می بیند، یخ را به طمع ﺧﻮﻥ ﻟﯿﺲ می زﻧﺪ. ﯾﺦ روی تیغه کم کم ﺁﺏ می شود ﻭ ﺗﯿﻐﻪ تیز، ﺯﺑﺎﻥ سرد و بی حس شده ﮔﺮﮒ ﺭﺍ می بُرد. ﮔﺮﮒ ﺧﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ می بیند ﻭ به ﺗﺼﻮﺭ و خیال این که ﺷﮑﺎﺭ و طعمه ﺧﻮﺑﯽ پیدا کرده، ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻟﯿﺲ می زند؛ اما نمی داند یا نمی خواهد بداند که با آن حرص وصف ناشدنی و شهوت سیری ناپذیر، دارد ﺧﻮﻥ ﺧﻮﺩش ﺭﺍ می خورد!
ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﺍﺯ آن ﮔﺮﮒ زبان بسته ﺧﻮﻥ می رود تا به دست خودش کشته می شود.
نه گلوله ای شلیک می شود و نه حتی نیزه ای پرتاب! اما گرگ با همه غرورش سرنگون می شود!
بد نیست بدانیم که طمع، شهوت، پول، قدرت، تکبر، فخرفروشی، حب جاه و مقام و احساس بى نیازى و بی مسئولیتی در قبال هم نوع می تواند هر انسانى رو به سرنوشت این گرگ قطب گرفتار کند...
هلاکت به دست خودمان!
نه گلوله ای، نه نیزه ای ...!

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ سه‌شنبه 14 بهمن 1393 ] [ 12:25 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 


 


 

  بسم الله الرحمن الرحیم  


 نمایندگی مستضعفان ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 

1383/12/12

 

 وبلاگ دنـیـــا



  طـنـــز _ امروز صبح، مجلس خیلی خسته‌کننده بود. داشتند بودجه تصویب می‌کردند و با دکتر، حسابی صحبتمان گل انداخته بود. هر دو تایمان مصمم بودیم که باید سال آینده سال ارزانی باشد و فراوانی و حذف بی‌کاری و اعتیاد و از این جور چیزها. چند تای دیگر از برادران و یکی دو تا خواهر هم دور صندلی‌های ما جمع و وارد بحث شدند و همگی با ما هم‌عقیده بودند. خیلی خوشحال شدیم از اینکه «الحمدلله» اکثریت مجلس با ما هم‌عقیده است و سال آینده، سال ارزانی و رفاه خواهد بود. اگر بدگویی پشت سر مرده، کراهت نداشت می‌گفتم، خدا لعنت کند آنها را که هیچ‌وقت نمی‌خواستند ارزانی و فراوانی باشد و بیکاری و فحشا و اعتیاد و آن جور چیزها نباشد. آدم باید خیلی نامرد باشد که با رأی مردم بیاید مجلس، آن‌وقت از تصویب قوانینی که منجر به خوشبختی مستضعفان می‌شود، خودداری کند. مگر چقدر زحمت دارد؟ خدا به سر شاهد است به اندازه یک قعود و قیام و دست بالا بردن و حداکثر رأی در گلدان انداختن. همین امروز که من و دکتر و چند تا نماینده دیگر داشتیم حرف می‌زدیم و دردل می‌کردیم و (بعد که خواهران رفتند) جک می‌گفتیم، ده بار از این کارها کردیم و هیچ زحمتی هم نداشت. البته یکی دو نفر همه‌اش ممتنع رأی دادند و می‌گفتند ما که نمی‌دانیم دارند چی تصویب می‌کنند، پس احتیاطا باید ممتنع رأی بدهیم، اما من از این محافظه‌کاری‌ها خوشم نمی‌آید. از دکتر پرسیدم و مثل او رأی دادم تا ارزانی بشود.ا لبته ایشان خیلی هم بیشتر از من نمی‌داند و «انشاءالله» من هم که دکتر بشوم، آن وقت عقلا و شرعا، خودم می‌توانم رأی بدهم و به بقیه هم بگویم چطور رأی بدهند. دکتر گفته است، همه‌اش یک سال هم طول نمی‌کشد. با دوستان مشورت کردیم، اجماع داشتند که دکتری اقتصاد، بیشتر به من می‌آید!
البته فهم و سواد به مدرک نیست. این دکتر ما اگر این مدرک را هم نمی‌داشت، خیلی چیزفهم بود. اصلا سرش توی حساب است. همین چند وقت پیش، که از قول حاجی خبر آوردند، بازار موبایل با آن قرارداد کذایی خراب خواهد شد و همه ما را حالی کردند که آن قرارداد، خیلی برای امنیت ملی خطرناک است! هم زیر بار خفت آن قرارداد ننگین نرفتیم، هم بازار نجات پیدا کرد. زبانم لال اگر حاجی ضرر می‌کرد، خیلی منافع ملی ما ضربه می‌خورد!
تعریف از خود نباشد من هم خیلی می‌فهمم؛ چه دکتر باشم، چه نباشم. یعنی اگر خدا آن نوری که به ما انداخته به دل هر کس بتاباند، خیلی چیزها را می‌فهمد. الان به کمک همان برای من «اظهرُ مِنَ الخورشید» است که قیمت بنزین باید بیاید پایین، کوپنی هم نباید بشود؛ دلار هم یک ریال نباید گران بشود؛ یک ریال هم از صندوق ذخیره ارزی ـ که برای روز مبادا و مصارف خیلی مهم نهادهای خودی ماست ـ نباید برداشته بشود؛ دولت هم حق ندارد به بهانه کمبود درآمد، برق و آب و تلفن و موبایل این مردم بیچاره را گران کند و خون مستضعفان را در شیشه؛ حقوق‌ها هم باید بالا برود. اصلا مگر دولت، بنگاه معاملات ملکی عباس‌آقا یا فروشگاه شهروند است که هی به فکر صنّار سه شاهی این طرف و آن طرف کردن باشد؟ دولت آمده تا گرانی و فحشا و بی‌حجابی را نابود کند یا از جیب این مردم بدبخت به بهانه‌‌های مختلف، پول کف برود؟

دم دمای ناهار بود که آن آقای سبزه‌ای که می‌گویند، پیش از نمایندگی، استاد دانشگاه بوده، پیشنهاد داد که یک فراکسیون تأسیس کنیم. حاج‌آقای سمت راستی، خیلی استقبال کرد و فی‌الفور گفت: «مبارک باشد». من به دکتر نگاه کردم، دیدم خیلی در بحر تفکر فرو رفته. دکتر گفت: برادرها، هر کدام از ما، رئیس یک یا دو فراکسیون دیگر هم هستیم و در هفت، هشت فراکسیون هم که عضویت داریم. آخر فراکسیون چه چیزی تأسیس کنیم که قبلا تأسیس نشده باشد و گذشته از آن، رئیس فراکسیون کی باشد؟ شکر خدا، از صدقه‌سری همان نور، همگی زیرک بوده و هستیم و منظور دکتر را گرفتیم و در نتیجه یک‌صدا گفتیم ریاست با شما. دکتر کمی فروتنی کرد و بعد گفت: چون تکلیف می‌کنید، قبول می‌کنم و بقیه مشکلات را هم پس از وقت ناهار و نماز، حل می‌کنیم.
بعد از جلسه صبح نمی‌دانم چطور چند تا ارباب‌رجوع سمج توانستند خودشان را به من برسانند. یک نفر به این حراست حالی کند که دایما با این‌جور مسائل، وقت نماینده‌ای را که تمام فکر و ذکرش، حل مشکلات ملت و دولت است، اشغال نکند. هفت، هشت نفری می‌شدند. یکی را از کار بیرونش کرده بودند، یکی می‌گفت: بیمه، حقش را خورده، یکی به نمایندگی از کارگران فلان جا بود، یکی می‌گفت، جانباز است، یکی می‌گفت، پسرش بی‌گناه زندان است... خلاصه مکافاتی بود. یک دسته از توصیه‌نامه‌هایی را که با راهنمایی یکی از وکلای کارکشته تهیه کرده بودم درآوردم، فورا جای مقام مخاطب و توصیه‌شونده را پر کردم و دادم دستشان. همگی خوشحال شدند و کلی دعا کردند. با این حال، ده دقیقه‌ از وقت نازنینم تلف شد. عیبی ندارد.
ناهار خیلی افتضاح بود. ماشین بد، حق مسکن کم، حقوق ناچیز، سفر خارجی بدون خانواده، سفر داخلی محدود، ارباب‌رجوع زیاد، این هم از ناهار. نمایندگی آن‌قدرها هم لطفی ندارد، با این حال راضی هستیم به رضای خدا. ساختمان مجلس هم آنقدرها تعریفی ندارد و بر اثر باران، سقف آن به چکه کردن می‌افتد. هر روز ساعتی نیست که با دوستان سر این مسئله گفت‌وگو نکنیم. همان موکت‌های افتضاحش چند ماه فکر و ذهن ما را مشغول کرده بود، ولی چاره‌ای هم نیست «مرد باید در کشاکش دهر، سنگ زیرین آسیاب باشد».
بعدازظهر تمام وقتمان به رتق‌وفتق امور فراکسیون جدید گذشت. دکتر خیلی جوگیر شده بود. هر فراکسیونی را که راه می‌اندازد، تا مدتی یا به عبارت بهتر، تا تشکیل فراکسیون بعدی، همین‌جور است. فرمایش فرمودند که اولا؛ تندروی نباشد که مثل ماجرای اتمی گوشمان را بکشند و مجبور شویم، فتیله را پایین بکشیم و ثانیا؛ دست‌کم سر مسائل مهمی مثل رأی اعتماد و این‌جور چیزها با هم هماهنگ باشیم و آن‌طور نشود که سر رأی اعتماد به وزیر قبلی، رئیس یک فراکسیون یک جور رأی بدهد، اعضا جور دیگر.
آقای سبزه گفت: مزه فراکسیون به همین چیزهاست دکتر! شیر بی یال و دم و اشکم که دید؟ همه زدیم زیر خنده. حاج‌آقا گفت: «مبارک باشد».

 پیوند مرجع : بازتاب 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ دوشنبه 13 بهمن 1393 ] [ 15:57 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 


 


 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 


 

 


  دود را از حقه وافور سرقت می-کنند ...
 


شیره را از حبه انگور سرقت می کنند
شهد را از لانه زنبور سرقت می کنند
دست مالیدم به خود، چیزی سر جایش نبود!
سارقان بی پدر بدجور سرقت می کنند!
احتیاجی نیست از دیوار و در بالا روند
سارقان با "کنترل از دور" سرقت می کنند
عده ای راحت میان مبل خود لم می دهند
از طریق عده ای مزدور سرقت می کنند
روز روشن، زنده ها را از میان کوچه ها
مرده را هم نیمه شب از گور سرقت می کنند
برق را از سیم ها و آب را از لوله ها
دود را از حقه وافور سرقت می کنند
می برندت سوی خلوت، می کنندت پشت و رو
با زبان خوش نشد با زور سرقت می کنند!
جای این که سکه ای در کاسه کوری نهند
کاسه را هم از گدای کور سرقت می کنند
نیست چون تفریح و شادی توی این شهر بزرگ
عده ای تنها به این منظور سرقت می کنند!
خواستم دنبال مأموری روم، دیدم ولی
سارقان در پوشش مأمور سرقت می کنند...

«استاد عمران صلاحی» 
 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ شنبه 11 بهمن 1393 ] [ 22:25 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 

 


  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

 این کودک دوست من است! ... 
 

  وبلاگ خاقانی، شهریار : تیتر روزنامه‌ی پرتیراژ صبح، «همشهری»، عجیب بود. نویسنده، پزشکان را به ‌علت دریافت ویزیت دوم پس از معاینه‌ی دوم و آزمایش، سودجو معرفی کرده بود.

ناراحت شدم. روزنامه را روی میز انداختم و پا‌هایم را روی صندلی روبه‌رو گذاشتم و در صندلی خود فرو رفتم. چشم‌هایم را بستم. واژه‌ی «سودجو» از ذهنم بیرون نمی‌رفت. احساس می‌کردم نسبت به تمامی سال‌هایی که برای مردم کشورم و بیماران خدمت کرده‌ام اهانت شده است.

با وجود خستگی زیاد، نباید می‌خوابیدم. از جا بلند شدم و با آب سرد صورتم را شستم. همین‌که برگشتم، مادری با یک کودک حدوداً پنج ساله ورودی در ایستاده بودند: «آقای دکتر، من ویزیت نگرفتم. آقامون سر کاره. نیومده. البته چهار ماهه حقوق‌مون رو ندادن هنوز. بچه‌م تب داره. به پذیرش گفتم، گفت دکتر باید اجازه بده.»
مکث کردم؛ مکثی که هیچ‌وقت تابه‌حال نمی‌کردم. آرام روی صندلی نشستم. روزنامه را از فاصله‌ی بین خودم و بیمار برداشتم. لبخند همیشگی‌ام را فراموش کرده بودم. صدای کودک سکوت اتاق را شکست: «مامان، بشینم؟ پاهام درد می‌کنه.»
به خودم آمدم. دستان کوچکش را گرفتم. خیلی تب داشت. به مادرش گفتم بنشیند تا بچه را معاینه کنم. گفت: «ویزیت ندادیم. ببخشید.» با حرکت سرم نشان دادم که نیازی نیست. پس از معاینه و توضیحات لازم، کودک دست چپم را با دو دستش گرفت. انگشتان تبدارش را به دستم فشار می‌داد. نگاهش کردم. با شیطنت به‌آرامی پرسید: «آمپول؟» ابرو‌هایم را بالا بردم و گفتم: «نه، آمپول نداری.» خوشحال شد و گفت: «ما با هم دوستیم، مگه نه؟» سرم را تکان دادم.
از بغل مادر آمد پایین و کنار من ایستاد. تا پایان نسخه‌نویسی به پایم تکیه داده بود و دست چپم را‌‌ رها نمی‌کرد. سرش را روی دستم گذاشته بود. گویی می‌گفت ما را نمی‌توانند از هم جدا کنند. در آن لحظه او را همچون فرزندم دوست داشتم و نسخه‌ام اوج هنر و علمی بود که تقدیمش می‌کردم.
می‌دانستم در تهیه‌ی دارو هم مشکل خواهند داشت. زیر نسخه نوشتم: «همکار محترم داروخانه، هزینه‌ی دارو با این‌جانب حساب شود. این کودک دوست من است!»
شهریار خاقانی- دبیر انجمن پزشکان عمومی ایران

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

[ جمعه 10 بهمن 1393 ] [ 09:59 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 


 

 


 

 چطور بدون پشتوانه-های مخفی ، خلاف کرده وُ میکنند؟ 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

وبلاگ موسوی، سیدعبدالجواد : همین که مفسد اقتصادی از حالت یک مفهوم فانتزی و انتزاعی خارج شد و مصداقی عینی پیدا کرد و محکومیت یک متهم بدون در نظرگرفتن پست و مقام سیاسی اش به اجرا درآمد-حداقل روی کاغذ- جای بسی امیدواری است و می تواند مقدمه خوبی باشد برای پیگیری پرونده هایی از این دست.
 معلم یک مدرسه که نبوده،کلی پست و مقام مهم دولتی داشته. باورش سخت است که ایشان به محض این که در زمره مقامات قرار گرفته آن بخش از وجودش که میل به دست اندازی به بیت المال دارد برانگیخته شده باشد.خب، با این حساب چرا باید چنین آدمی به چنین جایگاهی راه پیدا کند. چطور برای دادن امتیاز یک نشریه به یک آدم یک لاقبا زنده و مرده اش را سین جیم می کنیم اما اجازه می دهیم یک آدم مسئله دار تا بیخ گوش عالی ترین مقام اجرایی کشور نفوذ کند؟

 به حکم وجدان و انصاف، آن هایی مجرمند که جاده صاف کن ترقی و پیشرفت دنیوی او شدند. به حکم عقل و تدبیر آن هایی که مهر سکوت بر لب زدند تا رحیمی ها و امثال او با آن گذشته مشکوک و مسئله دار هشت سال تمام همه عدالت خواهان و دردمندان را به سخره بگیرند و با ارزش ها و باورهای یک ملت بازی کنند مجرمند. و اگر نه به اندازه رحیمی و امثال او دست کم شریک جرم آن هایند.
 متن کامل

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

[ پنج‌شنبه 9 بهمن 1393 ] [ 21:56 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 


 


 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 




علم بهتر است یا ثروت!؟


حکیمی را گفتند : «علم بهتر است یا ثروت»؟! حکیم بیدرنگ شمشیر از نیام برکشید وُ همچون جومونگ ، مُرید بخت برگشته را دو شـَـقـّــه کرد!  بعد از شکاف دندانهای عاریتی خویشتن ، غـُــریـــد : «سالهای طویلی-ست که هیچ "خشک-مَغزی" از این مقوله نپرسیدی» ...  مریدان که انگشت حیرت به دندان میگزیدند ، ناگاه لرزشی "چـِـنـــدش-گونه" بر اندامشان در افتاد ، بعد پرسیدند : ای حکیم! عنایت فرموده وَ دلیل آن بر ما تفضل کنید تا اگر لایق باشیم ، جان فدای کلام مبارک سازیم». آهی جانسوز از جان برون داد وُ پاسخ گفت : «ایام شباب ، مرا رفیقی بود هم-درس وُ هم مکتب ، ناگاه روزی ، با جسارتی تآم ، قلم وُ دوات وَ کتاب وُ سـَــواد به کـُـنـجی انداخت وَ عهد دیرینه باخت ... سپس از مکتب وُ ما رَمید وُ گریزان شد. من به عهد خویشتن پایداری کردم وُ بعد از سالها مشق وُ مَشقت ، مدرس مکتبی شدم که به عیان می-بینید». حالیا ، وی صاحب "پورشه" است وُ من "پیکانی" موروثی که در "گـرو" ِ چنگیزخان ِ شَرخَرست ... او اوراق بورسهای جهانی دارد وُ من ، برگهای امتحانی ... عینک آفتابی-اش تجهیز به "آی.تی" ِ جهانی وُ من عینکی "تـَــه-استکانی" ... بیمه-اش از قماش ِ "زندگانی" وُ سهم ِ من از جنس ِ "رکود جهانی" ... صندوق-اش سرشار از سکه وُ ارز ، صندوقخانه-ی من آکنده از سَفته وُ قَرض ... 
 مُریدان بیش از این طاقت وُ تآب نیآوردی وَ چون تیر کمانگیر از "چلـّــه" به یک "سو" روان شدندی ...
 

  بازنویسی متن وَ تصویر : عـبـــد عـا صـی



منبع:سیمرغ

 

[ چهارشنبه 8 بهمن 1393 ] [ 23:40 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 




 

 





 

 

  دو تصویر از مثانه ... 
 

 

شنیدم رفت مردی شهرداری
برای یک سری کار اداری
ببخشید از ادب دور است گویی
گرفت او را در آنجا دستشویی
زمانی چند با این درد، سر کرد
پس از آن کم کم احساس خطر کرد
الهی حالت این وقت انسان
نگردد قسمت گرگ بیابان
به فکرش خورد تنها راه چاره
چه راهی؟ دستشویی اداره
اگرچه بود مشکل، استقامت
ولی خود را رساند آنجا به زحمت
همین که خواست داخل گردد آن مرد
یکی از پشت سر او را صدا کرد
که ای آقا همین طوری کجا؟ ایست
ببینم نظم و ترتیبی مگه نیست؟
بهت کی گفته این بخش از اداره
روالش کشکیه قانون نداره
برو پر کن هزار و صد تومن فیش
بریزش به حساب جاری جیش
به همراه دو تا عکس سه در چار
برو پیش مدیر بخش ادرار
ببر درخواستت رو عاجزانه
ضمیمهَ ش کن دو تصویر از مثانه
همون جا باش بعدش تا دم ظهر
دعا کن تا بشه در خواستت مهر
اگه صادر شد از اون جا اجازه
اتاق بعدی امضا میشه تازه
بده ثبتش کنند و در ادامه
بگیر از قسمت بهداشت نامه
مرتب حال اون بیچاره بد شد
از اون حالت که قبلش داشت رد شد
نشست و پا شد و نالید صدبار
سرش رو چند دفعه زد به دیوار
فشارش که از این حد بیشتر شد
زبونم لال، سر تا پاش تر شد
 

   شعر از :  «طنزهای حکیمانه»

 

[ سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ] [ 18:58 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]
    

 

 


 

 چه بلایی سر کشور و بیت‌المال آمده ... 


 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

   عبرت نیوز؛ محمود زمانی قمی: حذف نیروهای متعهد و مجرب در اکثر عرصه‌های کشور، توهین به چهره‌های بزرگ نظام و انقلاب، کوتوله پروری و ترویج تملق و چاپلوسی از ویژگی‌های بارز حاکم بر کشور در دوران دولت سابق بود.

 در تاریخ انقلاب اسلامی ایران و در دولت‌های قبل از محمود احمدی‌نژاد، فساد اداری کشورمان شاید در حد سرماخوردگی بود اما فساد اداری در دوران دولت احمدی‌نژاد به حد سرطان پیشرفته رسید و به نوعی می‌توان گفت که فساد اداری نهادینه شد.

 به حاشیه راندن عالمان و میدان دادن به برخی قشریون نیز از شرایط حاکم بر کشور در دوران احمدی‌نژاد بود؛ برای مثال اگر شما سری به مغازه‌های عرضه محصولات فرهنگی در مرکز شهر قم می‌زدید، غلبه صورت بر سیرت دین و میدان پیدا کردن آدم‌های بعضا کم‌سواد را می‌دیدید؛ البته هنوز هم اثرات این شرایط آشکار است.

وی با اشاره به شرایط حاکم بر دانشگاه‌های کشور در دوران احمدی‌نژاد نیز گفت: با تعطیلی انجمن‌های مستقل دانشجویی در دوران دولت‌های نهم و دهم، بسیاری از دانشجویان و دانشگاه‌ها، لطمه خوردند و از طرفی سعی کردند یک جریان خود ساخته از بیرون هدایت شده‌ای را جایگزین تشکل‌های مستقل دانشجویی کنند درحالیکه این جریان هیچ همسویی با مطالبات مردم نداشت؛ در طول تاریخ دانشجویی کشور، تشکل‌های دانشجویی معمولا با مطالبات مردم همراهی داشتند اما این جریان آنقدر سراسیمه عمل می‌کرد که در مسیری غیر از مطالبات مردم حرکت می‌کرد؛ همچنین اخراج اساتید منتقد و جایگزین کردن افرادی از یک جریان از دیگر اقدامات دولت قبل در دانشگاه‌ها بود.

 برای مثال طبق یکی از آمار، سازمان میراث فرهنگی در ابتدای دولت احمدی‌نژاد، تنها ۱۹۰۰ نفر نیرو داشت اما در دولت سابق ۷۶۰۰ نفر را در این سازمان جا دادند و امروز همین مسئله یکی از دغدغه‌های دولت فعلی است؛ در یک بررسی اولیه، مشخص شده است که حدود ۱۴۰۰ نفر از این تعداد گفته شده، مدرک دیپلم و زیر دیپلم دارند اما در سازمان میراث فرهنگی جا داده شدند؛ متأسفانه بسیاری جاهای دیگر هم همین طور است.

 در دولت احمدی‌نژاد، بیشترین شعار مبارزه با فساد داده شد، اما متأسفانه بیشترین فساد در این دوران اتفاق افتاد، به نحوی که رشد اقتصادی ۶+ را به ۶- تبدیل کرد.

 تا پایان دولت احمدی‌نژاد کل فروش نفت در تاریخ ایران ۱۲۰۰ میلیارد دلار بود که ۷۰۰ میلیارد دلار آن مربوط به دولت احمدی‌نژاد بود؛ با این سطح درآمد شاهد این اوضاع بد اقتصادی بودیم و این شرایط نشان می‌دهد که اتفاقاتی رخ داده است.

حدود ۶۰ درصد واحدهای تولیدی ایران در زمان احمدی‌نژاد تعطیل شد

 شرایط اقتصادی در دوران احمدی‌نژاد بسیار متلاطم بود و شاهد آن این است که حدود ۶۰ درصد از تولید ایران تعطیل شد که متأسفانه هنوز هم برخی از این واحدهای صنعتی و تولیدی تعطیل هستند؛ بانک‌ها در بد‌ترین وضعیت تاریخ خود قرار داشتند و بیشترین فساد در این دوران بود؛ به گونه‌ای که اگر کمی تعصب را کنار بگذاریم، شاید حتی در دوران قبل از انقلاب هم به اندازه دوران احمدی‌نژاد فساد اداری نداشتیم.

 اگر چه برخی از فسادهای دوران احمدی‌نژاد مشخص شده، اما هنوز که هنوز است از برخی مسائل ایجاد شده در دولت احمدی‌نژاد پرده بر نداشته شده است؛ که البته من معتقدم باید گفته شود؛ قطعا اگر تمام مسائل دوران احمدی‌نژاد مشخص شده و مردم نسبت به همه مسائل انجام شده در دولت احمدی‌نژاد آشنا شوند، اصولگرایان تا ۳۰ سال دیگر هم نمی‌توانند به قدرت برگردند.

 ماهیت و هدف اصلی انقلاب اسلامی ایران این بود که مردم در جریان امورات کشور قرار گیرند، بنابر کدام مصلحتی نباید گفته شود که احمدی‌نژاد و دولت او داشتند کشور را نابود می‌کردند؟

 مخصوصا در زمان انتخابات باید به مردم آگاهی داد که در دوران احمدی‌نژاد چه بر سر کشور و بیت المال مردم آمد؛ ما نگفتن این مسائل را به مصلحت نمی‌دانیم و معتقدیم باید گفته شود، چرا که با گفتن این حقایق، نمی‌توانند به قدرت برگردند.

 در عرصه سیاست خارجی با نطق‌های پرهزینه و بدون سود، حاصلی جز رفتن پرونده ایران به شورای امنیت سازمان ملل متحد، صدور قطعنامه‌ها و بعد از آن سیل تحریم‌ها را نداشتیم؛ در ابتدا که می‌گفت این قطعنامه‌ها و تحریم‌ها، بی‌اثر و فقط کاغذپاره است اما در پایان کارش گفت که کار من خوب بود و فقط تحریم‌ها مشکل ایجاد کرد درحالیکه این تحریم‌ها دستاورد کارهای خود او بود.

 در دوران دولت سیدمحمد خاتمی، اوضاع بین المللی و سیاست خارجی ما به اندازه‌ای خوب شده بود که عربستان سعودی برای اولین بار در تاریخ، سفیر شیعه به ایران فرستادند، اما اکنون کار به جایی رسیده است که وزیر خارجه عربستان به ژنو رفته و در خصوص مسئله نفت هر چیزی را قبول می‌کند تا ایران تحت فشار بیشتری قرار گیرد و امروز می‌بینیم که به بازیگر فعال منطقه تبدیل شدند.

 البته در شرایط فعلی که دولت آقای روحانی روی کار آمده، فکر نمی‌کنیم همه چیز حل شده است، اما به لحاظ سیاسی شرایط و فضا باز شده و یا اینکه در دانشگاه‌ها فضای بهتری را شاهدیم؛ امروز اراده‌ها بر این نیست که آدم‌های توانمند حذف شوند؛ گرچه معتقدم بدنه دولت هنوز از آدم‌های دولت قبل است.

 در شرایط فعلی و در عرصه اقتصادی نیز، جلوی خبرهای بدی که هر چند روز یک بار در دوره احمدی‌نژاد شاهد آن بودیم، گرفته شد، اما باید توجه داشته باشیم که شرایط رکود اقتصادی و تورم همزمان که میراث دولت قبل است، اثرات خود را دارد، اما باید این نکته را هم قبول کنیم که سعی دولت بر این است که بر شرایط بد گذشته غلبه کند.

 در عرصه سیاست خارجی اگرچه دولت آقای روحانی فعالیت‌های خوبی انجام داده اما در داخل کشور، تندروهای مخالف دولت، با تمام توان خود به میدان آمده‌اند.

 مخالفان دولت درصدد آن هستند که مجلس آینده را در دست بگیرند و دولت را یک دوره‌ای کنند؛ اگر هم گاهی علیه هم حرف می‌زنند، فیلم بازی می‌کنند و در ‌نهایت یکی می‌شوند؛ و همچنین جلسات آن‌ها در تهران و قم به شدت فعال شده است.

 چرا باید در هر انتخابات مجلسی، اصلاح طلبان، روی چهره‌هایی مثل من تمرکز کنند؟ چه اشکالی دارد که یک بار ما کنار بنشینیم و چهره‌های جوان و شاداب‌تر بیایند؟ اینکه عده‌ای از بالا به پایین مسائل را نگاه کنند خلاف مشی اصلاح طلبی است و به همین دلیل باید به جوانتر‌ها هم میدان داد.

 برای اتحاد اصلاح‌طلبان در تمام کشور و استان‌ها، باید همه اصلاح‌طلبان از شورای مشورتی گرفته تا شورای هماهنگی، و همه ریش سفیدان اصلاح طلب و جوانان دعوت شوند تا به راهکارهای خوبی برسیم.

 برای جلوگیری از موفقیت افراطیون در انتخابات آینده مجلس، چهارگانه، دولت، هاشمی، خاتمی و عارف باید با هم پیش بروند.

 طبیعی است که در شرایطی که یک افراطی تندرو و یک اصولگرای معتدل و معقول باشد به سمت آن انسان معقول و معتدل گرایش پیدا می‌کنیم؛ اگر یک سنگ دست ما باشد، باید آن را به وسط تابلوی افراطی‌گری بزنیم تا کشور از شر آن‌ها در امان باشد و قطعا هر قدر آسیب به این تابلوی افراطی‌گری بیشتر باشد، کشور رشد می‌کند، چرا که رشد افراطی‌گری، برای همه کشور و مردم، زیان دارد.


 متن کامل 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ دوشنبه 6 بهمن 1393 ] [ 18:27 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 


 


 

  مَـکر ِ همسر هوشنگ خان ... 

 


 

  بسم الله الرحمن الرحیم  


  خانوم هوشنگ خان انقدر عصبانی مزاج وُ تند-خو وُ تند-گو بود که همه ازش حساب می-بردن ، از خوار-شوهر وُ مادر-شوهرش گرفته تا خود ِ هوشنگ خان ِ بیچاره ... از بس که از این سریالآی ِ اون-وَر ِ آبی وُ فیلمآی "هندی-آبگوشتی" تماشا کرده بود ، دائم دلشوره وُ وَسواس ِ اینو داشت که «نکنه هوشنگ خان هم مثل مَردای بعضی از همین فیلمآ وُ سریالآ خوشی زیر ِ دلش بزنه وُ سَر ِ زنش هـَــوو بیاره»! ... آخرش هم بخاطر همین اخلاقآی ناجورش ، سَر از بیمارستان روانی در آورد. بعد از چل ، پنجاه روز مرخص-اش کردن وُ برگشت خونه-اش. به اهل وُ بیتش هم از قبل سفارش کرده بود که جلوی ِ دوست وُ آشنا بگن که یکی از همکلاسیآی ِ قدیمیش که ترکیه زندگی میکنه وُ شوهرش تازه-گیآ مُرده ، با هزار خواهش وُ تـَـمـَــنــا ازش دعوت کرده که مدتی بره اونجا وُ تَسلای خاطری براش باشه!

 هر کس از دوست وُ همسایه وُ فامیل وقتیکه از سفرش به ترکیه می-پرسیدن ، جواب میداد : «ای بابآ چه سفری ، چه خوشی-ای ی ی ... هنوز یک هفته از سفرم نگذشته بود که دچار ضعف شدید شدم. دکتر خونوادگی ِ دوستم بعد از کلی عکس وُ آزمایش تو بیمارستان ِ خودش ، خیلی رُک وُ پوست-کنده به من گفتش "خانوم محترم ، متأسفانه دو سال قبل ، شما مبتلا به اچ.آی.وی شدین وُ الان علامتآش بُروز کرده"! "من هر کاری بتونم براتون میکنم ، ولی مرگ وُ زندگی ِ شما وُ شوهرتون دست ِ خداست ..."!».

 بیچاره هوشنگ خان وُ بچه-هاش هر چی التماس وُ درخواست میکردن که «آخه این چه قصه-ای-یــِــــه از خودت درآوردی وُ تحویل مَردم میدی»؟ در جوابشون چشم-غُره-ای میرفت وُ میگفت : «پس همینطور بیخیال بشینم وُ منتظر باشم تا سَرم "هَوو و و" بیاد»!!! ...  

 

  طرح وُ تغییر : عـبـــد عـا صـی

 

 منشأ تِـــم :  «طنزهای حکیمانه»



  

[ یکشنبه 5 بهمن 1393 ] [ 14:22 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 


 


  عطر ِ شآبدولعَظیمی ... 


 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

 مشتری از قناد می-پرسه : «چرا شیرینی کیشمیشیآآتون کیشمیش نداره »؟ قناد ِ زبل هم جواب میده : «مگی وقتی شیرینی ناپلئونی میخری ، لآش ناپلئون داره»! ...

 *******

 از پیر مَرد کشاورزی که رنگ شهر رو هم ندیده بود می-پرسند : «چرا دیگه ذرت نمی-کارین»؟ مرد ساده-دل هم میگه : «چی بگم وآللآ ... دیگه صَرف نمیکنه ، خونه-شون خراب! میگن همه شهریآ رو عادت دادن به "ذرت ِ مکزیکی"»! ...

 *******

 یکی میگفت : «از وقتیکه "عطر شآبدولـَـظـیـمی" (شاه-عبدُالعظیمی) میزنم ، دیگه از شَر ِ پشه وُ مگس راحت شدم»! ...

 *******

 یک کاربَر اینترنتی که از عملکرد خط-اش کلافه شده بود میگفت : «صَد رَحمت به آب ِ "قـَــرچـَــک ِ وَرامین"»! ...


 

  طرح وُ تغییر : عـبـــد عـا صـی

 

 منشأ تِـــم :  «طنزهای حکیمانه»


 

 

[ جمعه 3 بهمن 1393 ] [ 22:14 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 


 


  اینآ دردآی بَد-خـیـمـه یا ادامه-ی جنگ سرد؟

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

خبر بد محکومیت قطعی محمدرضارحیمی را همه در رسانه ها شنیده اید.5 سال و91 روز حبس به ضمیمه دومیلیارد وهشتصد وپنجاه میلیون تومان رد مالهای اختلاس شده به بیت المال ویک میلیارد تومان جریمه نقدی وانفصال دایم از خدمات دولتی.

اگرچه درباره رحیمی سخنهای بسیاری هست که زدن آنها را به مصلحت نمی دانم ولی خدا را شاهد می گیرم ازشنیدن این خبر اصلا خوشحال نشدم .نباید از زمین خوردن دیگران خوشحال شد.مخصوصا کسانی که به هرجهت برای این کشور زحماتی کشیده اند.

البته یک جای شکردارد وآن اینکه قوه قضاییه نشان داد به هردلیل! به سراغ دانه درشتها ی سیاسی هم رفته ومی رود.

خوبی کار دراین است که کسی نمی گوید آبروی نظام با این پرونده ومحاکمه رفت یا خواهد رفت.

به اعتقاد من اکنون نوبت محاکمه بدون ملاحظه آن مردرفته! است.خبرهایی که من دارم از دوره استانداری وی دراردبیل گرفته تاشهرداری اینقدر مساله هست که حالا حالاوی وبعضی اطرافیانش باید دردادگاه پاسخگوی آنها باشند.

احمدی نؤاد باید بخاطر همه بی قانونیها وخلاف قانون رفتار کردنها وعدم ابلاغ مصوبات مجلس ودروغ گفتنها وصدها مساله دیگر دوران نحس مدیریت وی دردادگاهی علنی محاکمه شود.

محاکمه او بزرگترین خدمت به تاریخ این کشور وانقلاب است .محاکمه او به متخلفان بعدی اثبات خواهد کرد بایدبدون هیچ تسامحی درانتظار محاکمه باشند.

معاون اول دولت فعلی رسما گفته از بازگشت حدود 130 میلیارد فروش نفت و..به صندوق ذخیره ارزی، هیچ ردپایی نیست! ومعلوم نیست این پولها کجا رفته اند!

محکومیت رحیمی شاید یکی از تلخ ترین خبرهای دوران پس از انقلاب باشد .تاسف بارتر ازمحکومیت رحیمی این است که شخصی مثل وی از موقعیت شغلی خود در دیوان محاسبات سوء استفاده کرده باشد ولی بی هیچ حساسیتی به مقام معاون اولی ریاست جمهوری این کشور احمدی نژاد زده! برسد وگاه جلسات دولت را اداره هم بکند اما پس از این همه سال، فساد اداری ومالی او مورد رسیدگی قرار بگیرد.

به اعتقاد من فضاحت این قضیه برای کشور ،بمراتب بدتر از قضیه مرحوم کردان است.

اگراین اتفاق برای معاون اول دولت هاشمی یا خاتمی افتاده بود اکنون چه یقه ها که درتوپخانه! وغیر توپخانه دریده نمی شد.

اشکال کار درکجاست؟

وقتی به مناسبتی بعضی اسناد محکمه پسند سازمان تامین اجتماعی در بذل وبخششها وبه عبارت بهتر حیف ومیلهای مرتضوی را دیدم ،آه از نهاد خویش کشیدام که چقدر سر حق وقانون بی کلاه مانده است!

چقدر دلم برای شهدای کهریزک سوخت وقتی دیدم آن مرد رفته! در یک دهن کجی آشکار به قانون،به متهم اصلی این پرونده تلخ - سعید مرتضوی! - مسولیت سازمان تامین اجتماعی را سپرد که درنهایت وی با فشار مجلس وقوه قضاییه از این مسولیت برکنار شد و وقتی رفت تازه معلوم شد چه کارهایی که در این سازمان بخت برگشته نکرده است.

چرا باید یک مدیر در دوران مدیریتتش هرکاری خواست بکند وپس از رفتنش تازه به فکر بعضی برسدکه او را به سوال وجواب بکشانند؟

چرا این نظارت درمدت مسولیت وی بر او اعمال نمی شده تا دستش در بودجه و..اینقدر باز نباشد؟

تا کی دراین کشور سیستم نظارت باید اینقدرفقط برای بعضی ها لنگ بزند؟

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ جمعه 3 بهمن 1393 ] [ 12:01 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 


 


 

 دنیا هوای سردی-ست بی مهربانی تو ...

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

 طرفی نبستم از عقل در دار فانی تو

دنیا هوای سردی ست بی مهربانی تو


گفتم چراغ عقلی روشن کنم به نقلی

تا رو به راه کردم، گم شد نشانی تو


از شوق بی دریغت، از ساحت عتیقت

گفتم به هر کسی، گفت: حیف از جوانی تو...


از گریه آستین خیس، انگشت بر لبم! هیس!

عمری سکوت کردم در بی دهانی تو


پنجاه سال، دوری، پنجاه سال ِنوری

خسته ست عقل و جانم از پاسبانی تو


تا آمدی سراغم. خاموش شد چراغم

گفتند تازه رفته ست از دار فانی تو 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ چهارشنبه 1 بهمن 1393 ] [ 20:59 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

  به این خبر توجه کنید: "انجمن علمی دانشکده دامپزشکی دانشگاه مشهد با برگزاری مسابقه ای جهت تشریح کالبد موش، حدود 400 موش در اختیار دانش آموزان قرار داد. قرار شد هر دانش آموزی که سریع تر قلب و کبد موش ها را کالبد شکافی کند، جایزه بگیرد."

زمان ما که از این امکانات نبود، یا لی-لی بازی می کردیم یا مسابقات گل یا پوچ برگزار می کردیم! اگر هم خیلی به تشریح علاقه مند بودیم نهایتش سر عروسک مان را می کندیم که با آنچنان تشویقی از سوی والدینمان مواجه می شدیم که کلا بی خیال اذیت و آزار هر موجود جاندار و حتی بی جانی می شدیم!

پیش بینی در خصوص مسابقات آتی:

پیش بینی می شود در آینده مسابقاتی اینچنینی هم برگزار شود:
تشریح گربه: هر کس زودتر دل و روده گربه را از حلقش بیرون بکشد بُرده است!
اره کردن سگ: هر کس بتواند زودتر یک سگ را به 20 قطعه هم اندازه تقسیم کند بُرده است!

یک پیشنهاد:
در همین راستا پیشنهاد می شود برای ایجاد ارعاب در دل موش ها، تصاویر این تشریح ها در فضای مجازی منتشر شود تا موش های تهرانی این صحنه را ببینند و از شهر بروند!

چند دیالوگ:
در بخشی از این خبر می خوانیم: "از روزها قبل موش ها را در اختیار دانش آموزان برای تمرین کردن در منازل قرار داده بودند."
1_ اِ وا شمسی خانم! پسرت چاقو رو با خودش برد توی اتاقش! خطرناک نیست؟!
- نه بابا! داره درس و مشقش رو تمرین میکنه!

2_ بیا پسرم! اینم همسترهایی که قولش رو داده بودم! برو دل و روده همشون رو در بیار که حسابی وارد بشی و روز مسابقه دو سوته کبد موش ها رو بکشی بیرون! روی پسر این سیروس خان رو کم کنی!

3_ بابایی! بابایی! قول دادی ها! اگه همه نمره هام رو 20 شدم باید برام سنجاب بخری!
- فعلا اون کره اسبی که برات خریدم رو تشریح کن، حقوقم رو گرفتم سنجاب هم می خرم برات!

4_- باز شما دوتا رو دو دقیقه توی اتاق تنها گذاشتم! «چرا کبد داداشت رو در آوردی»؟! هیچ می دونی این ماه چقدر هزینه پیوند کبد دادیم؟! ...

تشکر از مسئولان برگزارکننده این مسابقه:
 متاسفانه در حال حاضر بسیاری از قتل های صورت گرفته با استفاده از سلاح سرد به دلیل عدم آشنایی قاتل ها با نحوه کار با چاقو است!

با توجه به آموزش های ریشه-ای صورت گرفته و فرهنگ سازی های ایجاد شده در این زمینه، می توانیم امیدوار باشیم در سال های آتی و زمانی که این نسل بزرگتر شد، در هنگام دعواها، به جای صدمات غیرقابل جبران به قلب و باقی اندام های حیاتی، صرفا به درآوردن کبد یکدیگر اقدام کنند! 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ سه‌شنبه 30 دی 1393 ] [ 22:37 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

  به این خبر توجه کنید: "انجمن علمی دانشکده دامپزشکی دانشگاه مشهد با برگزاری مسابقه ای جهت تشریح کالبد موش، حدود 400 موش در اختیار دانش آموزان قرار داد. قرار شد هر دانش آموزی که سریع تر قلب و کبد موش ها را کالبد شکافی کند، جایزه بگیرد."

زمان ما که از این امکانات نبود، یا لی-لی بازی می کردیم یا مسابقات گل یا پوچ برگزار می کردیم! اگر هم خیلی به تشریح علاقه مند بودیم نهایتش سر عروسک مان را می کندیم که با آنچنان تشویقی از سوی والدینمان مواجه می شدیم که کلا بی خیال اذیت و آزار هر موجود جاندار و حتی بی جانی می شدیم!

پیش بینی در خصوص مسابقات آتی:

پیش بینی می شود در آینده مسابقاتی اینچنینی هم برگزار شود:
تشریح گربه: هر کس زودتر دل و روده گربه را از حلقش بیرون بکشد بُرده است!
اره کردن سگ: هر کس بتواند زودتر یک سگ را به 20 قطعه هم اندازه تقسیم کند بُرده است!

یک پیشنهاد:
در همین راستا پیشنهاد می شود برای ایجاد ارعاب در دل موش ها، تصاویر این تشریح ها در فضای مجازی منتشر شود تا موش های تهرانی این صحنه را ببینند و از شهر بروند!

چند دیالوگ:
در بخشی از این خبر می خوانیم: "از روزها قبل موش ها را در اختیار دانش آموزان برای تمرین کردن در منازل قرار داده بودند."
1_ اِ وا شمسی خانم! پسرت چاقو رو با خودش برد توی اتاقش! خطرناک نیست؟!
- نه بابا! داره درس و مشقش رو تمرین میکنه!

2_ بیا پسرم! اینم همسترهایی که قولش رو داده بودم! برو دل و روده همشون رو در بیار که حسابی وارد بشی و روز مسابقه دو سوته کبد موش ها رو بکشی بیرون! روی پسر این سیروس خان رو کم کنی!

3_ بابایی! بابایی! قول دادی ها! اگه همه نمره هام رو 20 شدم باید برام سنجاب بخری!
- فعلا اون کره اسبی که برات خریدم رو تشریح کن، حقوقم رو گرفتم سنجاب هم می خرم برات!

4_- باز شما دوتا رو دو دقیقه توی اتاق تنها گذاشتم! «چرا کبد داداشت رو در آوردی»؟! هیچ می دونی این ماه چقدر هزینه پیوند کبد دادیم؟! ...

تشکر از مسئولان برگزارکننده این مسابقه:
 متاسفانه در حال حاضر بسیاری از قتل های صورت گرفته با استفاده از سلاح سرد به دلیل عدم آشنایی قاتل ها با نحوه کار با چاقو است!

با توجه به آموزش های ریشه-ای صورت گرفته و فرهنگ سازی های ایجاد شده در این زمینه، می توانیم امیدوار باشیم در سال های آتی و زمانی که این نسل بزرگتر شد، در هنگام دعواها، به جای صدمات غیرقابل جبران به قلب و باقی اندام های حیاتی، صرفا به درآوردن کبد یکدیگر اقدام کنند! 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ سه‌شنبه 30 دی 1393 ] [ 22:37 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 


 


 

نگاهی به زندگی چارلی چاپلین

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

سر چارلز اسپنسر چاپلین (Sir Charles Spencer Chaplin) در ۱۶ آوریل سال ۱۸۸۹ در لندن به دنیا آمد. چارلی مهمترین و تاثیرگذارترین شاگرد مک سنت و فرزند یک نمایشگر تالارهای محلی موسیقی انگلیسی به نام جرالدین چاپلین بود. والدین چاپلین هر دو هنرمندانی در سالن بزرگ شهر لندن بودند و هر دو بازیگر و آوازه‌خوان، اما پیش از آنکه وی ۳ ساله شود از هم جدا شدند.

چارلی آواز خواندن را از مادرش آموخت. بعدها مادرش دچار بیماری روانی و در یک آسایشگاه در حوالی لندن بستری می‌شود. اما پدرش زمانی که چارلی ۱۲ ساله بود، فوت شد. زمانی که مادرش در یکی از اجراهای زنده تئاتر که برای سربازان اجرا می‌شد، جسمی به سر وی برخورد کرد و آسیب دید، چارلی ۵ ساله روی صحنه رفت و تماشاچیان عصبانی را با خواندن آهنگی سرگرم و آرام کرد. با بستری شدن مادر، چارلی و برادرش رابطهٔ عمیق تری پیدا کردند و هر دو با استعداد بالایی که داشتند در همین سالن قدیمی که پدر و مادرشان در آن کار می‌کردند، مشغول به کار شدند.

چاپلین در سال ۱۹۱۰ به آمریکا رفت و با برادرانش استودیو چاپلین را تاسیس کردند. در سال ۱۹۲۸ مادر چاپلین، درست در زمانی که ۷ سال از انتقال وی توسط پسران به هالیوود می‌گذشت، از دنیا رفت. بعدها چارلی از وجود برادری ناتنی از سمت مادر آگاه ‌شد به نام ویلر دریدن که این برادر نیز به مابقی برادران در هالیوود و استودیو چاپلین ‌پیوست. چاپلین یهودی‌زاده فقیری بود که دوران کودکی را در دشواری و تنگدستی گذراند و در نخستین سال‌های شکوفایی سینما در امریکا، با تکیه بر خلاقیت و استعداد خود به اوج شهرت رسید.

در سال ۱۹۱۳ بازی چاپلین در آمریکا مورد توجه یکی از فیلمسازان قرار می‌گیرد و از آن پس با شرکت فیلمسازی کی استون همکاری می‌کند. وی نخستین فیلمش را با نام ساختن یک زندگی که فیلم کمدی بود در سال ۱۹۱۴ آغاز کرد. در این کمپانی و با این فیلم چاپلین به شهرت رسید. به تدریج چاپلین به محبوب‌ترین هنرمند تاریخ سینما تبدیل شد و تهیه‌کنندگی آثارش را نیز بر عهده گرفت.

در ۱۹۱۳، هنگامی که با دستمزد ۱۵۰ دلار در هفته در کمپانی کی استون استخدام شد، یک بازیگر سیار نمایش‌های وودویل امریکایی بود. در نخستین فیلمی که به نام در تلاش معاش (۱۹۱۴) برای مک سنت بازی کرد، نقش یک شیک پوش تیپیک انگلیسی به او محول شد، اما با فیلم دومش، مخمصه غریب مبیل ۱۹۱۴، کارکتر یک ولگرد کوچولو را معرفی کرد؛ کارکتری که بعدها او را شهره آفاق ساخت و به یک نماد جهانی سینمایی از یک فرد عامی در دوران ما بدل کرد.

چاپلین در کمپانی کی استون در ۳۴ فیلم کوتاه و ۶ حلقه‌ای داستانی با عنوان رمانس ناکام تیلی (۱۹۱۴) به کارگردانی مک سنت بازی کرد و کاراکتر این دلقک ریزنقش محزون را به تدریج پرورش داد. شخصیتی با کفشهایی که برایش بزرگ بودند، شلواری گشاد و کتی تنگ که کلاه لبه‌دار دربی بر سر می گذاشت. شخصیت پردازی درخشان او، همراه با حرکات پانتومیم که چارلی تبحر بی‌مانندی در آن داشت، از ولگرد کوچولو انسانی ساخت که با جهان پیرامون خود به کلی بیگانه است.

از جمله مشهورترین فیلمهایی که چاپلین در کمپانی اسانی ساخت، می‌توان به ولگرد، شغل، بانک، شبی در نمایش اشاره کرد. این فیلم‌ها در سال ۱۹۱۵ ساخته شدند. این فیلم‌ها چندان مورد استقبال قرار گرفتند که چارلی سال بعد درخواست هفته‌ای ۱۰ هزار دلار به اضافه پیش پرداختی معادل ۱۵۰۰۰۰ دلاری پس از امضای قرارداد برای ساختن ۱۲ فیلم برای کمپانی میوچوال را کرد.

معروف‌ترین فیلم‌های چاپلین در کمپانی میوچوال عبارتند از: بازرس فرودگاه (۱۹۱۶)، مامور آتش نشانی (۱۹۱۶)، ساعت یک صبح (۱۹۱۶)، سر سره بازی (۱۹۱۶)، سمساری (۱۹۱۶)، خیابان اوباش (۱۹۱۷)، مهاجر (۱۹۱۷)، ماجراجو (۱۹۱۷).

چاپلین در سال ۱۹۱۹ به همراهی تعدادی از دوستان سینمایی‌اش اتحادیه سینماگران را تاسیس کرد. آن زمان این فرصت برای او پدید آمده بود تا پس از سالها، به دلمشغولی‌های خود بپردازد و فارغ از نظام مافیایی حاکم بر هالیوود، حرف دل خویش را به زبان تصویر بیان کند.

بسیاری چارلی چاپلین را تنها یک کمدین موفق می‌دانند حال آنکه او در طول زندگانی خود در زمینه موسیقی نیز استعداد فراوانی از خود نشان داد. ساخت موسیقی فیلم کار عادی وی بود و توانست در مجموع موسیقی ۲۳ فیلم را به پایان برساند. موسیقی فیلم لایم لایت ساخته چاپلین در سال ۱۹۷۲ برنده جایزه اسکار شد.

شخصیت چاپلین بیشتر به عنوان “آواره” شهرت یافت که در زبانهای مختلف دنیا مفهومی به مانند فردی ولگرد با رفتارهای پیچیده اما بزرگ منشانه داشت. در سال ۱۹۱۵ چاپلین با یک کمپانی تازه قرارداد بست و مشغول ساخت فیلم‌های بلندتری شد.

در سال ۱۹۱۶ کمپانی فیلم موچوال مبلغ ۶۷۰ هزار دلار با چاپلین قرارداد بست و در مدت ۱۸ ماه وی ۱۲ فیلم بلندمدت کمدی برای آنها ساخت که در این نوع از ویژگی ممتازی در تاریخ سینما برخوردار بودند. در واقع تمام فیلم‌های که در این کمپانی ساخته شد، به یک اثر کلاسیک سینمای کمدی تبدیل شدند.

در پایان این سالها آمریکا وارد جنگ جهانی شد و چاپلین دورهٔ جدیدی از سینمای خود را با دوستانی آغاز کرد. از سال ۱۹۱۸ چاپلین در استودیو خود مشغول به کار شد. تمام فیلمهای پیشین دوباره ویرایش و کات شدند و در سال‌های مختلف موسیقی و تدوین جدید صورت گرفت.

دیکتاتور بزرگ نخستین فیلم کاملا ناطق چاپلین بود که در اوضاع نابسامان جهانی در دهه ۴۰، اثری ضد نازی بود. این فیلم در مورد دیکتاتوری اروپایی و در واقع تاریخچه زندگی آدنوید هینکل، دیکتاتور کشور خیالی تامانیا است که دست به کشتار یهودی‌ها می‌زند و اروپا را درگیر جنگ می‌کند.

برخی این فیلم را نپسندیدند و برخی جنبه سیاسی آن را جدی و برخی آن را به قدر کافی جدی نگرفتند. با این حال این فیلم از نظر تجاری محبوبیت فراوانی پیدا کرد و چاپلین را همچنان به عنوان یک ستاره در اوج نگاه داشت. سرانجام، سر چارلز اسپنسر چاپلین، اسطوره سینمای صامت (۱۸۸۹- ۱۹۷۷)، ۲۵ دسامبر سال ۱۹۷۷ در سن ۸۸ سالگی درگذشت.

برخی از افتخارات چارلی چاپلین:

برنده جایزه اسکار بهترین موسیقی اورجینال برای فیلم لایم لایت در سال ۱۹۷۳
نامزد دریافت جایزه اسکار در رشته‌های بهترین فیلم، بهترین فیلمنامه اورجینال و بهترین بازیگر نقش اول برای فیلم دیکتاتور بزرگ در سال ۱۹۴۱
نامزد دریافت جایزه اسکار در رشته بهترین فیلم نامه اورجینال برای فیلم موسیو وردو در سال ۱۹۴۸
دریافت جایزه اسکار بهترین دستاورد هنری برای فیلم سیرک در سال ۱۹۲۹
دریافت جایزه افتخاری یک عمر فعالیت هنری در سال ۱۹۷۲
برنده جایزه افتخاری شیر طلایی از جشنواره ونیز در سال ۱۹۷۲

برخی از فیلم‌های چارلی چاپلین:

آتش‌نشان، ماجراجو، یک زندگی سگی، پسر بچه، دیکتاتور بزرگ، سیرک، شهر نورانی می‌شود، عصر جدید، مغازه وسیقه گذاری، دریا، غریبه، یک زن، بانک، سرسره بازی، خیابان آرام …

بسیاری چارلی چاپلین را تنها یک کمدین موفق می دانند حال آنکه او در طول زندگانی خود در زمینه موسیقی نیز استعداد فراوانی از خود نشان داد. ساخت موسیقی فیلم کار عادی وی بود و توانست در مجموع موسیقی ۲۳ فیلم را به پایان برساند. در توانایی ساخت موسیقی چاپلین همین بس که موسیقی فیلم لایم لایت ساخته چالین در سال ۱۹۷۲ برنده جایزه اسکار شد.

چارلی اسپنسر چاپلین مهمترین و تاثیرگذارترین شاگرد مک سنت و فرزند یک نمایشگر تالارهای محلی موسیقی انگلیسی به نام جرالدین چاپلین (بازیگر)، کودکی خود را در صحنه های سرگرم کننده تفریحی گذرانده بود. تصویر او از جهان، همچون چارلز دیکنز و د.و.گریفیث، که شباهت زیادی به هر دو داشت، با هر فقیر و تنگدستی دوران خردسالی و جوانی رنگ آمیزی شده بود و در طول عمر همدردی عمیق خود را نسبت به تنگدستان حفظ کرد.

در ۱۹۱۳، هنگامی که با دستمزد صد و پنجاه دلار در هفته در کمپانی کی استون استخدام شد، یک بازیگر سیار نمایشهای وودویل امریکایی بود. در نخستین فیلمی که به نام در تلاش معاش (۱۹۱۴) برای مک سنت بازی کرد، نقش یک شیک پوش تیپیک انگلیسی به او محول شد، اما با فیلم دومش، مخمصه ی غریب مبیل (۱۹۱۴) کارکتر و هیات ظاهری یک ولگرد کوچولو را معرفی کرد؛ کارکتری که بعدها اورا شهره ی آفاق ساخت و به یک نماد جهانی سینمایی از یک فرد عامی در دوران ما بدل کرد.

چاپلین در کمپانی کی استون در سی و چهار فیلم کوتاه و شش حلقه یی داستانی با عنوان رمانس ناکام تیلی (۱۹۱۴) به کارگردانی مک سنت بازی کرد و کاراکتر این دلقک ریزنقش محزون را به تدریج پرورش داد؛ شخصی با کفشهایی که برایش بزرگ بودند، شلواری گشاد و کتی تنگ که کلاه لبه دار دربی بر سر می گذاشت. اما قریحه ی چاپلین برای سبک ظریفتری ساخته شده بود و نه کمدی هایی با ضرباهنگ دیوانه وار کی استون، بنابرین در ۱۹۱۵ قراردادی برای ساختن چهارده فیلم کوتاه دو حلقه یی با کمپانی اسانی، با دستمزد هفته یی ۱۲۵۰ دلار، که در آن زمان دستمزد کلانی بود، بست او این فیلمها و فیلمهای بعدی خود را، جلای بیشتری داد.

شخصیت پردازی درخشان او، همراه با حرکات پانتومیم که چارلی تبحر بی مانندی در آن داشت، از ولگرد کوچولو انسانی ساخت که با جهان پیرامون خود بکلی بیگانه است بهترین فیلمهایی که چاپلین در کمپانی اسانی ساخت: ولگرد ،شغل ، بانک ، شبی در نمایش. این فیلمها را در سال ۱۹۱۵ ساخت. این فیلمها چندان مورد استقبال قرار گرفتند که سال بعد در خواست هفته ای ده هزار دلار به اضافه پیش پرداختی معادل ۱۵۰۰۰۰ دلاری پس از امضای قرارداد برای ساختن ۱۲ فیلم برای کمپانی میو چوال را کرد.

بهترین فیلمهای او در کمپانی میوچوال عبارتنداز: بازرس فرودگاه ۱۹۱۶، مامور آتش نشانی ۱۹۱۶، ساعت یک صبح ۱۹۱۶، سر سره بازی ۱۹۱۶، سمساری ۱۹۱۶، خیابان اوباش ۱۹۱۷، مهاجر ۱۹۱۷، ماجراجو ۱۹۱۷، چارلی از این فیلمها آثاری به یاد ماندنی به وجود آورد. همچنین اورا به شهرت جهانی رساند و برای اولین بار استعداد درخشانش را آشکار کردند.

هجویه یی از مردم بسیار فقیر در مقابل مردم بسیار غنی؛ ضعف در مقابل قوی، که چاپلین رانزد مردم نزد مردم فقیر عزیز کرد و بلعکس. به طور مثال در فیلم مهاجر؛ دورویی آمریکایها نسبت به مهاجران و بی رحمی مسولان ادارهای مهاجرت رانشان می دهد.به محض رسیدن کشتی (چارلی چاپلین) به آیلند او با غرور و امید به مجسمه ی آزادی نگاه میکند و نوشته ای ظاهر می شود : سرزمین آزادی، بلافاصله نمایی از پلیسهای مرزی نیویورک را می بینیم که عده زیادی از مهاجران را همچون گله گوسفند به پیش می رانند.در نمای بعدی چارلی نیم نگاه دیگری به مجسمه آزادی می افکند، اما این بار مشکوک و حتی تحقیر آمیز.

صحنه ای از فیلم جویندگان طلا چاپلین تا جونِ ۱۹۱۷ اعتبار زیادی کسب کرده بود این بود که یک قرارداد یک میلیون دلاری از فرست نشنال به او پیشنهاد شد شد تا هشت فیلم به طول دلخواه برای این کمپانی بسازد. این معامله به او امکان داد تا استودیویی برای خود بنا کند و تمام فیلمهایش را تا سال ۱۹۵۲ رادر آنجا بسازد (این سالی بود که چاپلین آمریکا را ترک کرد.)

موفقترین اقدام چارلی در فرست نشنال کارگردانی اولین فیلم بلند او (پسر بچه ۱۹۲۱) بود . این فیلم زندگینامه ای کمدی و ماجرای بیکاری است که به پسر بچه ای فقیر از محله فقیر نشین دل می بندد (نقش پسر بچه را جکی کوگان اجرا کرد که پنج سال بیشتر نداشت و او را به شهرت جهانی رساند). فیلم پسر بچه در جهان غوغایی به پا کرد که بیش از ۲٫۵ میلیون دلار نصیب تهیه کنندگان آن کرد.

بعد از اتمام قراردادش با فرست نشنال آزاد شد تا از طریق کمپانی یونایتد آرتیست ادامه کار دهد، این کمپانی کمپانی بود که (توسط چارلی چاپلین، مری پینکفورد، داگلاس فیربنکس و دیوید وارکر گریفیث تاسیس شده بود که فیلمهای خود را از طریق آن پخش کنند. یونایتد آرتیست یک کمپانی تولید فیلم نبود، بلکه کمپانی مستقلی بود که فیلمهای کمپانیهای مستقل را پخش می کرد).

صحنه ای از فیلم ولگرد نخستین فیلم او در یونایتد آرتیست زن پاریسی ۱۹۲۳ بود. این فیلم یک درام تقدیر استادانه است و کنایه های ظریفش فیلمسازانی همچون ارنست لوبیچ و رنه کلر را تحت تاثیر خود قرار داد. فیلم بعدی آن (جویندگان طلا ۱۹۲۵) که بار دیگر به نقش مرکزی ولگرد کوچولو بازگشت. جو یندگان طلا در پس زمینه ای هجوم برای کشف طلا در منطقه کلندایک در ۱۸۹۸ فیلم برداری شد و موفق شد فضای دشوار ، سرشار از گرسنگی وحرص و آز میان سه گروه معدن دار برای کسب حقوق حفاری را به نمایش گذارد.

جویندگان طلا شاخص ترین اثر چارلی چاپلین بود که هنوز هم مانند سال ۱۹۲۵ مورد علاقه مردم است. چاپلین شخصاً آن را بر دیگر فیلمهایش ترجیح می داد. در فیلم بعدی خود به نام سیرک ۱۹۲۸، آن ولگرد کوچولو به فکر دلقک شدن می افتد.

فیلمی صامت با ساختاری زیبا که در جریان ناطق شدن سینما ساخته شد و درمراسم اُسکار همان سال (۱۹۲۹) در رشته های: بهترین فیلمنامه، بازیگری، کارگردانی و بهترین فیلم (تهیه کنندگی) را برد و این اُسکار ها را به فیلم خود تخصیص داد. چالین در جریان ساختن این فیلم درگیر دادگاه طلاق از همسر دومش بود و متهم به اهانت از جانب اخلال گرایان مذهبی بود چنان که نزدیک بود خودکشی کند.

زندگی نامه و حوادث مهم زندگی الی مرگ او :
· بتاریخ ۱۶ اپریل ۱۸۸۹ درلندن متولد شد.
· برای اولین باردرسال ۱۸۹۶ به سن هفت سالگی روی استیج ظاهرگردید.
· درسال۱۹۰۸ به یکی از محبوبترین بازیگران انگلستان مبدل گردید.
· درسال ۱۹۱۰ برای اولین بار به امریکا رفت.
· درسال ۱۹۱۳ به هالییوود رفت و اولین فلمش را ساخت و درسال اول اقامتش درهالییوود جمعاً ۳۵ فلم کامیدی ساخت که کرکترآدم کج پا با کلاه شپو، بروت مخصوص، بوت های کلان و مسخره، گشتارخاص و پتلون فراخ را به علاقه مندان معرفی نمود.
· درسال ۱۹۱۵ با ( ایسینی استودیوز) شروع به کارکرد و دریک سال ۱۴ فلم ساخت.
· درسال ۱۹۱۶ با شرکت ( Mutual Films) کارکرد و درظرف یکسال ۶۷۰۰۰۰ دالرکماهی نمود.
· درسال ۱۹۱۷ با ( ملدرید هیریس) ازدواج نمود ( که درسال ۱۹۲۰ ازهمدیگرجداشدند.) درآن سال با شرکت
(First National)  با عقد قرارداد یک میلیون دالری شروع به کارکرد  وهشت فلم را درظرف یک سال ساخت، که درآنها نویسنده، تهیه کننده، کارگردان و هنرپیشه بود، درحقیقت همه کاره آن فلم ها خود چاپلین بود.
· درسال ۱۹۱۹ ( شرکت یونایتید آرتیست) را بنیان گذاری کرد.
· درسال ۱۹۲۱ سفری به اروپا داشت که با استقبال گرم مردم روبروشد.
· درسال ۱۹۲۴ با ( لیتا گری (Lita Grey ازدواج نمود.
· دربین سالهای ۱۹۲۵ الی ۱۹۳۱ بهترین فلم های خود را بنام های (Gold Rush) یا ” ازپس طلا” ، ( The Circus)  یا سرکس، و ( The City Lights)  یا چراغ های شهرساخت. چارلی الی سال ۱۹۳۶ درهیچیک از فلمهای خود حرف نزد و همین یکی از ویژگی های برجسته کرکتروی بود و بالاخره در فلم ( The Modern Times)  یا زمان مدرن فقط یک بیت خواند.
· درسال ۱۹۳۶ با ( پلیتی گودارد) ازدواج نمود که درسال ۱۹۴۲ ازهم جدا شدند.
· درسال ۱۹۴۳ با ( اونا اونیویل) ازدواج نمود. با آنکه ازسال ۱۹۱۳ الی سال ۱۹۵۲ درهالییوود آمریکا بود، اما هرگز تابعیت آمریکا را نپذیرفت.
· درسال ۱۹۵۲ به سویس رفت و کم کم درآمریکا ازمحبوبیت وی کاسته شد، و آنهم بخاطرانگیزه ها وعقاید سیاسی ای که داشت.
· درسال ۱۹۵۷ دوباره به انگلستان رفت و فلم ( The king in New York)  را ساخت که درآمریکا به نمایش درنیامد. فلم ( Countess from Hong Kong)  را نیز همراه با صوفیا لورین ساخت.
· درسال ۱۹۷۲ به هالییوود بازگشت و یک جایزه اسکارافتخاری به وی اهدا گردید.
· درسال ۱۹۷۵ به لندن رفت و ملکه وی را لقب افتخارداد.
· بالاخره چاپلین در۲۵ دسامبر۱۹۷۷ در ” وی وی” سویس درگذشت و در” کروسیر” سویس به خاک سپرده شد.

 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ دوشنبه 29 دی 1393 ] [ 23:26 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

 جاى تعجب داره زنان این کشور على رغم آموزه هاى دینى خود شبیه پورن استارها و ستاره هاى فیلم هاى پورنو آمریکایى آرایش می کنند. این جور صورت آرایى هایى تنهادر فیلم هاى سکسى دیده می شود. ما در خیابان هاى اروپا بسیار کم با چنین مواردى رو به رو می شویم. در ایران صورت زنان بیشتر از آن که حس خوبى القا کند، حس شهوت را بر انگیخته می کند.
خریدو فروش کتاب در مقابل خرید و فروش لوازم آرایشى بسیار بسیار کم و ناچیز جلوه می کند. در ایران مقدار خرید و فروش یک سال کتاب برابر است با میزان خرید و فروش یک روز یا نیمه اى از روز ابزار آرایش است. این یعنى جهان سوم جایى است که مردم آن نسبت به شعور خود بى تفاوت تر از ظاهر خود هستند.

به نظر می رسد امریکا این بار در جنگ نرم خود به پیروزى چشمگیرى دست یافته.
 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ یکشنبه 28 دی 1393 ] [ 21:08 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 


 


 دوست خدا بودن سخت نیست ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

پیرمردی هر روز تو محله می دید پسرکی با کفش های پاره و پای برهنه با توپ پلاستیکی فوتبال بازی می کند. روزی رفت یک کفش کتانی نو خرید و اومد و به پسرک گفت:
بیا این کفشا رو بپوش.
پسرک کفشا رو پوشید و خوشحال رو به پیرمرد کرد و گفت: شما خدایید؟!
پیرمرد لبش را گزید و گفت: نه!
پسرک گفت : پس دوست خدایی، چون من دیشب فقط به خدا گفتم که کفش ندارم ... 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ یکشنبه 28 دی 1393 ] [ 11:27 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 


 


 دوست خدا بودن سخت نیست ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

پیرمردی هر روز تو محله می دید پسرکی با کفش های پاره و پای برهنه با توپ پلاستیکی فوتبال بازی می کند. روزی رفت یک کفش کتانی نو خرید و اومد و به پسرک گفت:
بیا این کفشا رو بپوش.
پسرک کفشا رو پوشید و خوشحال رو به پیرمرد کرد و گفت: شما خدایید؟!
پیرمرد لبش را گزید و گفت: نه!
پسرک گفت : پس دوست خدایی، چون من دیشب فقط به خدا گفتم که کفش ندارم ... 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ یکشنبه 28 دی 1393 ] [ 11:26 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 


 


 

  به دولت آقای روحانی هم  

 انتقادات جدی وارد است ...  

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

  عبرت نیوز: صادق زیباکلام درباره گسترده تر شدن انتقادات از دولت روحانی به سبب عملکرد او در حوزه اقتصاد و کشیده شدن دامنه این انتقادات به اردوگاه اصلاح طلبان و حامیان سابق او گفت: نمی توانیم بدون در نظر گرفتن شرایطی که کشور در سطح کلان دارد و بدون در نظر گرفتن وضعیت کلان اقتصادی از آقای روحانی و دولت او انتظار معجزه داشت.
وی با اشاره به بحران کاهش قیمت نفت برای دولت گفت: کاهش قیمت نفت و همچنین کاهش درآمدهای نفتی دولت در شرایطی برای دولت آقای روحانی بحران آفرین شده است که علی القاعده انتظار می رود که دولت کاهش درآمدهای خود را از افزایش مالیات تامین کند این در حالی است که در کشور رکود داریم، تورم بالای 20 درصد است، کشور در محاصره تحریم های بین المللی است، ده ها سال است که سرمایه ها از کشور فرار کرده اند و سرمایه گذاری جدید در کشور انجام نشده است.
این استاد دانشگاه افزود: در این شرایط چطور می شود انتظار داشت که دولت بیاید از سرمایه گذاران، تولیدکنندگان مالیات بیشتری بگیرد تا کاهش درآمدهای نفتی خود را جبران کند.
وی ادامه داد: بر این اساس اگر انتظاری از دولت حسن روحانی برای ایجاد تغییر و تحول در ساختار نظام اقتصادی وجود دارد باید متناسب با شرایطی باشد که کشور در آن گرفتار است.
زیباکلام با بیان اینکه اما این به معنای این نیست که در عمیق تر شدن بحران اقتصادی و بروز ناامیدی-ها تقصیری متوجه دولت نیست گفت: چرا اتفاقا به دولت آقای روحانی هم انتقادات جدی وارد است که مهمترین آن نداشتن یک تیم منسجم، سازمان یافته و کارکشته و با برنامه و البته هماهنگ اقتصادی است که این یک عیب بزرگ محسوب می شود.
وی افزود: اساسا در وزارتخانه ها و بخش های اقتصادی و یا خدماتی دولت تنها بخش های که شاید موفق عمل کرده اند، وزارت بهداشت و سازمان میراث فرهنگی است به جز این دو بخش، سایر بخش های اقتصادی، از جمله وزارت اقتصاد، وزارت رفاه، یا بخش های صنعتی همچون وزارت نفت، وزارت صنعت و ... فاقد تحرک و برنامه ریزی منسجم هستند که این به هیچ وجه قابل کتمان نیست.
این کارشناس مسائل سیاسی ادامه داد: بنده ظرف یکسال گذشته به خیلی از استان های کشور برای انجام سخنرانی در دانشگاه ها سفر کرده ام،
در طول این سفرها، بیشترین انتقادی که در این استان ها، شهرها و یا شهرستان ها به دولت آقای روحانی وارد بود این است که تغییرات در سطح مدیران میانی و دولت، مدیران استانی بسیار کم بوده است و هنوز بسیاری از مدیران دولت احمدی نژاد سر کار هستند و همچنان سیاست های گذشته را در حال پیگیری و انجام هستند.
وی تصریح کرد: این هم یک انتقاد جدی به دولت آقای روحانی است که هنوز پس از گذشت بیش از یکسال از عمر دولت نتوانسته است تغییراتی که مد نظر دولت اعتدال بوده را به کل کشور تعمیم دهد.
زیباکلام گفت: این انتقادات به دولت آقای روحانی وارد است و به حق هم هست ضروری است که دولت هر چه سریعتر در بخش های مختلف تکانی به خود بدهد و تحرک خود را برای برون رفت کشور از بحران های اقتصادی دوچندان کند.
وی افزود:
ولی در عین حال باید آن روی سکه را هم دید که آقای روحانی وارث یک اقتصاد ورشکسته و یک اقتصاد فاسد دولتی است. در این دولت در هر کمدی را باز می کنیم به فساد آلوده شده که دامنه آن به اقتصاد کشیده شده است. آقای روحانی وارث اقتصادی است که بر اساس آمار رسمی نیمی از صنایع به واسطه تحریم ها یا تعطیل شده است و نیمی دیگر با حداقل ظرفیت کار می کنند.
روی دیگر سکه
این استاد دانشگاه تصریح کرد: اما همین سکه روی دیگری هم دارد و آن این است که
متاسفانه دولت آقای روحانی برای برون رفت از بحران اقتصادی همه تخم مرغ های خود را در سبد مذاکرات هسته ای گذاشته است هر چند خود دولت و آقای رییس جمهور آن را تکذیب می کند.
وی ادامه داد:
ولی این حرف هم کاملا درست است که بدون باز کردن غل و زنجیر تحریم از پای اقتصاد ایران نمی توان اقتصاد را شکوفا کرد. پس تا حدودی باید به آقای روحانی حق بدهم که تا این حد روی رسیدن به توافق و حل و فصل موضوع هسته ای از طریق مذاکره اصرار دارد. چرا که اگر تحریم های اعمال شده علیه کشورمان لغو نشود هیچ چشم انداز روشنی برای اقتصاد وجود ندارد.
این کارشناس مسائل سیاسی گفت: اما این را هم باید در نظر گرفت که در همه کشورهای جهان وقتی اقتصادشان دچار رکود، تورم و یا کسری بودجه می شود همچون یونان، پرتغال و ... سعی می کنند بین دخل و خرج برابری ایجاد کنند. به قول سعدی چو دخلت نیست، خرج آهسته‌تر کن. یعنی در چنین شرایطی باید صرفه جویی اقتصادی در دستور کار دولت قرار گیرد.
وی افزود:
اما آیا دولت می تواند دست به صرفه جویی بزند که با همراهی همه دستگاه های نهادهای بودجه به گیر روبرو شود. آیا نهادها و دستگاه هایی بودجه بگیر نظامی حاضر هستند که بودجه شان کم شود تا دولت بتواند دست به صرفه جویی بزند. پاسخ خیر است و این حکایت از آن دارد که آقای روحانی در شرایط مطلوبی نیست و قدرت مانور زیادی ندارد.
زیباکلام ادامه داد: اما همانطور که عرض کردم باید منصفانه به قضایا نگاه کرد و از همه زوایا مسائل را تحلیل کرد. من معتقدم که دولت آقای روحانی برای برون رفت از بحران اقتصادی می توانست گام هایی بردارد که برنداشته است و می توانست تحرکاتی داشته باشد که نداشته است.
روحانی از کاهش محبوبیت ترسید
وی افزود:
مهمترین گامی که دولت می توانست بردارد که تاحدودی منجر به خروج از بحران اقتصادی شود، توقف کامل پرداخت یارانه ها و یا توقف پرداخت یارانه بگیرانی که مستحق دریافت یارانه نیستند. دولت ماهی 4 هزار میلیارد تومان برای پرداخت یارانه نقدی هزینه می کند که معادل 5 ماه از این یارانه های نقدی برابر است با کل بودجه بهداشت و درمان کشور و این هزینه کمر شکنی است که می تواند هر اقتصادی را دچار فلجی کامل کند.
 هیچ کشوری در جهان وجود ندارد که به فردی با درآمد ماهیانه 5 هزار تومان(حتما منظورشان 500000 تومان-ست_
ع.ع)، 45 هزار تومان یارانه نقدی بدهد و همین یارانه را به فردی با درآمد ماهیانه بیش از 5 میلیون تومان هم بدهد.  این بزرگترین ایرادی است که در دولت آقای روحانی وجود دارد در حالی که ایشان می توانست همان ابتدای دولت قرص و محکم اعلام کند به دلیل آنکه درآمدهای دولت پایین تر از خرج آمده است در نتیجه پرداخت یارانه را متوقف می کنیم اما ایشان نه تنها چنین کاری نکردند بلکه قرص و محکم ایستاند و برای جلب محبوبیت بیشتر گفتند که وارد حریم خصوصی مردم نمی شویم و در حساب های آنها تجسس نمی کنیم.
زیباکلام گفت: این حرف از آن حرف هایی عجیبی بود که لنگه آن فقط در ایران پیدا شود.
چطور پای مباحث سیاسی وسط می آید حریم خصوصی جایگاهی در نظام دولتی و کشور داری و حکومت داری ندارد ولی پای منافع اقتصادی و ملی به میان می آید حریم خصوصی ارزش می شود. وی افزود: اطلاعات حریم خصوصی "من" صادق زیباکلام در اختیار دستگاه هایی که باید باشد، هست اما فقط آن حساب اقتصادی من در اختیار نیست که نمی شود من را از دریافت یارانه نقدی محروم کرد.
این استاد دانشگاه ادامه داد: آقای روحانی باید بداند که کشور دچار یک بحران است و عبور از این بحران به نفع نظام است باید در این شرایط از خودگذشتگی کرد و نگرانی از کاهش محبوبیت را کنار گذاشت و درست ترین کار یعنی یا حذف کامل یارانه بگیران و یا حذف پر در آمدها از فهرست دریافت کنندگان یارانه را در دستور کار قرار داد.
زیباکلام در خاتمه گفت:
به هر حال همیشه سیاست های ریاضتی سخت است و با دشواری هایی روبرو است و بدبختانه آقای روحانی هم مثل خیلی های دیگر می ترسد به سمت ریاضت اقتصادی برود تا مبادا از محبوبیتش کم شود. در حالی که اگر چنین شرایطی در اروپا و برای مقامات اروپایی پیش بیاید آنها اولویت را نجات کشور قرار می دهند تا حفظ محبوبیت و به سمت ریاضت اقتصادی می روند.
 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

[ جمعه 26 دی 1393 ] [ 22:35 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 


 


 

آقای رئیس جمهور،لطفا به سلمان و ابوذر شبیه سازی نکنید!

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

وبلاگ اعلمی فریمان، هادی : آقای رئیس جمهور، از سابقه ی یادداشت هایم مستحضرید که همیشه حامی توسعه ملی و پیشرفت و ارتقا کشور و حامی طرح و برنامه های شما بوده ام،اما ناچارم نکته ای درباره شبیه سازی به اصحاب رسول الله را یادآور شوم.نزد مومنان بالاترین فیض و پیروزی کسب مغفرت و بهشت الهی در آخرت است،هرکسی که معتقد است با هر توانی این راه را می پیماید.پیشینیان و اصحاب رسول الله این راه را پیموده و به مقصد خود رسیده اند،مصداق مقربون قرآنی احتمالا برآنها اطلاق می شود.حدیث از پیامبر داریم که بهشت در اشتیاق سه تن بی تاب است: علی، عمار و سلمان و یا به روایت اهل سنت و صرف نظر از اختلافات مذهبی حاضر پیامبر به 10 نفراز اصحاب خود وعده ی بهشت داد. سخنم و یقینم این است که سلمان و ابوذر با پیروی از رسول الله با تکاثر وتمرکز ثروت و نفس اماره-ی خود جنگیدند، یعنی به نفس مطمئنه رسیدند و وفات ابوذر تنها در صحرای ربذه گواه این است و اگر می خواستند فاسد شوند در همان روزگار می شدند، آن ها در هر جا و مکان و با هر شیوه-ی حکمرانی که باشند به دلیل یقین در توحید و معاد فاسد نمی شوند، همان گونه که بخشی از مریدان رسول الله حتا در عصر حاضر ترجیح می دهند در انزوا روزگار بگذرانند اما به آتش قدرت و وسوسه-ی ثروت نزدیک نشوند و اگر نزدیک شوند بی شک از عدالت قرآنی عدول نمی کنند.

آن هایی را که از رانت قدرت سود می جویند و از اموال عمومی استفاده می کنند و فساد می کنند ، هیچ شباهتی به جامعه ی مومنانه ندارند و اساسا عقیده به روز رستاخیز ندارند. می توانید با همکاری قوه قضاییه به بدترین شکل آنان را رسوا ،مجازات و منزوی کنید و همه-ی مردم پشتیبان شما هستند و اساسا برای همین به شما رای داده اند تا کارها را با قوت و قدرت پیش ببرید، لذا از همه به ویژه شما تقاضا دارم حکمرانی کنونی را با شبیه سازی به بزرگان صدراسلام پیوند نزنید. این شبیه سازی ها برای وحدت ملی مناسب نیست.می توان گفت به شیوه آنان رفتار کنیم لکن به جایگاه معنوی آنان نخواهیم رسید، اما می توانیم در مسائل داخلی و خارجی توافق کنیم و به توسعه هماهنگ و همه جانبه برسیم.

 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ پنج‌شنبه 25 دی 1393 ] [ 22:36 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 


 


 

  زندگی مجردی ... 
 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

  عبرت نیوز: بر اساس آمارهای رسمی در سال‌های اخیر نرخ رشد ازدواج در ایران کاهش داشته است. با توجه به هرم جمعیتی ایران که همچنان جوان محسوب می‌شود، کاهش نرخ رشد ازدواج طبیعتا منجر به افزایش قابل توجه جمعیت مجردها می‌شود. بر همین اساس مسئولان همواره نسبت به زندگی مجردی هشدار داده‌اند. اظهارات روز گذشته معاون ساماندهی امور جوانان وزیر ورزش و جوانان نیز در همین راستا بوده است. این‌بار نیز مانند گذشته چندان برنامه‌های مشخصی برای مجردها ارائه نشده است. محمود گلزاری درحالی از لزوم تشویق جوانان به ازدواج سخن گفته است که بر اساس گفته‌های خود او در ایران از هر پنج ازدواج و در قم از هر چهار پیوند و در تهران از هر سه ازدواج یکی از آنها به طلاق می‌انجامد و درحال حاضر 80 درصد از افراد طلاق گرفته در جامعه زیر 30 سال هستند.
درنتیجه انفجار جمعیتی که در کشور بین سال‌های 60 تا 70 رخ داد، در سال‌های اخیر شاهد رشد جمعیت جوان کشور هستیم تا جایی که گفته می‌شود دوسوم جمعیت جوانند. قرارگرفتن اکثریت جمعیت کشور در شرایط کار و فعالیت اقتصادی نوعی مزیت تلقی می‌شود
اما، عدم برنامه‌ریزی برای این جمعیت به‌ویژه در موضوعاتی مانند ازدواج و اشتغال باعث می‌شود کشور دچار آسیب‌های احتمالی شده و از قافله توسعه، سال‌ها دور شود. یکی از اقتضائات دوران جوانی ، ازدواج است که اگر درست و در سن مناسب آن محقق نشود برای فرد و جامعه آسیب‌رسان است.
نیمی از جوانان کشور مجردند
با توجه به اینکه
جمعیت جوانان ایرانی در حدود 24 میلیون نفر است باید گفت
حدود نیمی از جوانان بنا به دلایل مختلف اقتصادی و فرهنگی از ازدواج و تشکیل خانواده روی گردانند. طبق نتایج سرشماری نفوس و مسکن سال 1390، در شهر تهران در گروه سنی 15 تا 39 سال 1062059 مرد مجرد (شامل بی‌همسر به‌دلیل فوت، بی‌همسر به‌دلیل طلاق و هرگز ازدواج‌نکرده) وجود دارد و 789252 مرد دارای همسر. این ارقام برای زنان ساکن تهران در همین گروه سنی عبارت است از 843795 زن مجرد و 1043606 زن دارای همسر. بنابراین می‌توان گفت تعداد مردان مجرد تهران بیشتر از زنان مجرد است. طبق اظهارنظر وزارت ورزش و جوانان ایران در سال 1391، در شهرهای بزرگ بین 25 تا 30 درصد جوانان زندگی مجردی دارند.
آسیب‌های زندگی مجردی
درمورد زندگی مجردی و آسیب‌های آن بسیار گفته‌اند و شنیده‌ایم. برخی معتقدند در دوران مجردی افراد می‌توانند ارباب خودشان باشند، هرکاری را در هر موقعی که بخواهند انجام دهند و مجبور نیستند عادات شخص دیگری را تحمل کنند اما برخی دیگر معتقدند
زندگی مجردی ناخواسته سبب می‌شود فرد خودمدار و خودمحور شود چراکه فرصت رویارویی با عقاید مخالف از وی گرفته می‌شود. جدای از اینکه تنهایی خوب است یا بد، باید این واقعیت را بپذیریم که در شرایط فعلی به واسطه مشکلات اقتصادی و سخت شدن امکان تشکیل خانواده و مشکلات فرهنگی ومخالفت با اجتماعی که اهمیت زیادی برای یافتن همسر قائـل است یا دخالت هورمونهایی که فرد را وادار به تشکیل خانواده می‌کند، دوری یا ممانعت از ازدواج در حدود نیمی از جوانان ایرانی وجود دارد.
 زندگی مجردی
با توجه به اینکه جمعیت افراد مجرد کم نیست و با توجه به اینکه زندگی مجردی اقتضائات و کارکرد‌هایی دارد که با زندگی متاهلی بسیارمتفاوت است، باید گفت زندگی مجردی به دلیل نوع رفتار فرد مجرد به‌واسطه نبودن برنامه‌ریزی و ساعات طولانی تنهایی می‌تواند تغییراتی را ایجاد کند که با زندگی افرادی که در ارتباط با هم ودر خانواده زندگی می‌کنند، متفاوت باشد. افراد مجرد زمانی که در خانواده‌های خود هستند به واسطه شکاف نسلی و تفاوت‌های والدین وفرزندان و میل اکثر جوانان به آزادی و استقلال عمل مشکلات زیادی را برای خود و دیگران دارند و زمانی که تنها و جدا از خانواده زندگی می‌کنند بی قانونی و بی‌نظمی در ارتباطات که در خانواده چارچوب‌مند است معضلاتی را برای مجردها ایجاد کرده و ممکن است ارتباط با افراد مشکل دار زمینه اعتیاد یا فساد را در آنها بیشتر کند.
سبک زندگی مجردی آسیب‌رسان است
یک روانشناس در اینباره به «آرمان» می‌گوید: سبک زندگی مجردی به خودی خود آسیب‌رسان است زیرا در درجه اول
ثبات روانی و اجتماعی فردی که در سن ازدواج است ولی بنا بردلایل متعدد این امکان ایجاد نمی‌شود به‌هم می‌ریزد و از سوی دیگر با ازدواج فرد تکیه‌گاه عاطفی پیدا می‌کند که به او در حل مشکلات بزرگ کمک می‌کند. فرید براتی‌سده می‌افزاید: در کنار این مشکلات نیازهای جسمی و روانی فرد از مجرا و مسیر درست برطرف می‌شود که بدون ازدواج این امکان وجود ندارد. او ادامه می‌دهد: بنابراین دولت‌ها در برنامه‌ریزی برای مجردها باید به این نکات توجه داشته باشند و بدانند اگر با ازدواج این امکان ایجاد نشود از راه‌های دیگر این نیازها برطرف می‌شود زیرا این نیازها طبیعی است و نمی‌توان منکر آن شد. او با اشاره به لزوم برنامه‌ریزی برای جوانان به‌ویژه مجرد‌ها عنوان می‌کند: برنامه‌ریزی برای این گروه می‌تواند کوتاه‌مدت باشد یا بلندمدت. در برنامه‌ریزی‌های کوتاه‌مدت بخشی از عدم تمایل جوانان به پذیرش مسئولیت فردی و اجتماعی بررسی و ریشه‌های آن شناسایی می‌شود و در برنامه‌ریزی بلندمدت باید برای کار و اشتغال آنها برنامه‌ریزی شود.
12 میلیون جوان مجرد یعنی 12 میلیون بیکار
رئیس انجمن علمی مددکاران اجتماعی ایران در اینباره به «آرمان» می‌گوید: 12 میلیون جوان مجرد یعنی 12 میلیون بیکار، یعنی جوانانی که در شرایط مساعدکار و ازدواج هستند اما امکان آن وجود ندارد. مصطفی اقلیما می‌افزاید:
برنامه‌ریزی برای جوان در سال‌های گذشته حتی در کمترین سطح آن صورت نپذیرفته است. سازمان جوانان که به‌تازگی با وزارت ورزش هم ادغام شده است به جز وام دادن برای ازدواج‌ ، اقدام راهگشایی برای کار یا حتی تفریح جوان نداشته است. او می‌افزاید: تا زمانی که برای مسکن و کار جوان برنامه‌ریزی نشده نباید او را به سمت ازدواج هل داد زیرا نتیجه این کارافزایش آمار طلاق در جامعه خواهد بود چنانکه اکنون هم شاهد آن هستیم. به گفته او شایسته‌سالاری و پاسخگویی در ابتدای ریاست هر رئیس‌جمهوری از سوی رهبر فرزانه انقلاب گوشزد می‌شود اما باید پرسید چند رئیس قوه اجرائیه درکشور تاکنون به این رهنمود عمل کرده و تنها از افراد شایسته در کابینه خود استفاده کرده یا در مقابل مردم پاسخگو بوده است. اقلیما می‌افزاید: تا معضلات اقتصادی حل نشود نمی‌توان انتظار داشت جوانان ازدواج کنند. وقتی یک جوان خرج خودش را به زور می‌دهد، نمی‌تواند یک یا چند نفر دیگر را سرپرستی کند.
 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ چهارشنبه 24 دی 1393 ] [ 17:18 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 


 


 

  گم شدن خاطره-ها ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

  ساده از دست ندادم دل پر مشغله را

تا تو پرسیدی و مجبور شدم مساله را...!


من "برادر" شده بودم و "برادر" باید

وقت دیدار، رعایت بکند "فاصله" را


دهه ی شصتی دیوانه ی یکبار عاشق

خواست تا خرج کند این کوپن باطله را


عشق! آن هم وسط نفرت و باروت و تفنگ

دانه انداخت و از شرم ندیدم تله را


و تو خندیدی و از خاطره ها جا ماندم

با تو برگشتم و مجبور شدم قافله را...!


عشق گاهی سبب گم شدن خاطره هاست

خواستم باز کنم با تو سر این گله را 

 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ سه‌شنبه 23 دی 1393 ] [ 22:08 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 


 


 

  مسئول غم وُ شادی ِ مَردم ...  


  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

  مرحوم امیرکبیر وقتیکه وزیر اعظم اون ناصرالدین شاه ِ ... بود ، یکی از اولین قدمهاش برای درمان دردهای مملکت ، دستور واکسیناسیون سراسری «آبله»-ی بچه-ها وُ نوجوونآ بود.

 همون روزآی اول ، دشمنآی ِ میرزا تقی خان وَ مردم بی-پناه ، بخاطر بدنام کردن امیر کبیر شروع کردند به سمپاشی ، دروغ-پراکنی ، تخریب وَ ... مثلا یک مُشت رَمال ِ کلاش رو اجیر کرده یودن تا بین مردم این باور رو جآبندازن که واکسن آبله ، آدمو «جـِـنـی» وُ جن-زده میکنه. عوام الناس جاهل وُ بی-سواد هم طبق معمول ، خیلی زود باورشون شد وَ اجازه نمیدادن که مأمورین واکسیناسیون کارشون رو بکنن. چند روز بعد هم پنج ، شیش تا از بچه-ها وُ نوجوونآ یخاطر نزدن ِ واکسن آبله مُردن. جیره-خوارآ وُ رَمالآ هم با سوء استفاده از این خبر ، همه جا پخش کردن که «اینآ به حرف ِ میرزا تقی خان گوش کردن وُ با تیر غیب ِ اجنه ، کشته شدن»! ...

 به مرحوم امیر کبیر خبرآ رو دادن وَ اینکه فقط حدود سیصد نفر حاضر به زدن واکسن آبله شدن.

 همون روز مَرد پینه-دوزی که بچه-اش از بیماری آبله مُرده بود رو خدمت امیر آوردند. از اون مَرد پرسید «مگه ما برای نجات بچه-هاتون آبله-کوب نفرستاده بودیم»؟! پینه-دوز با اشک وُ شرمندگی گفت «بین مَردم چـُــو انداخته بودن که آبله-کوبی آدمآ رو جـِــن-زده میکنه ، مآم ساده وُ جاهل ، بآور کردیم». نفر بعدی که به حضور امیر رسید ، بقال بچه-مُرده-ای بود. میرزا تقی خان با دیدن این مردم عوام وَ دشمنآی مکار ، طاقتش طاق شد وَ بغض عجیبی که گلوش رو گرفته بود ، یکـهـُــو مثل توپ ترکید ... تو همین حول وُ وَلا ، میرزا آقا خان نوری (مزدور نفوذی انگلیس) سَر رسید وُ علت ماجرا رو پرسید ؛ وقتیکه دلیل گریه-ی امیر رو براش نقل کردن ، سَری تکون داد وُ با تعجب گفت «من فکر کردم که پسرش مُرده ، میرزا احمد خان» ... بعد ، مثلا برای تسلای ِ امیر گفت «این گریه زاری شما ، اونم برای دو تا بچه-ی بقال وُ چَقـّــال ، در شأن شما نیست». میرزا تقی خان نگاه غضبناکی به میرزا آقا خان انداخت وُ گفت «بس کن! ساکت باش! قرار بوده که ما سَرپرست این ملت باشیم ، پس مسئول غم وُ شادی-شون هم مآ هستیم» ...

 

 

  نوشته : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ دوشنبه 22 دی 1393 ] [ 21:30 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

<< 1 ... 18 19 20 21 22 >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 12387

بک لینک