X
تبلیغات
رایتل

بـیـگـنـــاهـــان ...
«حسین پناهی» : و سکوت می‌کنی ، و فریاد زمانم را نمی‌شنوی. یکروز سکوت خواهم کرد. و تو آن روز برای اولـین بار مفهوم دیر شدن را خواهی فهمید!…




برای گرفتن فال کلیک کنید


لیست وبلاگهای به روز شده
قالب وبلاگ

 


 


 

  مسئول غم وُ شادی ِ مَردم ...  


  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

  مرحوم امیرکبیر وقتیکه وزیر اعظم اون ناصرالدین شاه ِ ... بود ، یکی از اولین قدمهاش برای درمان دردهای مملکت ، دستور واکسیناسیون سراسری «آبله»-ی بچه-ها وُ نوجوونآ بود.

 همون روزآی اول ، دشمنآی ِ میرزا تقی خان وَ مردم بی-پناه ، بخاطر بدنام کردن امیر کبیر شروع کردند به سمپاشی ، دروغ-پراکنی ، تخریب وَ ... مثلا یک مُشت رَمال ِ کلاش رو اجیر کرده یودن تا بین مردم این باور رو جآبندازن که واکسن آبله ، آدمو «جـِـنـی» وُ جن-زده میکنه. عوام الناس جاهل وُ بی-سواد هم طبق معمول ، خیلی زود باورشون شد وَ اجازه نمیدادن که مأمورین واکسیناسیون کارشون رو بکنن. چند روز بعد هم پنج ، شیش تا از بچه-ها وُ نوجوونآ یخاطر نزدن ِ واکسن آبله مُردن. جیره-خوارآ وُ رَمالآ هم با سوء استفاده از این خبر ، همه جا پخش کردن که «اینآ به حرف ِ میرزا تقی خان گوش کردن وُ با تیر غیب ِ اجنه ، کشته شدن»! ...

 به مرحوم امیر کبیر خبرآ رو دادن وَ اینکه فقط حدود سیصد نفر حاضر به زدن واکسن آبله شدن.

 همون روز مَرد پینه-دوزی که بچه-اش از بیماری آبله مُرده بود رو خدمت امیر آوردند. از اون مَرد پرسید «مگه ما برای نجات بچه-هاتون آبله-کوب نفرستاده بودیم»؟! پینه-دوز با اشک وُ شرمندگی گفت «بین مَردم چـُــو انداخته بودن که آبله-کوبی آدمآ رو جـِــن-زده میکنه ، مآم ساده وُ جاهل ، بآور کردیم». نفر بعدی که به حضور امیر رسید ، بقال بچه-مُرده-ای بود. میرزا تقی خان با دیدن این مردم عوام وَ دشمنآی مکار ، طاقتش طاق شد وَ بغض عجیبی که گلوش رو گرفته بود ، یکـهـُــو مثل توپ ترکید ... تو همین حول وُ وَلا ، میرزا آقا خان نوری (مزدور نفوذی انگلیس) سَر رسید وُ علت ماجرا رو پرسید ؛ وقتیکه دلیل گریه-ی امیر رو براش نقل کردن ، سَری تکون داد وُ با تعجب گفت «من فکر کردم که پسرش مُرده ، میرزا احمد خان» ... بعد ، مثلا برای تسلای ِ امیر گفت «این گریه زاری شما ، اونم برای دو تا بچه-ی بقال وُ چَقـّــال ، در شأن شما نیست». میرزا تقی خان نگاه غضبناکی به میرزا آقا خان انداخت وُ گفت «بس کن! ساکت باش! قرار بوده که ما سَرپرست این ملت باشیم ، پس مسئول غم وُ شادی-شون هم مآ هستیم» ...

 

 

  نوشته : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ دوشنبه 22 دی 1393 ] [ 21:30 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 


 


 

 تفاوت فقیر وَ غنی

 ﻣﺼﻠﺤﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﭼﻪ ﻣﯽﺑﯿﻨﯽ ﺣﺴﻦ؟

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

 بینوایی ﺷﯿﺦ ﺣﺴﻦ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﻭ ﺩﺍﻣﺎﻧﺶ ﮔﺮﻓﺖ

ﺷﯿﺦ ﮔﻔﺘﺎ ﺍﯼ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻋﺒﺎ ﺍﻓﺴﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ

ﮔﻔﺖ ﻣﯽﺩﺍﻧﻢ، ﻭﻟﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﺳﺆﺍﻟﯽ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ

ﮔﻔﺖ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﻓﺮﺻﺖِ ﭘﺎﺳﺦ، ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ

ﮔﻔﺖ ﺍﺯ ﻓﻘﺮ ﻭ ﮔﺮﺍﻧﯽ، ﺟﺎﻥ ﻣﺎ ﺁﻣﺪ ﺑﻪ ﻟﺐ

ﮔﻔﺖ ﻣﯽﺩﺍﻧﻢ، ﮔﺮﺍﻧﯽ ﻗﺎﺑﻞ ﺍﻧﮑﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ

ﮔﻔﺖ ﻣﯽﺩﺍﻧﯽ ﺣﺴﻦ؟ ﭘﺲ ﺯﻭﺩﺗﺮﮐﺎﺭﯼ ﺑﮑﻦ

ﮔﻔﺖ ﻣﺸﻐﻮﻟﻢ، ﻭﻟﯽ ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ، ﺭﻩ ﻫﻤﻮﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ

ﮔﻔﺖ ﭘﺲ ﺍﯾﻦ ﻗﯿﻤﺖ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺭﺍ ﺗﺜﺒﯿﺖ ﮐﻦ

ﮔﻔﺖ ﺑﺎ ﺑﺎﺯﺍﺭ، ﻣﺎ ﺭﺍ ﻗﺪﺭﺕ ﭘﯿﮑﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ

ﮔﻔﺖ ﺣﺮﻓﯽ ﻻﺍﻗﻞ ﺍﺯ ﻗﻄﻊ ﯾﺎﺭﺍﻧﻪ ﻧﺰﻥ

ﮔﻔﺖ ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﺧﺰﺍﻧﻪ، ﺩﺭﻫﻢ ﻭ ﺩﯾﻨﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ

ﮔﻔﺖ ﭘﺲ ﮐِﯽ می گشاﯾﺪ ﺁﻥ ﮐﻠﯿﺪﺕ ﻗﻔﻞﻫﺎ؟

ﮔﻔﺖ ﺑﯽﺗﺎﺑﯽ ﻣﮑﻦ، ﺻﺒﺮﺕ ﭼﺮﺍ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ؟

ﮔﻔﺖ ﺻﺒﺮ ﻣﺎ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﺯ ﺣﻀﺮﺕ ﺍﯾﻮﺏ ﻫﻢ

ﮔﻔﺖ ﻋﻤﺮ ﻧﻮﺡ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻦ، ﺍﮔﺮ ﺩﺷﻮﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ!

ﮔﻔﺖ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺍﻭﺑﺎﻣﺎ ﺭﺍ ﻧﺮﻓﺘﯽ، ﭘﺲ ﭼﺮﺍ؟

ﮔﻔﺖ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺭﺧﺼﺖ ﺍﯾﻦ ﻭﺻﻞ ﺩﺭ ﺍﻧﻈﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ

ﮔﻔﺖ ﭘﺲ ﮐِﯽ ﺑﺸﮑﻨﺪ ﺍﯾﻦ ﺣﻠﻘﻪﯼ ﺗﺤﺮﯾﻢﻫﺎ؟

ﮔﻔﺖ ﺩﺷﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ، ﮐﺎﺭ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ، ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ

ﮔﻔﺖ ﺷﯿﺨﺎ ! ﭘﺲ ﭼﻪ ﺷﺪ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺯﻧﺪﺍﻧﯿﺎﻥ

ﮔﻔﺖ ﺑﺎ ﺣﮑﻢ ﻗﻀﺎﯾﯽ، ﻫﯿﭻ ﻣﺎ ﺭﺍ ﮐﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ

ﮔﻔﺖ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﻣﺼﻠﺤﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﭼﻪﻣﯽﺑﯿﻨﯽ ﺣﺴﻦ؟

ﮔﻔﺖ ﺳﺎﮐﺖ ﺑﺎﺵ، ﭼﻮﻥ ﺳﻮﺩﯼ ﺩﺭﺍﯾﻦ گفتار نیست

 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ یکشنبه 21 دی 1393 ] [ 12:29 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]
    


 



  حج ِ من تویی ... 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

  شیخ ابو سعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت کعبه رود. با کاروانی همراه شد و چون توانایی پرداخت برای مرکبی نداشت، پیاده سفر کرده و خدمت دیگران می کرد. تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع اوری هیزم به اطراف رفت. زیر درختی، مرد ژنده پوشی با حالی پریشان دید و از احوال وی جویا شد. دریافت که از خجالت اهل و عیال در عدم کسب روزی به اینجا پناه اورده است و هفته ای است که خود و خانواده اش در گرسنگی به سر برده اند. شیخ چند درهم اندوخته خود را به وی داد و گفت برو.
مرد بینوا گفت: مرا رضایت نیست تو در سفر حج در حرج باشی تا من برای فرزندانم توشه ای ببرم.
شیخ گفت حج من، تو بودی و اگر هفت بار گرد تو طواف کنم به ز آنکه هفتاد بار زیارت آن بنا کنم. 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ پنج‌شنبه 18 دی 1393 ] [ 15:07 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 


 


 

  هنوز زمین-گیر نشدم ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

  - توکه بهتر از همه می دونی اون موقع ها حالم به این بدی نبود. کم کم خراب شد. طوری که حتی از کار کردن منع و از شرکت تعدیلم کردن، بهتر بگم یه جورایی می خواستن با احترام بیرونم کنن، ولی اینقد دوندگی کردم که تبدیل شد به بازنشستگی، بیست سال عمرکمی نبود برای اون خراب شده تا اینکه قبول کردن به ازاء همین بیست سال ، هرماه چیزی به حسابم واریز کنن اما با گرونی این روزا، مث یه گوله برف تو تابستون می مونه، الان هم بزرگترین مشکل من تهیه دواست اونا بیماری منو جز بیماری خاص قلمداد کردن و داروهاش بندرت گیر میاد. خواستم بهش حالی کنم بی انصافی که نامی از مریم گفته نشه این شد که پرسیدم :
- خب مریم کمکت می کنه، می دونم که همش دنبال دوا می چرخه که بی رحم یهو گفت:
- زکی مریم! چه امام زاده-ای، کور می کنه شفا نمیده، بیشتر دوس داره بره بیرون بگرده و خوش باشه تا دوا ها رو پیدا کنه ! بدت نیاد نمی دونم چه مرگشه با من همکاری نمی کنه، زن هم اینقد بی توجه! جان تو نه جان
خودم ، منو رها کرده رو تخت به امون خدا ، همه زنا همین طورن فقط شوهرای ُسر مور ُو گنده میخوان یه ذره که بهشون نرسن ولشون می کنن، این یکی هم مث بقیه ...

 خون خونمو خورد. هیچی نگفتم، گفتم بزار اینقد زر بزنه تا خودش خسته شه ، مریم رو زیر چشمی نگا می کردم داشت تو اون اتاق یه چیزایی جمع جور می کرد. اصلا تو این مدت که من اومده بودم یه لحظه هم نیومد کمک حال این بدبخت باشه، بعد دیدم زل زد به چشام گفت:
- می شه محبت کنی یه چکه آب بریزی تو حلقم تا مریم نیومده.
- چی گفتی؟ چرا تا مریم نیومده!
- چون قاشق قاشق آب میده آرزوی یه قلپ آب خوردن درست وحسابی برام شده یه آرزو! 
- عجب ! آب کجاست؟ 
- اونا پشت سرت، آب معدنی رو میگم
- دیدم، اما چرا تو یخچال نمی زاری؟ 
- زیاد نباید سرد باشه
- درسته ، خب لیوانت کو؟ 
- لیوان نمی خواد سرش رو بگیر تو دهنم قطره قطره خودش میره
دیدم قلپ قلپ می خوره، ترسیدم، یه چکه آب شد نصفه بطری، بشوخی گفتم :

 مگه می تونی بری بشاشی، گفت " شلنگ به اش وصله، سر خود خارج میشه" نگاه کردم زیر تخت دیدم راست میگه، بعد با قیافه رنگ پریده وصدای بم گفت : 
- ببین تو رو خدا ببین، انگار نه انگار که من افتادم اینجا، که افتاد به سرفه کردن و خلط خون بعد دوباره شروع کرد : «بخدا بی رحمی هم حدی داره، بعضی وقتا بهش شک می کنم، هر روز بیرون! هر روزبیرون»!

 که بلافاصله حرف جفنگش رو قطع کردم پرسیدم:

 - منظورت چیه؟ شک به چی! 
- هیچی! هیچی! 
حرفشو خورد وادامه نداد ... با خودم گفتم، مرتیکه عوضی زل میزنه به چشام چرت وپرت می بافه اصلا چی از جون مریمم می خواد این که دیگه بدبخت شد. به حضرت عباس همچی می خوام بزنم زیر فکش که از آب خوردن هم بمونه، خبر مرگت بمیر بزار مریم راحت بشه، قتل نکرده که اومده زن تو بیشعور شده، که شنیدم  " ببینم الان تو می دونی مریم کجاست" با تغیر گفتم چکارش داری؟ گفت : پشتم زخم شده باید بیاد یه ذره کمرم رو راست کنه کمی پشتم هوا بخوره، گفتم، خب من که هستم راست می کنم ، گفت زحمتت میشه، همین موقع مریم اومد دید دارم کمکش می کنم گفت: توزحمت نکش کار خودمه، می دونم چه جوری راستش کنم بعد مدت کمی که پشتش هوا خورد. دوباره رو کرده به مریم و گفت- مریم خانوم گذشته رو فراموش کن اشتباهی صورت گرفته، می-دونی که دست خودم نبود عصبی شده بودم، حالا اگه ممکنه زحمتی نیست قرصامو بده بخورم بخوابم، اونم دادش، دیدم خوابید به همین راحتی، درست شده بود عین بچه ها، لااله الا الله آدم از کجا به کجا میرسه فقط یه پستونک کم داشت درست شبیه بچه قنداقی ، مریم رو کرد به من و گفت: شام اینجایی یا میری گفتم، نه باید زود برگردم پیش بچه هام، گفتش " درست میگی نباید بچه ها رو چشم انتظار گذاشت" رفت آشپزخونه سراغ کارای آشپزیش من هم رفتم پیشش و پشت میزنشستم، دیدم برام پیش دستی میوه با سیب وخیار وشلیل و یه استکان کمر باریک چای با نعلبکی شاه عباسی که بیشتر از قند، نقل تویقندون گل سرخی بود، آورد. بعد رفت، اهنگ قشنگ سیمین غانم رو گذاشت که می خوند... بگو ای مرد من ، ای از تبار هر چه عاشق، بگو ، ای در تو جاری خون روشن شقایق، بگو ای سوخته ، ای بی رمق، ای کوه خسته ... والا اخر، همین طور که گوش می دادم، گفتم : با داروها، چه می کنی گفت " مشکل دارم بعضی وقتا تا ناصر خسرو باید برم از بازار آزاد تهیه کنم" یه لحظه بوی پیاز سرخ شده رفت توی دماغم نمی دونم چرا هوس سیر داغ آش رشته کردم، اومد روی صندلی روبروی من نشست، رنجور وُ دل مرده و عصبی که سعی می-کنه موهای بلند قرمز رنگ خود را با سنجاق سر، بالای سرش جمع کنه وتنها همین رنگ مو روح زنده ای بود که می شد در او دید. گاه گاهی هم بی اختیار گوشه لبش روگاز می-گرفت چیزی شبیه به تیک عصبی، روزگار با او خوب تا نکرد. وزمان هم به نوعی او را سر کار گذاشت وتمام رویاهای قشنگ اورا نیمه تمام باقی گذاشت. پرسید : کی اومدی؟
- تازه رسیدم، یه مقدار کار تعمیراتی شرکت رو باید انجام بدم وبرگردم گفتم قبل ازهر کاری اول بیام تو رو ببینم.

 کار خوبی کردی، دلم برات تنگ شده بود. زنت چطورخوبه؟ 
- همه خوبند سلام دارن، تو خوبی از خودت بگو بهتر شدی؟

 ناگهان در این لحظه با حالتی عصیان زده ودرمانده به هق هق افتاد. چهره اش کاملا بی شکل شد وقطرات اشک از میان انگشتانش بیرون غلتید حالا این من بودم که تمام غم عالم خورد تو سرم، فکر نمی کردم درد گذشته اینقد براش درد ناک باشه، گفتم " دیگه کاری که شده فراموش کن" گفت:

- چه جوری منم یه زنم خیلی چیزا برام شده یه آرزو، اما مگه میشه، تو که نمی-دونی برای یه زن چقد مادر شدن مهمه ، بی رحم ، وقتی سه ماهه حامله بودم لگد زد زیر شکمم که هم بچه سقط شد هم خودم چون دیگه نمی تونم حامله بشم ... خواستم ساکتش کنم گفتم : «حالا دیگه باید خونسرد باشی، می بینی که بدبخت افتاده روی تختخواب همون موقع که اون اتفاق افتاد بهت گفتم اخلاقش مث سگ می-مونه ازش جدا شو، نگفتم؟  گفتم که، امّا توگفتی چی، گفتی، نمی تونم، نگفتی؟ خب قبول کن هر تصمیمی عواقبی داره». همین طور که با پشت دستش اشکای صورتش رو پاک می کرد گفت:
- می دونم می دونم درسته، تو گفتی ولی دوسش داشتم نمی دونم چرا بعضی وقتا اخلاقش نحس می شد، گفتم خوب میشه، ولی نشد که نشد تازه هرچه پا به سن میزاره بدترهم میشه همش چرت وپرت به من میگه، الانم که بدبخت داره زجر می کشه، دکترا جوابش کردن فقط از خدا می خوام از سر تقصیرش بگذره، بد جوری منو عقیم کرد. بزرگترین اشتباه من این بود که دیر فهمیدم با احساسات نمیشه شرط بست ولی تو ناراحت من نباش از پسش بر میام، درسته که زمین خوردم امّا هنوز زمین گیرنشدم.
گفتم " می دونم ، با روحیه قوی تو آشنایی دارم".

 همین طور که با استکان کمرباریک چایی، بازی بازی می کردم چشمم نا خوداگاه افتاد به طاقچه اتاقش، چقد زمان زود گذشت، چقد زود. وچه اتفاقاتی ...هنوز قاب عکس خانوادگی ما بالای طاقچه اش خودنمایی می کرد من و مریم با خدابیامرزآقاجون ومامان ، آبجی مریم سه ساله و من پنج ساله ... 

 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

          

[ چهارشنبه 17 دی 1393 ] [ 23:00 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 


 


 

  بانیان شهر رویایی ما ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 قباد افشار ، رییس سازمان امور اراضی : مجموعه پدیده شاندیز تغییر کاربری غیر مجاز اراضی خود را در حدود 50 هکتار انجام داده که در این میان تغییر کاربری در سطح 41.5 هکتار از این اراضی خارج از محدوده و در حریم شهر شاندیز قرار داشته و غیر قانونی است.
شاندیز هر جا زمینی دیده به دنبال تخلف در آن بوده است.
 باید اراضی که پدیده شاندیز در آن به صورت غیر قانونی در آن اقدام به ساخت و ساز کرده قلع و قمع شود.
 این مجموعه در شمال کشور نیز به دنبال زمین رفتند و حتی تبلیغات خود را در صدا و سیما برای جذب سرمایه‌گذاری مردم گسترش دادند که البته صدا و سیما هم در تخلفات پدیده شاندیز مقصر است چرا که مجموعه‌ای که کتبا اعلام شده و مجوزی برای ساخت و ساز نداشته اند چگونه به آن‌ها اجازه تبلیغات داده می شود؟
 دادستان کل کشور تبلیغات پدیده شاندیز را در حوزه سرمایه‌گذاری ممنوع اعلام کرده اما سوال اینجاست چرا باید به مجموعه‌ای که تخلفات آن محرز بوده و پیش از این اعلام شده است که در این زمینه برای اجازه تحقیقات باید استعلام‌های لازم از سازمان‌های نظارتی مانند سازمان امور اراضی گرفته شود، اجازه تبلیغات در صدا و سیما، رسانه‌های مختلف، سطح شهر، فرودگاه‌ها و ... داده می‌شود تا مردم این گونه گرفتار شوند.
 دیگر دستگاه‌ها و سازمان‌های موثر در گسترش چنین تخلفاتی مانند مخابرات نیز نباید به چنین مجموعه‌هایی بدون گرفتن استعلام سازمان نظارتی اجازه تبلیغات دهند چرا که مردم با مشاهده کردن چنین تبلیغاتی تصور می کنند فعالیت این شرکت‌ها قانونی است و چنین مجموعه‌های متخلفی از صداقت مردم و بستر بوجود آمده برای سوء استفاده و اخلال در نظام اقتصادی کشور بهره می برند.

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

  متن کامل 


  لینک مرتبط 

       

[ سه‌شنبه 16 دی 1393 ] [ 21:01 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 


 


 

 رفته بودیم گل بچینیم ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

  طنز - شهرام شهیدی در شهروند نوشته:
در خبرها آمده بود شهردار رامسر به علت فشار ناشی از مدیریت هنگام بروز سیل در شهرستان رامسر سکته کرده. بنابراین ما ضمن آرزوی بهبودی برای شهردار مسئولیت‌پذیر رامسر، تصمیم گرفتیم امروز دنبال گمشده نازنینی بگردیم؛ مدیریت بحران در کشور.

اخبارگوی صداوسیما: با سلام خدمت شما بینندگان عزیز و ارجمند. تأخیر هفت ساعته مرا بپذیرید و ببخشید که اخبار ساعت چهار بعدازظهر ساعت یازده شب پخش می‌شود. بنده به علت گرفتار شدن در ترافیک ناشی از ریزش باران در برخی نقاط شهر هفت ساعت دیرتر سر کار رسیدم و اما مشروح خبرها: طوفان ‌هاشیکی میدوری با سرعت چهارصد کیلومتر در ساعت و بارش هفده ساعته تگرگ‌هایی به وزن هریک هفتصد و سی گرم موجب بروز تأخیر سه دقیقه‌ای در پروازها و نیز راه‌بندان اندکی در خیابان‌های توکیو شد. آگاهان سیاسی معتقدند این افتضاح باعث سقوط دولت ژاپن خواهد شد.

نحوه مدیریت بحران در اروپا: مدیر مربوطه هدایت نیروها را به عهده گرفته و در صورت عدم موفقیت استعفا می‌دهد.

نحوه مدیریت بحران در ژاپن: مدیر مربوطه هدایت نیروها را به عهده گرفته و در صورت عدم موفقیت خودکشی می‌کند.

نحوه مدیریت بحران در ایران: نیروها هدایت امور را به عهده گرفته و مدیر مربوطه جهت تمدد اعصاب استراحت می‌کند تا در مواقع ضروری‌تر و روز مبادا وارد عرصه شود. در صورت عدم موفقیت مدیر مربوطه کاسه کوزه‌ها را سر دیگران ازجمله مردم، رقبای انتخاباتی و کارمندان می‌شکاند. در پایان مردم بابت عدم صبوری و کم‌تحملی‌شان از مدیر مربوط عذرخواهی می‌کنند که در هفتادوسه‌درصد از موارد پذیرفته نمی‌شود.

فرض: برف سطح شهر را فرا گرفته و سوءمدیریت برف‌روبی‌ها باعث بروز راه‌بندان شدید و افزایش تصادفات شده. خبرنگار از مدیر بحران می‌پرسد چرا این اتفاق افتاده و چه کسی مسئول است؟

پاسخ مدیر بحران: شما خودت با لباس ورزشی... ببخشید ببخشید با پاروی برف‌روب یک عکس‌داری که مرا به عدم مدیریت متهم می‌کنی؟ در دادگاه می‌بینمت. اگر ندادمت بیب؟ اگر بیبت نکردم. اگر بیب نشدی هرچی دلت خواست به من بگو

خدای ناکرده فرض کنید زلزله‌ای در یکی از شهرها رخ داده:
معاون وزیر کشور: سلام آقای شهردار. شما برای کمک به آسیب‌دیدگان چه کارهایی تاکنون کرده‌اید؟
شهردار: ما فعلا مشغول آواربرداری از اداره خودمان هستیم. بعد هم اگر بتوانیم ماشین‌ها را روشن کنیم و باتری‌شان خالی نکرده باشد باید کوچه خودمان را جمع کنیم.

معاون وزیر کشور: یعنی چی؟ کوزه‌گر از کوزه شکسته آب می‌خوره؟ یعنی ساختمان شما مطابق آیین‌نامه زلزله طراحی و ساخته نشده؟
شهردار: طراحی‌شده اما پیمانکارش پسرخاله فرماندار بود. کمی اغماض کردیم در آیین‌نامه اجرایی.
معاون وزیر کشور: یعنی وقتی ساختمان را اجرا می‌کرد شما کجا بودید؟

شهردار: رفته بودیم گل بچینیم
گفت‌وگوی مدیر بحران با معاونش:
مدیر: اگر یک بحران ایجاد بشه ترافیک شدیدی درست میشه. به نظرت باید چی کار کنیم؟
معاون: از این ترافیک بیشتر؟
معاون از پنجره ترافیک شهر را نشان مدیرش می‌دهد که تا کیلومترها رفته و در افق هنوز راه‌بندان پیداست. هر دو این عزیزان در افق محو می‌شوند!

پیام آخر برنامه: ما با سوءمدیریت بحران در کشور مواجه نیستیم بلکه با بحران سوءمدیریت در کشور دست و پنجه نرم می‌کنیم. 

 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ یکشنبه 14 دی 1393 ] [ 17:53 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]
    


 


 

  رفتم وُ شُـد ...  

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

  ﺑﺎﮐﺮﺍﻭﺍﺕ ﺑﻪ ﺩﻳﺪﺍﺭ ﺧﺪﺍ، ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ*
*ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﺟﻬﺖ ﺍﻫﻞ ﺭﻳﺎ، ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ*
*ﺭﻳﺶ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺯ ﺍﺩﺏ ﺻﺎﻑ ﻧﻤﻮﺩﻡ ﺑﺎ ﺗﻴﻎ*
*ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺁﻳﻨﻪ ﺑﺎ ﺻﺪﻕ ﻭ ﺻﻔﺎ، ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ*
*ﻣﻦ ﺣﺮﻭﻑ ﻋﺮﺑﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺩﺭ ﯾﺎﺩ...*
* ﻧﻨﻤﻮﺩﻡ ﺯ ﺗﻪ ﺣﻠﻖ ﺍﺩﺍ، ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ*
*ﻫﺮﮔﺰ ﺍﺯ ﻗﺎصم ﻭ ﺟﺒﺎﺭ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﺳﺨﻨﯽ*
*ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺯ ﺻﻠﺢ ﻭ ﺻﻔﺎ، ﻣﻬﺮ ﻭ ﻭﻓﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ*
*ﻫﻤﭽﻮ ﻭﺍﻋﻆ ﻧﻪ ﻋﺼﺎ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﻧﻪ ﻧﻌﻠﻴﻦ*
*ﺳﺮﺧﻮﺵ ﻭ ﺑﯽ ﺧﺒﺮ ﻭ ﺑﯽ ﺳﺮ ﻭ ﭘﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ*
*ﻣﺪﻋﯽ ﮔﻔﺖ ﭼﺮﺍ ﺭﻓﺘﯽ ﻭ ﭼﻮﻥ ﺭﻓﺘﯽ ﻭ ﮐﯽ؟*
* ﻣﻦ ﺩﻟﺒﺎﺧﺘﻪ ﺑﯽ ﭼﻮﻥ ﻭ ﭼﺮﺍ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ*
*ﺗﻮ ﺳﺮﺕ ﭘﻴﺶ ﺧﺪﺍ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺒﺎﻥ ﺧﻢ ﺷﺪ ﻭ ﺭﺍﺳﺖ*
*ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺁﻣﺪﻡ ﻭ ﺭﻗﺺ ﮐﻨﺎﻥ، ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷد..!!!

 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ پنج‌شنبه 11 دی 1393 ] [ 12:39 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 


 


 

خدا به دآد ِ مـآ بـرسـد! ... 


  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

   وقتی عملکرد و شیوه های مدیریت آقای " مسئول " را ارزیابی کردم ، اشکالات ، انتقادات و نقایص بسیاری در آن یافتم . آن ها را یادداشت کردم ، تا اگر توفیق دیدار شان را یافتم ، آن موارد را به صورت انتقاد با ایشان مطرح کنم .
...اما وقتی سخنرانی مبسوط و مشروح ایشان را گوش کردم ، دیدم همه این موارد انتقادی را خیلی بهتر و کامل تر از من توصیف و تشریح می کند ، با این تفاوت که همین ضعف ها را در دیگران می بیند ، نه در خود !!
در اینجا بود که فهمیدم مولا علی علیه السلام همین حقیقت را چه شیرین و شیوا بیان می فرمایند :

" الحق اوسع الاشیاء فی التواصف ، و اضیقها فی التناصف ".
حق ، در بیان و توصیف ، گسترده ترین چیزهاست ، ولی در عمل عادلانه ، تنگ ترین عرصه را دارد !!


... با خود گفتم :خدا به فریاد من برسد!!!

 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ چهارشنبه 10 دی 1393 ] [ 23:08 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

 

 



 

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

   پسر کوچولو از مدرسه اومد و دفتر نقاشیش رو پرت کرد روی زمین! بعد هم پرید بغل مامانش و زد زیر گریه! مادر نوازش و آرومش کرد و خواست که بره و لباسش رو عوض کنه. دفتر رو برداشت و ورق زد. نمره نقاشیش ده شده بود! پسرک، مادرش رو کشیده بود، ولی با یک چشم! و بجای چشم دوم، دایره‌ای توپر و سیاه گذاشته بود! معلم هم دور اون، دایره‌ای قرمز کشیده بود و نوشته بود: «پسرم دقت کن!»
فردای اون روز مادر سری به مدرسه زد. از مدیر پرسید: «می‌تونم معلم نقاشی پسرم رو ببینم؟»
مدیر هم با لبخند گفت: «بله، لطفا منتظر باشید.»
معلم جوان نقاشی وقتی وارد دفتر شد خشکش زد! مادر یک چشم بیشتر نداشت! معلم با صدائی لرزان گفت: «ببخشید، من نمی‌دونستم…، شرمنده‌ام.»
مادر دستش رو به گرمی فشار داد و لبخندی زد و رفت. اون روز وقتی پسر کوچولو از مدرسه اومد با شادی دفترش رو به مادر نشون داد و گفت: «معلم مون امروز نمره‌ام رو کرد بیست!» زیرش هم نوشته: «گلم، اشتباهی یه دندونه کم گذاشته بودم!»

 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

[ سه‌شنبه 9 دی 1393 ] [ 12:33 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]



 
 

 




 

  به قرمه سبزی هم با عینک سیاسی میکنید؟! 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

  نمیدونم نظر تو چیه ، ولی نظر اون مثل خیلی از مردم ما بود ؛ من که فکر میکنم نظرش تحت تأثیر نسلهای گذشته-ی ما بهش ارث رسیده ، بدون اینکه هیچوقت با جدیت بهش فکر کرده باشه ، یعنی هیچوقت درست حلاجی-اش نکرده بود. با یک بحث مختصر وُ مفید ، انگار نظرش برگشت ، آخه بعدش هیچ حرفی نزد. الآن بیشتر از دو ساله که بخاطر مشغله-های ادامه-ی تحصیلش ، دیگه پیداش نیست. آدم کنجکاو وُ دقیقی بود وَ بدون رو در بایستی حرفشو میزد. سؤالآش هم قاعدتا با بقیه فرق داشت وُ خبر از عطشی میداد که برای فهمیدن وُ آگاهی بود. هر جا هست ، خدا حفظش کنه. تقریبا همسال ِ دختر کوچیکه بود ، منم یک جور احساس ِ پدر وُ دختری بهش داشتم.

  اون وقتآ بحثهای جدی وُ مهم بیشتر تو جامعه مطرح میشد ، مثل الآن نبود که خیلی از خبرآ وُ بحثها کمرنگ وُ تکراری باشه.

  ازم پرسیده بود «شما حتما به قرمه سبزی هم با عینک سیاسی نگاه میکنید»؟ در جوابش گفتم : «بستگی به قرمه سبزیش داره. ممکنه مثل خیلی از "میوه-های ما باشه" که به کشورهای خلیج فارس "صادر میشه" وَلی با یک بسته-بندی کوچیک وُ پُر زرق وُ برق ، با یک برَند دلفریب به سوپرمارکتهای خودمون وَ بعضی کشورآی دیگه "با چند برابر قیمت صادر میشه" ؛ منظورم کنسرو قرمه-سبزی ِ داخلی ِ خودمونه که با یک تغییر "تو-دل-بُرو"-ی ِ پوسته وَ برَند ِ "فرنگی-مآب" ، "وارد این مملکت میشه". اگرم منظورتون همین قرمه-سبزی ِ خوونگی وُ رستورآنای خودمون هم باشه ، باید دقت کرد که چند قلم از مواد ِ این خورشت از خارج وارد شده وَ چقدر به تولید کننده-های خودمون ضرر زده ، مثل گوشت ، لوبیا ، سبزی قرمه ، ادویه وَ امثالهم. وقتی دسته-بیل ، چوب بستنی ، وَ غیره ، خیلی راحت وُ فراوون وارد میشه ، اینا که دیگه چیزی نیست وَ کاملا قابل اغماضه»! ...

 

 

 

 نوشته : عـبـــد عـا صـی  

 

[ چهارشنبه 3 دی 1393 ] [ 22:20 ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات (0) ]

<< 1 ... 17 18 19 20 21

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 10570

بک لینک